|
زلالی نگاهت آتشم می زند ...
و من چه غریبانه در انتظار قطره ای اشک برای تطهیر نگاهم هستم بگذار با تو ببینم تا دیدن را تجربه کنم... دیگر پاهایم قدرت طی طریق فرسنگ ها تنهایی را ندارد... در کویر نفسهایم به دنبال سایه ای هستم تا اندکی زیر آن آرام گیرم... در رویا سراب را نمی جویم می خواهم عطش خویش را به واقع سیراب کنم ببخش... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: یک دم پاکی کویرم آرزوست... پ.ن:دیشب دریا هم بغض فروخفته اش را رها کرد... + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 0:8 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|