چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفته است قرارم
چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
واي از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوي تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
اي برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوي تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثري هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 1:9 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه
|