تبليغاتX
پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

 

 

 

علامه مجلسی با سند مذکورشان ار جعفربن علی حوار، از حسن بن مسکان، از مفضل بن عمر جعفری از جابرجعفری ز سعید بن مسیب میفرماید: .... که گفت :

عمر در نامه اش به معاویه نوشته است:

آن کسی که ما را با شمشیر وادار کرد که به او اعتراف نماییم، اقرار کردیم ولی به خاطر ناخشنودی از آن دعوت، سینه ها از خشم و غضب، خروشان و جانها آشفته و مشوش و فکرها و دیدگان دچار شک و تردید بود، بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر زور قوم و قبیله ی یمنی خود را از بالای سرمان بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین اجدادی خود برداشته بودند. مزاحم ما نشوند. به بت ((هبل)) و به دیگ بتان و ((لات)) و ((عزی)) سوگند که من از آن روزی که آنان را پرستیدم، دست از آنها بر نداشتم، پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد(ص) را تصدیق ننموده ام و جز از راه نیرنگ . فریب ادعای مسلمانی ننموده ام و جز از راه نیرنگ و فریب ادعای مسلمانی ننموده ام و خواسته ام او را بفربم. چون جادوی بزرگی برایمان اورد و در سحر و جادوگری بر سحر بنی اسراییل با موسی و هارون و داود و سلیمان و پسر مادرش عیسی افزود و سحر و جادوی همه آنان را یک تنه آورد و بر آنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، باید بر این مطلب که او سالار ساحران است اقرار داشته باشند.

ای پسر ابوسفیان! تو ایین پدرت را بگیر و از ملت خود پیروی کن و به انچه که پیشینیان تو گفته اند و این خانه را- که میگویند پروردگارشان به انان دستور داده پیرامونش بچرخند و طواف کنند و قبله ی خود قرار دهند- انکار کرده اند وفادار باش! و به نماز و حجشان که در رکن دین خود قرار داده میپندارند که از آن خداست اعتنایی نداشته باش! از جمله کسانی که محمد را یاری کرده، همین شخص ایرانی الکن، روزبه است و میگوسند به او ( محمد (ص)) وحی شده است: { انَّ اوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ مُبَارَکاً وَ هُدیً لِلعَالَمینَ} 1 و میگویند خدا گفته است، { قَد نَرَی تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبلَهً تَرضَاهَا فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ وَ حَیثُّ مَا کُنتُم فَوَلُّواوَجَوهُکُم شَطرَهَ}2 آنان نماز خود را برای سنگها قرار داده اند، اگر نبود سحر او چه چیز باعث میشد  که ما از پرستش بتان دست برداریم با این که هم از سنگ و چوب و مس و نقره و صلاست، نه به لات و عزی قسم که دلیلی برای دس برداشتن از اعتقادات دیرین خود نداریم هرچند که سحر کنند و ما را به اشتباه بیندازند. تو با چشم بینا بنگر و با گوش شنوا بشنو! با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش و از لات و عزی سپاسگذار باش! و از این که آقای خردمندی همچون عتیق بن عبدالعری بر امت محمد حکم فرما شده، بر اموال و خون و آیین و جان و حلال و حرام ایشان و مالیاتی که به خاطر خدایشان جمع آوری میکنند تا به اعوان و انصار خود دهند حاکم است خشنود باش! وی به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع می کرد و در پنهان سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره ای نمیدید.

من بر ستاره درخشان و نشان پرفروغ و پرچم شیروز و توانمند بنی هاشم که (( حیدر)) نامیده میشد و داماد محمد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و ((فاطمه )) اش نامیده ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه ی علی و فاطمه و فرزندانشان حسین و حسین و دخترانشان زینب و ام کلثوم و کنیزی به نام نضه به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به سختی حلقه ی در را گرفته و کوبیدم. کنیز آن خانه پرسید: کیست؟ به او گفتم : به علی بگو، کارهای بیهوده را رها کن و خود را به طمع خلافت نینداز! اختیار امور به دست تو نیست. کار دست کسی است که مسلمانان او را برگزیده و به او اجماع کردند. به خدای لات و عزی سوگند که اگر کار به ابوبکر واگذار میشد هیچگاه به آنچه که می خواست نمی رسید و به جانشینی ابن ابی کبشه( حضرت محمد (ص)) دست نمی یافت. لکن من چهره خود را برایش گشوده دیدگانم را باز کردم . ابتدا به قبیله ی نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمی تواند باشد، تا وقتی که از خداوند اطاعت میکنند از آنان اطاعت کنید! و این سخن را بدان جهت گفتم که دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و ه خونهایی که در جنگ ها و غزوات محمد(ص) از کفار و مشرکان ریخته استناد میکند و قرضهای او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده و به وعده خدا برای او از تمامی امت بیعت گرفته و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمومنین سلام کردیم. ای گروه قریش! اگر شما فراموش کرده اید ما از یاد نبرده ایم، بیعت و امامت و خلاهای او جامه ی عمل پوشیده و قرآن را جمه آوری نموده و بر ظاهر و باطنش حکم میکند، و همچنین به سبب گفتار مهاجرین و انصار که وقتی به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود گفتند: همین انسان اصلح و بطین3 امیرالمومنین علی بن ابیطالب است که رسول فت و وصیت حقی معین و امری صحیح بودهريال بیهوده و ادعایی نیست....

ما آنان را تکذیب کرده  من چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند محمد(ص) گفته: امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوار تریم، زیرا ما به آنان پناه دادیم و یاریشان کردیم، و مردم به سوی ما هجرت کردند. اگر قرار است کسی که که این مقام مربوط به اوست کنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم. گروه دیگری پیشنهاد کردند: امیری از ما و امیری از شما باشد.

به آنان گفتیم: چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش میباشند. عده ای پذیرفتند و جمعی نپذیرفتند و با یکدیگر به نزاع پرداختند. من – در حالی که همه میشنیدند- گفتم: فقط به کسی میرسد که از همه بزرگسال تر و نرم تر و ملایم تر باشد. گفتند: چه کسی را میگویی ؟ گفتم: ابوبکر را که رسول خدا (ص) او را در نماز بر دیگران مقدم داشت و در روز بدر در زیر سایبانی با او به مشورت نشست و رای او را پسندید و، یا غار او بود و دختش عایشه را به همسری رسول خدا در آورد و او را ام المومنین نامید. بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند. زبیر از آنان پشتیبانی کرده و در حالی که شمشیرش را از نیام در آورده بود گفت: جز با علی نباید بیعت کرد وگرنه شمشیر من گردنی را راست نخواد گذاشت. گفتم: ای زبیر! انتساب به بنی هاشم تو را به فریاد آورده است، مادرت صفیه دختر عبدالمطلب است. گفت: این یک شرافت والا و یک امتیاز ویژه است، ای پسر خصم و ای پس صهاک، ساکت باش! ای بی مادر! و سخنی گفت، چهل نفر از حاضران در سقیفه ی بنی ساعده از جا جسته و به او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیر را از دستش یگیریم مگر وقتی که او را زمین افکندیم با این که هیچ کس یه یاری و کمک او نیامده بود. من به سرعت خود را به ابوبکر رسانده با او دست داده بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین کردند. به او گفتیم: بیعت کن وگرنه تو ر خواهیم کشت! و بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید! او از روی خودخواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم آمده استو دست ابوبکر را در حالی که از ترس میلرزید گرفته  سرپا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته و نمیدانست چه میکند، بر روی منبر محمد(ص) نشاندیم. به من گفت: ای ابوحفص! من از قیام و خروش علی (ع) می ترسم. به او گفتم: علی کاری به تو ندارد و سرگرم کار دیگریستو ابوعبیده جراح در این کار به من کمک کرده دست او را بر روی منبر میکشید و من از پشت سرش را مانند بز نری که بخواهند بر بز ماده ای بجهانند بر روی منبر گذاشتم.

گیج و سرگردان بر روی منبر ایستاد به او گفتم: سخنرای کن و خطابه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. من دست خود را از شدت عصبانیت به دندان میگرفتم، و به او میگفتم: تو را چه شده ؟ چرا گیجی ؟ و او هیچ کاری نمیکرد و سخنی نمیگفت، میخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم. ترسیدم مردم از سخنانی که خودم درباره ی او گفتم تکذیبم کنند. عده ای پرسیدند. پس آن فضائلی که درباره ی او گفتی و برشمردی کجاست؟ تو از رسول خدا(ص) درباره ی او چه شنیده بودی ؟ گفتم: من از رسول خدا(ص) درباره ی او فضادلی شنیده بودم که دوست میداشتم و آرزو میکردم ای کاش مویی بر بدن او میبودم، و من داستانی از او دارم. به او گفتم: سخنی بگو وگرنه از منبر پایین آی !.... خدا میداند اگر از منبر پایین آمده بود خودم بالا میرفتم و سخن میگفتم  که به گفتار او منجر نشود. من ولی وسرپرست شما شده ام اما بهترین شما نیستم با اینکه علی (ع) در میان شماست. بدانید که مرا شیطانی است که بر من مسلط شده و مرا وسوسه میکند و خیر مرا در نظر ندارد پس هرگاه لغزیدم، شما مرا در پای داشته راست کنید. که من در پوست و موی شما وارد نشوم. برای خودش استغفار میکنم.

از منبر پایین آمد و ر حالیکه مردم به او خیره شده بوند دستش را گرفته فشار داده او را نشانیدم. مردم برای بیعت با او جلو آمدند، من در کنارش نشستم تا هم او را و هم کسانی را که بخواهند از بیعتش سرباز زنند بترسانم. او گفت: علی چه کرد؟ گفتم: وی خلافت را از گردن خود برداشت و نه به خاطر اینکه مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است. مردم با اکراه بیعت کردند.

وقتی بیعت او فراگیر شد، فهمیدم که علی (ع) فاطمه (س) و حسنین (ع) را به در خانه مهاجران و انصار میبرد و بیعت مار ا با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریک میکند. مردم شبانه به او نوید یاری میدهند ولی صبحگاهان کسی به کمک او نمیرود. بر در خانه اش حاضر شده از او خواستم که از حانه بیرون آید. به کنیزش فضه گفتم: به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون آید چون مسلمانان با او بیعت کرده اند! پاسخ داد: علی مشغول است. گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود وگرنه وارد شده و به زور بیرونش می بریم!

ادامه ی پست رو حتما بخونید

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 10:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


            زینب کسی ست که در راه عصمتش                   عباس میدهد نخ معجر نمیدهد

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

   بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

وای وای چه کند زینب؟     وای وای چه کند زینب؟  وای وای چه کند زینب؟  وای وای چه کند زینب؟

                   اینا از همون خانواده ای هستن که مادرشون روشو از کور میپوشوند

                                                    حالا بیاین ببینین

                        مگو عمامه ای برسر ندارم    بگو بر سر چرا معجر نداری ؟

مگو عمامه ای بر سر ندارم    بگو بر سر چرا معجر نداری ؟  

                                                                مگو عمامه ای برسر ندارم    بگو بر سر چرا معجر نداری ؟

                       مگو عمامه ای بر سر ندارم    بگو بر سر چرا معجر نداری ؟

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

   بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

                                                داداشی اینا بی حیا هستن

بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان بیحیان

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

   بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

     عباس جان اگه معجر داشتم یادته عرقتو پشت خیمه پاک کردم ؟ خون سرتم پاک میکردم

                                           ولی چه کنم اینا بی حیا هستن

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

   بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن  بردن

                   عباس با غیرت کجا بودی ؟؟

                             یا کفیل الزینب

یا کفیل الزینب                      یا کفیل الزینب        یا کفیل الزینب

                 یا کفیل الزینب          یا کفیل الزینب         یا کفیل الزینب

یا کفیل الزینب                یا کفیل الزینب          یا کفیل الزینب

 

                

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 12:7 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

                           

 

 

خیلی وقته که دلم بهونه کرده                               غم عالم کنج قلبم لونه کرده

خیلی وقته که دیگه دل تو دلم نیست                     عشق کربلات منو دیوونه کرده

آقا چند وقته دلم به شور و شینه                            ذکر هر روز و شبم فقط حسینه

ندونم چه سریه که خودم اینجام                             ولی قلبم توی بین الحرمیه

 

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم                              همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی          کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم

 

همه میگن که یه دست صدا نداره                          کی میگه هرکی بده خدا نداره

تو نگو غریبه ای که رات نمیدم                               کربلا غریب و آشنا نداره

 

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم                              همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی          کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم

 

شنیدم کرببلات عرش زمینه                                 جبرییلش پسر ام البنینه

ای که نقش سر در باب الحسینی                         ادخلوها بسلام الامنینه

 

آزرومه که زیر علم بمیرم                                      یا بیام یه گوشه از حرم بمیرم

آرزومه اونقدر زنده بشم تا                                   تو طواف دستای قلم بمیرم

 

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم                              همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی          کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم

 

دوست دارم دیوونه تر از همه باشم                        دوست دارم دربدر فاطمه باشم

دوست دارم یه ظهر عاشورا آقا جون                       تشنه لب گریه کن علقمه باشم

 

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم                              همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی          کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم

 

کربلا اسم کتاب سرنوشتم                                  کربلا قبله ی آمال و بهشتم

کربلا تنها دلیل زنده بودن                                    روسر دلم با خط خون نوشتن

 

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم                              همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی          کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم

 

یعنی میشه آقاجون بها بگیرم                               یعنی میشه اذن کربلا بگیرم

یعنی میشه پای شش گوشت با گریه                    بشینم ذکر امام رضا بگیرم

 

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم                              همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی          کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 19:11 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

 

                               

 

از خدا خواستم

از خدا خواستم تا درد هایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه

رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیباییم بخشد

خدا گفت : نه

شکیبایی زاده رنج و سختی است.

شکیبایی بخشیدنی نیست به دست اوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد

خدا گفت : نه

من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

خدا گفت : نه

رنج و سختی ، تو را از دنیا دور و دورتر و به من نزدیک و نزدیک تر می گرداند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد

خدا گفت : نه

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی

من هر چیزی را به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم

و باز گفت نه

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاریم دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که انها مرا دوست دارند

و خدا گفت : آه سر انجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 10:33 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


دلتنگی بهانه نمی خواهد

پشت ابرهای خود بینی ما امام زمان نشسته است.

دارم فکر می کنم  امشب اصلا یه حال عجیبی دارم

دارم فکر می کنم که یعنی چی که

ذات افتاب به هیچ کس بخیل نیست یعنی آفتاب به همه انسانها یکسان میتابد

اگر جمله ی بالا درست باشد که هست انسانه در تقسیم بندیهای مختلفی قرار میگیرند

1-   کسانی که افتاب را ندیده، نمی شناسند و تا به حالا درک نکرده اند

2-   کسانی که افتاب را نمی شناسند و در پی او هستند

3-   کسانی که افتاب را شناختند ولی درکش نمی کنند و از او محروم هستند

4-   کسانی که افتاب به آنان می تابد و اشعه هایش باعث سبزی آنان می گردد

 

در مورد دو دسته ی اول که فکر کنم نباید حرف بزنم چون معلومه چه خبره

اصلا آفتاب یعنی چه ؟

از نظر من ذات احدیت خداوند به منزله ی افتاب است. امام  سجاد در صحیفه سجادیه می فرماید:

تمامی صفات الهی در ما ( یعنی امامان) تجلی پیدا کرده بجز خالق بودن یعنی خداوند خالق است و انان مخلوق

در نتیجه می توان لفظ افتاب را برای آنان نیز به کار برد

آن لفظ افتاب به معنای آفتاب حقیقی نه آن افتابی که ستاره ی کوچکیست در اسمان و زمین را گرم می کند ( که در بعضی موارد ضرر هم دارد )

همیشه در سر راه آفتاب موانعی مانند ابرها وجود دارند که جلوی تابش او را به ما انسانها می گیرند

انسانهای دسته ی سوم اساهایی هستند که اعمال و رفتارشان در زندگی روزمره باعثبوجود آمدن حجاب هایی (ابرهایی) در آسمان گشته است

ابرهای تیره و تار ...

ابرهایی که باعث می شود آفتاب از انان مخفی بماند.

ابرهای شهوت ، ابرهای خود بینی ، ابرهای حرص و طمع ف ابرهای غیبت و هزاران ابر دیگر

گاهی اوقات این ابرها روشن هستند و ما با دیدن انها به خیال آسمانی صاف می افتیم

و آفتاب را فراموش می کنیم

حس می کنیم پاک شدیم

به نظر من این ابرها حجاب هاییست که خود برای خودمان درست کردیم

نمی دونم برای شما این اتفاق افتاده یا نه

ولی برای من خیلی اتفاق افتاده که فکر می کردم با کاری که دارم می کنم به خدا نزدیک می شوم و منو به اون نزدیک می کنه

ولی افسوس

افسوس از اینکه کارهایمان را با عقل ناقص خود می سنجیم نه با روایات و احادیث و قرآن

ابرهای سفیدی که درهای حقایق الهی را به رویمان می بندد.

و ما را گاهی اوقات به گمراهی ابدی می کشان

و ابرهای تیره که درسته همه ما بیشتر از انان می ترسیم و خیلی خطرناکند ولی در واقع از بعدی از ابرهای سفید کمتر خطرناکند

ابرهای تیره گناه و معصیت

آری

روشن است ، افتاب به خانه ات نخواهد آمد اگر پنجره ات را ببندی

و دسته ی چهارم

کسانی که از نطر من نه تنها ابرهای جلوی خودشان را کنار زده اند

بلکه به سمت آفتاب در حرکتند و روز به روز به او نزدیک و نزدیک تر می شوند

من نمی تونم در مورد این دسته حرف بزنم چون در گروه این دسته قرار نگرفتم

ولی همه ی ما حداقل چند نفر از اونا رو می شناسیم

سید علی حسینی خامنه ای

حسن حسن زاده آملی

ایه بهجت

آیه مصباح یزدی

و ....

نمونه ای از این انسانها هستند که خواندن سیره ی آنان ما را شوق و اشتیاقی برای کنار زدن ابرهای زندگیمان میدهد

به امید روزی که برای کسی در آسمان ابری وجود نداشته باشد

و افتاب بر ما بتابد

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 15:21 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


بسم الله الرحمن الرحیم

 

نمی نویسم که خودم یا کسی را ملامت کرده باشم

می نویسم که به خودم تلنگری بزنم

.

.

.

.

.

 

خب اینم از سال 1387

آره سال 86 با تمامی خوبی ها و بدی رفت

و ما موندیم

آره دیگه قسمت نبود که ما بریم

یا قسمت بود که ما نریم

یه سوال پرسیدم که اگه قرار بود فصل پنجمی وجود داشته باشه شما اسمشو چی میذاشتین؟

این سوالو یکی از من کرد و من در جوابش گفتم :

محرم

گفتم من سالی جز محرم ندارم

گفتم همه سال سال حسینه

خیلی از رفقا

و شاید همین شما که میخونید بهم جواب دادین

عاشقی،خورشید،تنهایی،فراغ،حسرت،امید،فانی الی الله و ...........خیلی اسمای دیگه

خیلی روش فکر کردم

خیلی فکر کردم که ببینم کدوم جواب از همه قشنگ تره

ولی همون طراح سوال(خدا) خوب جواب سوالشو میدونست

خدا فصل پنجم رو تو زندگی ما قرار داد و ما رو در انتظار اون لحظه

ما پیر میشویم و اون لحظه ...........

فصل پنجمی به نام ظهور

.

.

.

.

الان که دارم فکر می کنم به خودم میگم علیرضا یک سال پیر شدی!

آخرین شب سال تحویل یه عزیزی تو مراسم هیئت گفت باز هم یه ورق از دفترمون ورق خورد.

هرچی فکر کردم و دنبال استدلالی برای قانع کردن خودم بودم پیدا نکردم

چرا هر سال یک ورق

چرا هر سال چهار ورق نباشه؟ (فصلها)

چرا هر دوازده ورق نباشه؟ ( ماهها)

چرا هر سال سیصد و شصت و پنج ورق نباشه؟ ( روزها)

چرا هر سال 8760 ورق نباشه؟ (ساعت ها)

چرا هر سال 525600 ورق نباشه؟ ( دقیقه ها)

چرا هر سال 31536000 ورق نباشه؟ (ثانیه ها)

چرا ...

چرا ...

چرا....

آری هر پلک زدن ما ورقیست که از دفترمان ورق میخورد

ملک و الموت ما جانمان را به پلک زدن ها میگیرد نه سال ها

چرا با هر ورق خوردن زندگی من یه ورق به امامم نزدیک نشدم ؟!

چرا با هر یه ورق خوردن من رنگ معشوقه ام رو نگرفتم

چرا ...........

چرا ..............

شب آخری به یاد اون جمله حضرت امیرالمومنین افتادم که :

به حسابتان برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند

.

.

فکر کردم

ولی چیزی جز خسران نبود

.

.

نمی دونم چر اون عزیز اون شب این جمله رو بهم گفت

جمله ای که هنوز دارم از داغش میسوزم

گفت:

ما همیشه کوفیان رو لعنت می کنیم که 25 سال علی رو خونه نشین کردن ولی الان هزار ودویست ساله........

هزار ودویست سال..........

کمه ؟

هزار و دویست سال استخوان در گلو بودن ...

چرا ...

چرا ...

چه شد که شهدا رو فراموش کردیم ؟!

چه شد که روی لاله پا گذاشتیم

چه شد که ولایت مداری در ما گم شد

چه شد که ......

چه شد که ........

.

.

.

.

.

.

.

 

فکرم از این فکرها پر شده بود و یادشون دلم رو ........

تو این سالها که رفت حتی روم نشد جلوی یک بچه 2 ساله گناه کنم

حتی روم نشد جلوی عکس شهیدی که رو دیوار اتاقمه گناه کنم

ولی یک سال با تمام بی حیایی جلوی خدای خودم ..................

.

.

.

.

بعضی وقتا یادم میاد که خب ما یه سال هی رفتیم روضه

ماه رمضون مناجات

محرم

صفر

و

و

و

.

.

فقط همینو دارم من

تنها دارایی من همینه

خدایا به اون اشک هایی که نمی گم برای تو ( ولی تو مجلس تو ) ریخته شد

و به اون روضه ها

و به اون سینه زنی ها

ببخش خدا

من یکی نوکرتم

غلط کردم خدا

خدا

خدا

خدا

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 23:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

 

 

نزدیک عیده

میخواستم بگم من هر سال سال تحویل میرم آرامگاه مزار شهدای گمنام

برو بچی که از ساری مطلب رو میخونن بیاین حتما

خیلی حال میده

اصلان یه صفایی داره

شب سال تحویل گریه کردن

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست

ما که هر سال با روضه ارباب شروع می کنیم و

تا آخر سال فقط روضه

و چه حالی میده

یادتون نره

و هر سال به یاد این شعر حافظ

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید                     حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

به وقت سرخوشی از آن و ناله عشاق            به صوت و نغمه چنگ و فغانه یاد آرید

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی               ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

چو در میان مراد آورید دست امید                   ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

سمند دولت اگر چند سر کشیده رود              ز همرهان بسر تازیانه یاد آرید

نمی خورید زمانی غم وفاداران                      ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید

                      به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال

                         ز روی حافظ این آستانه یاد آرید

 

اگه این جمله ی سید مرتضی درست باشه که شهدا شمع محفل دوستانند که صد در صد درسته

یعنی اونا میان به ما سر میزنن

تو شادی و تو غم ها

پس بی معرفتی که ما ( البته اگه ما دوستشون باشیم که حتما سر میزنیم )

ولی یادمون باشه بی معرفتی نکنیم

آخه .........

من که ارامگاهم رفقا منتظرتونم

وعده ی ما سه ساعت قبل از تحویل سال 1387

زیارت عاشورا  و روضه یواشکییییییییییی ( از اون خصوصیا)

کنار مزار شهدای گمنام آرامگاه ملامجدین

یادتون نره

شهدا منتظرن

 

 

این عکس مزار شهید سید علی دوامی یک ساعت قبل از سال تحویل ۱۳۸۶

 

 

اینم مزار شهید سید مجتبی علمدار بعد از ظهر  آخرین روز سال چند ساعت مونده به سال تحویل

 

 

اینم سرفه ی هفت سین ما کنار مزار سید علی دوامی سال ۱۳۸۶

 

یادتون نره ها حتما بیاین

منتظرم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 0:35 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

 

 

برای عرفان حقیقی که اولیای حق هستند، و اصحاب هدایت یافته آنان، بسیار غریب است که در این روزگار لفظ «عرفان» و صفت«عرفانی»، نه تنها بدون تناسب با معانی حقیقی آنها استعمال می شوند، که اصلاً اطلاق این الفاظ اصطلاحاً بر اموری است که صراحتاً با کفر و بی دینی و الحاد ملازمند. به راستی در میان این جماعت کسی نیست که حتی معنای عرفان را در فرهنگ لغات دیده باشد؟… و یا آنکه این جماعت از شدت عرفان (!) به معنای بلندی دست یافته اند که عقل عرفای حقیقی بدان نمی رسد؟ اگر وضع اولیهً لفظ عرفان برای دلالت بر معنای معرفت حق است، پس چه رخ داده که این لفظ در روزگار ما با هر کفر و شرک و الحادی جمع می شود جز معرفت حق؟… و این غفلت آن همه فراگیر است که اصلاً اگر کسی در نشریات رایج ژورنالیستی و مجامع هنری لفظ عرفان را با معنای حقیقی آن به کار برد، باید یقه اش را گرفت و پرسید: « مگر تو از پشت کوه آمده ای که نمی دانی دیگر سال های سال است کسی لفظ عرفان را با این معنی به کار نمی برد؟ »

به راستی این کدام عرفان است که خروش سازهای سنتی را بدان نسبت می دهند؟ این کدام عرفان است که فقط با خرامیدنی کبک وار و غمزه های بصری (!) و کرشمه های روشنفکر مآبانه و مختصری ریای خالصانه (!) می توان به آن دست یافت، هر چند آدم شب را تا سحر، نه در محراب عبادت، که پای بساط دود و دم و پیاله های پی در پی بگذراند و کپه مرگ را هنگامی بگذارد که خروس ها سبّوحٌ قدّوس می گویند و بعد هم تا لنگ ظهر مثل دیو خرناسه بکشد و… چه می گویم؟ این کدام عرفان است که نه تنها با کفر و شرک و الحاد جمع می شود که اصلا با اعتقاد به خداوند و معاد باطل می گردد؟

این روزگار اصلاً روزگار وارونگی انسان هاست و به مقتضای این وارونگی، نه عجب اگر کلمات هم وارونه شوند و اصطلاحاً بر مفاهیمی دلالت کنند که متضاد و متناقض با معانی حقیقی آنهاست! لفظ عرفان را هم مثل بسیاری دیگر از الفاظ – علم، آزادی، عقل، سیاست و… - از معنا تهی کردند و در پوسته ظاهری آن هر آنچه خواستند ریختند و کسی هم نتوانست دم بر آورد… و چیزی نگذشت که دیدیم دجّال(1) به لباس حق در آمد و سامری(2) خود را در پسِ نقاب موسی پنهان داشت و عرفان با جنون و فساد و فتنه شیطانی جمع شد و البته دامن کبریای حق از این گَردها مبرا بود و عرفای حقیقی در تنهایی و تاریکیِ حجره ها معارج سلوک را با قدم صدق پیمودند و بار دیگر روح خدا از شمس وجود یک عارف راستین تجلی یافت و بساط فرعون را در هم پیچید و نقاب از چهره سامری باز گرفت و… انعکاس اشعه نورش در آینه فطرت های پاک، آسمان دنیا را ستاره باران کرد و در مصاف با شیطان، جبهه های جهاد فی سبیل الله، مَجلای تلألوانسان هایی شد که آبروی عرفان را باز خریدند و شأن حقیقیش را بدان باز گرداندند. عرفای دروغین به سوراخ های دود آکنده خویش خزیدند و میدان را به اهلش واگذاشتند و دیگر در طول هشت سال جنگ سخنی از آنان و دروغ بافی ها و شعبده پردازی ها یشان در میان نیامد.

…اما چه شد که هنوز خون قربانی بر مسلخ قطعنامه 598 نخشکیده، بار دیگر خروش عارفانه نی عرفان هندی (!) به صدا در آمد و مارهای هفت رنگ سر از هفت سوراخِ سبدهای ده ساله در آوردند و خمیازه کشان صحنه های تئاتر و شعر و ادبیات ژورنالیستی را از رقص های عارفانه انباشتند؟ چه شد که هنوز بسیجی های عارف از جبهه های عشق باز نگشته و جام زهر از گلوی نازنین آن زین العرفا پایین نرفته، بار دیگر لفظ عرفان به همان معنای فراموش شده خویش بازگشت و یک بار دیگر درِ باغ عرفان دروغین به روی عقده های تل انبار شده باز شد و…؟

کسانی که بار هشت سال جنگ و ده سال انقلاب را بر گرده ی صبر و قناعت و تقوا و عشق و عرفان خویش کشیده بودند، لاجرم دل آزرده به نخلستان های غربت حق پناه آوردند و راز دل های خویش را در چاه های تنهایی زمزمه کردند و ملائک نیز با آنان هم صدا شدند؛ ملائکی که از شرمِ سر بریده سَید العرفا و الشهدا هزار و سیصد و پنجاه سال است سر در گریبان نهفته اند. و چرا اینچنین نشود وقتی غرب زدگی همچون وساوس شیطان، با خون در رگ های ما جاری است؟

تسویل و تزویر از اصول خصایصی است که شیطان و شیطان زدگان با آن مشخص می شوند. پس عجیب نیست اگر عرفان که، بنا بر تعریف، ساحت مقدسی است که جز اهل دین را نمی پذیرد، در این روزگار عرصه ای شود که هر کس و ناکس خود را بدان منتسب دارد و «عرفانی»، صفتی که هر خز عبلی را بدان متصف دارند.

« رنه گنون » در کتاب « سیطره کمیت و علائم آخر زمان » می گوید:

« شاید بتوان گفت که « وارونگی »... مرتبه ی آخر سیر تکامل انحراف است، به عبارت دیگر، انحراف تام دست آخر « وارونگی » را با خود می آورد؛ در وضع کنونی امور هر چند نمی توان گفت که « وارونگی » به آخرین حد رسیده است(3) لکن از هم اکنون در همه اموری که « تزویر » یا « تقلید مضحک » به شمار می رود... علائمی از آن کاملاً نمایان است... کلمه « شیطانی » در حقیقت دقیقاً به همه اموری که شامل انکار و وارونه ساختن نظم است اطلاق می شود و این بدون کم ترین تردید درست آن چیزی است که ما آثار آن را در پیرامون خود مشاهده می کنیم. آیا عالم جدید در مجموع، انکار مطلق هر حقیقت سنّتی نیست؟ در عین حال، این روح انکار نیز به یک اعتبار و به حکم ضرورت روحی دروغین است؛ این روح همه گونه نقاب حتی نامأنوس ترین آن را به چهره می زند تا آنچنانکه هست شناخته نشود و حتی خود را عکس آنچه هست بنمایاند و درست در این حالت است که « تزویر » پیش می آید؛ در اینجا یاد آوری اینکه می گویند « شیطان بوزینه یا مقلد مضحک خداست » و « به شکل فرشته روشنایی در می آید » کاملاً بجاست. اصولاً مثل این است که، بگوییم که شیطان به شیوه خاص خود تقلید می کند، یعنی هر چیز، حتی آن چیزی را که مایل است با آن به مقابله برخیزد طوری دگرگون و قلب می کند که بتواند آن را به خدمت اهداف خود در آورد...» (4)

با این ترتیب، شیطان در برابر تمامی اموری که به ساحت قدس باز می گردد و با روحانیت و عرفان سرو کار دارد، معادلی دروغین می سازد و آن را در پسِ نقاب تزویر و تقلید پنهان می دارد. پس در برابر نظام حقیقی عالم دنیای وارونه ای نیز پدید می آید که با نظام حق « تناظر معکوس » دارد و بر این اساس باید توقع داشت که در برابر همه مظاهر حق، مظاهری شیطانی نیز به صورت وارونه و معکوس وجود داشته باشد: ساحران در برابر انبیا، سامری در برابر موسی (ع)، دجال در برابر حضرت حجت (ع)، اسلام آمریکایی در برابر اسلام ناب محمدی (ص) و بالأخره روحانیت و عرفانِ معکوس در برابر روحانیت و عرفان حقیقی.

عرفان حقیقی با وصول به حق و فنای در او تحقق می یابد و عارف حقیقی با فنا کردن خود در خدا به بی خودی می رسد و « اناالحق » بیان این بی خودی است، که البته اهل ولایت مأذون به افشای آن نیستند. عرفان دروغین با تقرب به شیطان حاصل می آید و اهل آن خود را یکسره به فتنه و سحر شیطان می سپارند و به نوعی بی خودی یا روحانیت قلابی دست می یابند که در حقیقت جز اثبات نفس و استغراق و استهلاک در پایین ترین مراتب نفس، که نفس اماره باشد، هیچ نیست. عارف حقیقی واله و شیدای حق است و عارف دروغین مفتون شیطان؛ عارف حقیقی مست میِ اَلَست است و عارف دروغین مست میِ پلشت آب انگور. هر دو، عقل از کف نهاده و بی اختیار هستند، اما اولی اراده اش را در ارادت حق فانی کرده است و عقلش را داده تا به جنون عشق رسد، و آن دیگری طوق ارادت شیطان بر گردن گرفته؛ او نیز به دیوانگی رسیده است، اما دیوانگی اش نه جنون عشق که جن زدگی است.

آنچه که این جن زدگان به نام عرفان می خوانند، هیچ نیست جز سخت ترین مراتب اغوای شیطان و سفری نفسانی تا آسمانِ دروغین وارونه ای که از انعکا س آمال موهوم در سرابِ سحر و فتنه شیطان معنا گرفته است. اینان مصداق اتَمّ این آیات هستند که در آخر سوره « شعرا » آمده است:

« آیا خبرتان کنم که شیاطین بر که فرود می آیند؟ بر هر دروغ پرداز گناهکار. (شیاطین) گوش به انبای غیب می سپارند، اما بیش تر دروغ می بافند. و از شعرا جز اغواشدگان تبعیت نمی کنند، آیا نمی نگری که چگونه در هر برهوتی سرگردانند و می گویند آنچه را که بدان عمل نمی کنند؟» (5)

اگر آینده ای در کار باشد و مشیت الهی نیز با آنچه ما می خواهیم همراه شود، این مبحث – عارف نمایی و عرفان دروغین – از اساسی ترین مباحثی است که باید با فرصت بیشتر، و نه اینچنین شتابزده، مورد تحقیق قرار گیرد. مراد از تقریر شتابزده آنچه خواندید بیش تر آن بود که تا هنوز رایحه عرفان حقیقی شهدای راه حق از جای جای شهرها و کوچه و خیابانهای این دیار به مشام می رسد، این پرسش درد آمیخته را به گوش ها برسانیم که هنوز یاد آن کربلای پُر بلا از خاطره ها نرفته و خون سرخ آن ذبح عظیم بر مقتل فنای فی الله نخشکیده، در برابر همه سرباختگانی که سرخویش را به بهای معراج داده اند و خون خود را، تا همسفر سیدالعرفا، حسین بن علی (ع) باشند، در پیش چشم همه آن بسیجیانی که ملازم معراج عرفانی عشاق تا سدرة المنتهی بوده اند و رموز عشق را از سرچشمه حقیقی آن آموخته اند... آیا انصاف است که باز اجازه دهیم تا اولیای شیطان با شیطنت، ساحت مقدس عارف و عرفان را به لوث این خزعبلات دروغین و رجس آن فتنه گری ها و نفس پرستی ها بیالایند؟

به راستی اگر هشت سال تجربه دشوار جنگ است که پاکان را از آلودگان تمیز بخشیده و راه عرفان حقیقی را که راه سیدالشهداست، بر جهانیان روشن داشته، پس این کدام عرفان است که در این بازار جلوه فروشی ها و شهرت طلبی ها و نفس پرستی ها از آن سخن می رود؟

خوش بود گــر محک تجربه آید به میـان
     تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

پی نوشت ها:

1- دجّال به معنی بسیار دروغگو و فریبکار، شخص کذابی است که در آخرالزمان ظهور می کند و مردمان را فریب می دهد.

2- سامری(اهل سامره یا سبطیه در فلسطین)، ساحری از قوم بنی اسرائیل که در غیاب حضرت موسی (ع) گوساله زرینی ساخت و مردم را به پرستش آن فراخواند. نام وی را موسی بن طلف ذکر کرده اند.

3- گنون این کتاب را در سال 1946 نوشته است. اکنون باید گفت که وارونگی به آخرین حد رسیده است.

4- رنه گنون، سیطره کمیت و علائم آخرالزمان، علیمحمد کاردان، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1361، صص 229 و 230

5- سوره شعرا، آیات 221 تا 226

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 10:24 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبور ترین انسانها باشی

                                                                 (سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی )

 

 

 

 

عکس حاج حسین خرازی در کنار ستونی نشسته توی خودش ریخته زانو بغل کرده را دیدی؟

آدم یاد زانوهای غم حیدری می افتد که صدیقه طاهره می گوید چرا مثل بچه ای که در رحم مادر است زانوی غم بغل کرده ای

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 10:49 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


من کیستم؟ من کجا بودم؟ من به کجا می روم؟ آیا کسی هست که بگوید من کیستم؟

آیا همیشه در اینجا بودم ؟ که نبودم

آیا هیشه در اینجا هستم ؟ که نیستم

آیا به اختیار خودم آمدم ؟ که نیامدم

آیا به اختیار خودم هستم؟ که نیستم

آیا به اختیار خودم می روم ؟ که نمی روم

از کجا آمده ام؟ و به کجا می روم؟ کیست این گره را بگشاید؟

چرا گاهی شاد و گاهی ناشادم؟ از امری خندان و از دیگری گریانم؟

شادی چیست؟ و اندوه چیست؟ خنده چیست؟ و گریه چیست؟

می بینم، می شنوم، حرف میزنم، حفظ میکنم، یاد می گیرم، فراموش میشود، به یاد می آورم، ضبط می شود، احساسات گوناگون دارم، ادراکات جور واجور دارم،می بویم، می جویم، می پویمف رد می کنم ، می طلبم، اینها چیست؟ چرا این حالات به من دست می دهد، از کجا می آید؟ و چرا می آید؟ کیست این معما را حل کند؟!

چرا خوابم می آید؟ خواب چیست؟ بیدار می شوم بیداری چیست؟ چرا بیدار می شوم؟ چرا خوابم می آید؟ نه آن از دست من است و نه این، خواب می بینم، خواب دیدن چیست؟ تشنه می شوم، آب می خواهم، تشنگی چیست؟ آب چیست؟

اکنون که دارم می نویسم به فکر فرو رفتم که من کیستم؟ این کیست که اینجا نشسته و می نویسد؟ نطفه بود و رشد کرد و بدان صورت در آمد، آن نطفه از کجا بود؟ چرا به این صورت در آمد؟ صورتی حیرت آور در آن نطفه چه بود تا بدین جا رسید؟

در چه کارخانه ای صورتگری شد و صورتگر چه کسی است؟ آیا موزون تر از این اندام و صورت می شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمی شد؟

این نقشه از کیست؟ و خود آن نقاش چیره دست کیست؟ و چگونه بر آبی به نام نطفه این چنین صورتگری کرد آن هم صورت و نقشه ای که اگر بنا و ساختمان آن و غرفه ها و طبقات اتاقهای آن و قوا و عمال وی و ساکنان در اتاقها و غرفه هایشان و دستگاه گوارش و بینش و طرح نقشه و پیاده شدن آن و عروض احوال و اطوار و شوون گوناگون آن را شرح داده شود، هزار و یک شب می شود ولی آن افسانه است؟ و این حقیقت و آنگاهی تنها من نیستم، جز من این همه صورتهای شگرف و نقشه های بوالعجب از  جانداران دریایی و صحرایی و از رستنیها و زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان و نظم و ترتیب حکم فرمای بر کشور وجود و وحدت صنع، و چهر زیبا و قد و قامت دلربای پیکر هستی نیز هست، که در هر یک آنها چه باید گفت و چه توان گفت و چه پرسشهایی پیش از پیش که در یک یک آنها پیش ای؟ و در مجموع آنها عنوان نمی توان کرد؟ حیرت اندر حیرت، حیرت اندر حیرت!!

هر چه می بینم متحرک و حرکت می بینم،همه در حرکت اند، زمین در حرکت و آسمان در حرکت و، ماه و رشید و ستارگان در حرکت، رستنیها در حرکت، شاید آب و هوا و خاک و دیگر جمادات هم در حرکت باشند و من بی خبر از حرکات آنها، چرا همه در حرکت اند؟ اگر محرک داشته باشند آن محرک کیست؟ و چگونه موجودی است؟ و تا چه قدر، قدرت و استطاعت دارد که محرک این همه موجودات عظیم است؟؟

آیا خودش هم متحرک است یا نه؟ اگر متحرک باشد کحرک می خواهد یا نه؟ ئ اگر بخواهد محرک او چه کسی  خواهد بود و همچنین سخن در آن محرک پیش می آید و همچنین... !!

وانگهی این همه چرا در حرکتند؟ اگر احتیاج نباشد حرکت نیست،احتیاج این همه چیست؟

آیا همه را یک حاجت است و یا دارای حاجتهای گوناگونند؟ و چون احتیاج است عجز و نقص است که به حرکت به دنبال کمال می روند و در پی رفع نقص خودند، آیا این همه موجودات مشهود ما ناقص اند و کامل نیستند؟ چرا ناقص اند؟ کامل تر از آنها کیست؟ و خود آن کمال چیست؟

و چون به دنبال کمال میروند ناچار ادراک عجز و نقص و احتیاج خود کرده اند، پس شعور دارند، توجه دارند، قوه دراکه دارند، حقیقتی دارند که بدین فکر افتاده اند.

کودکان به مدرسه می روند در حرکت اند، خواهان علمند، و به دنبال علم می روند، درختان رشد می کنند، پس در حرکت اند و به دنبال حقیقتی و کمالی رهسپارند.

حیوانات همچنین شاید جمادات هم این چنین باشند که سنگی در رحم کوه کم کم گوهری، کانی ، گرانبها می شود.

زمین را می نگرم، ستارگان ا می بینم، بنی آدم را مشاهده می کنم، حیوانات جور واجور که به چشم می خورند درختهای گوناگون که دیده می شود، گلهای رنگارنگ گه به نظر می آید، در همه مات و متخیر، با همه حرفهای بسیار دارم.

هرگاه در مقابل آینه می ایستم سخت در خود می نگرم و به فکر فرو می روم، که تو کیستی؟ و به کجا می روی؟ چه کسی تو را به این صورت شگفت در آورده است؟!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 23:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


ستون خیمه ام بی تو خراب است ***  که بی تو قطره آبی هم سراب است

دو دستی که بریدند از تن تو ***  تمام آرزوهای رباب است

______________
عرش در ولوله و هلهله

انگار همه عالم بالا چو زمین ریخته در هم

شده یک پارچه آتش

دل عالم

نفس و چشم ملائک

همه مبهوط ز لاهوت

تماشاگر ناسوت

تماشاگر میدانی و

طوفانی و

رزمی و

نشانی ز علی

باز  یلی

بر دل دشمن زده و

آمده پیچیده به هم دشت و

سپاه و

همه خرگاه و

شکستست ستونگاه ستم پیشه

همه ناله کنان زار و پریشان و

پشیمان و

هراسان

پر وای و پر واویل

همه زهره دریده

نفس خسم بریده

همه از شش جهت از ترس دویده

نبود جای و مفری که گریزد کسی از لشکر دشمن

همه چون زن

همه شیون

همه فریاد در این بارش پولاد

که ای وای چه سازیم که یک بار دگر آمده طوفان

زده میدان

شده این دشت چو خیبر

به رجز آمده حیدر

علمش در کفی و

تیغ دو دم در کف دیگر

نبود تیغ بگو صاعقه ای از دل دوزخ

شرری از دل آتش زده ی کوه

چه بی مثل  

چه بشکوه

چه بازو و

چه گیسو

طرفی شعله ی سوزنده و طوفنده

زمین لرزه در این معرکه از برق سم مرکب او

در طرفی لحظه ی آرامش و آسایش خاتون دلش

زینب او

عجب از قدرت بازو و

عجب از پیچش گیسو

گره انداخته ابرو

شده بیچاره زمان

چاک زمین

خنده نشسته به لب ام البنین

کرده قیامت

ز رخ و دیده و قامت

ز حرم باز نمایان بود این شیر

همین شیر

حرم غرقه ی تکبیر

همه لشکریان زار و زمین گیر

از آن چرخش شمشیر

به هر ضربه ی او

جنبش او

دست و سر و پای و تنی هست کهپیچیده به پرواز در آید

علمدار به خشم آمده

ای وای

در آن سوی

در این سوی

گلی

دخترکی

منتظر آمدنش

همه لشکریان زار و زمین گیر

از آن چرخش شمشیر

به هر ضربه ی او

جنبش او

دست و سر و پای و تنی هست کهپیچیده به پرواز در آید

علمدار به خشم آمده

ای وای

در آن سوی

در این سوی

گلی

دخترکی

منتظر آمدنش

منتظر دیدن او

تا برود

تا بپرد

باز در آن شانه و آغوش

کند حلقه دو دستش

زندش بوسه

به آن سولت بازوی

و به آن روی

و به آن موی

و به آن نقطه ی پیوند دو ابروی

هوا سخت شرر بار

زمین همچو تنوریست

در این صحنه ی پیکار

همه تشنه و بی تاب

پی چکه ای از آب

همان گوهر نایاب

فقط آب

فقط آب

فقط آب بود چاره طفلان

و لب کودک بی خواب

فقط آب

فقط آب

نفس تنگ شده در دل ساقی و

دل مشک

لبش غرق ترک

غرق عطش

میچکد از وسعت پیشانیش از چین جبین

شبنم شوری به زمین

دست را در خنکای جگر آب فرو برد

نگاهش به زلالیش بینداخت

و با خنده ای آن را ز کفش ریخت

و با مشک پر آبی به حرم راند

چه میراند

فقط فکر جواب است

جوابی که همین مشک پر آب است

فقط فکر جوابی به رباب است

که خود منتظر لحظه ی خواب است

برای گل خود سوخته و سینه کباب است

فقط فکر جواب است

و افسوس در این لحظه به تیغی

به زمین ماند

همان دست که بوسید از آن گریه کنان

شیر خدا

مشک در بین دو دندان و شتابان

همه میتاخت

و میرفت

پی تشنه لبان

منتظرش دیده ی طفلان

که زدی حرمله با تیر کمان

دوخت مشکش به تنش

به تن و صد تیغ و

دو صد تیر

فقط آه کشید از دل خونبار

امان از غم بیداد

که اِستاد و فقط گفت که شرمنده شدم

وای که از ضرب عمودی

به دل خاک بیفتاد

همه زخم پر از تیر و

پر از ضربه ی شمشیر

و اینبار کسی دید

سر پیکر خود ام بنین نه

رخ نیلی شده ی مادر دلخسته ی خود را

و همان حضرت زهرا

( چون اخترا عشق ز هر سو به نیزه شد  ***  دانی چگونه آن سر مه رو به نیزه شد

دانی که چرا بر سر نی رفت بوالله  ***   پیش قدم فاطمه برخاست ابالفضل )

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 13:58 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


X

علیرضا هستم
متولد : سال 00000000000 وقتی روضه حسین بر دلها دمیدن
وفات : وقتی اشکی نباشد

این اشک نیست آب زلال مطهر است
این چشمه نیست چشمه ای از حوض کوثر است

چشمی که بیشتر به خودش گریه کرده است
فردا کنار فاطمه با آبروتر است

این خیمه ی حسینیه های محرمی است
چادر نماز خاکی زهرای اطهر است

مارا از این تلاطم دنیا هراس نیست
تا کشتی نجات حسینی شناور است

بر من لباس نوکریم را کفن کنید
نوکر بهشت هم برود باز نوکر است

آن سجده های خونی گودال اگر نبود
این قوم هیچ وقت نمیشد خداپرست



مرا نشناختند
که گفتند
بخند
و شاد باش
شاد!
مرا نشناختند
که گفتند:
لب فرو بند
و به سری که درد نمی کند
دستمال مبند.


من اما سرم درد می کرد !
گفتم :
دیروز چاره ساز این سر پر درد
یک پیشانی بند سبز بود
و امروز
جز با زبان سرخ نشاید که ....



گو هر چه باد باد







صفحه نخست
ارتباط با مدیر
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ღ*ღهیئت بیت العباس ع ღ*ღ
ღ•**• آموزشـــــی •**•.ღ

آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو دانوشته های وبلاگ

هفته دوم آذر 1388

هفته اوّل آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386


آرشیو موضوعی

مذهبی
عاشقانه


وبلاگ دوستان گلمون

ღ*ღهیئت بیت العباس ع ღ*ღ
ღ•**•آموزشـــــــی•**•.ღ
***عشق علیه السلام***
***هیئت عشاق الحسین***
زندگی آبیست با طعم خدا
ساقي ميكده
*_*-*همشهری خودمه *-*_*
مي نامه
دلنوشته های دو دختر شهید
وبلاگ نویسا برن توش
انعکاس (سارینا)
زهیر(دانشمند آینده ای نزدیک)
قالب خودمون


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


JavaScript Codes دلم زدست زمانه عجيب مي گيرد / دلم بهانه روي حبيب مي گيرد *** غروب گشته دوباره خدا نمي دانم / چرا خرابه ما بوي سيب مي گيرد *** شب گذشته خدايا در آسمان ديدم / که ماه وقت خسوفش غريب مي گيرد *** براي طعنه زدن آن محافظ رومي / تمام روز بدستش سليب مي گيرد *** بدست ديگر خودآن حرامي بي دين / چقدر کعب ني اش رامهيب مي گيرد *** براي تاول پايم زمردم اين شهر / مدام عمه سراغ طبيب مي گيرد ^^^^^ نشاط زندگيم از عنايت زهراست / عنان زندگيم دست حضرت مولا ست *** خدا کند بهشت هم کنار شان با شيم / کنار خانه يشان خانه داشتن زيباست *** گذر نموده زکوي دلم خبر دارم / ميان کوچه دل رد چادرش پيداست *** چقدر مادر سادات دست و دل باز است / هميشه چادر او خيمه گاه روضه ماست *** دل شکسته زهرا چه ساحلي دارد / چرا که جلوه آبي ترين در يا هاست *** عجب سئوال شگرفي نوشته اشک علي / مزار خاکي زهرا کجاي اين دنياست؟ *** تمام عا لمين نا توان ز حل سئوال / جواب کامل آن دست مهدي زهراست ^^^^^^ جماعتي که به سر نيزه ها نظر دارند / نشسته اند زمين تا که سنگ بردارند *** يهوديان زسر بام هاي خانه خويـش / چه نقشه هاي پليدي درون سر دارند *** خدا به خير کند-سنگ هاي بي احساس / براي کـودک مـان روي ني خطـر دارند *** بخوان دو آيه نگويند خارجي هستيم / زايل و طايفه مان شاميان خبر دارند؟ *** درست لعل لبت را نشانه مي گيرند / چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند *** دلم شکست,خدا لعنتت کند اي شمر / نـگاه کـن هـمه دختـران پـدر دارند *** بس است گريه,براي جراحت چشمت / نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند *** خـدا بـه داد دل عمـه زينبـم بـرسـد / به محملش همه چشم ها نظر دارند ^^^^^^^^ تنگ غروب و گريه بي اختيار باد / آيد به گوش ,شيون ديوانه وار باد *** زيبا ترين ستاره دنباله دار ني / افتاده است گيسوي تان در مدار باد *** مويت سپيد تر شده از چند روز پيش / يانه!نشسته بر سرو رويت غبار باد *** بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است / بوسيدن لبان تو در انحصار باد *** با گيسوان شانه زده دلرباتري / مبهوت و مات ماندم از اين شاهکار باد *** روح از تنم جدا شده,سوي تو مي دود / اي سيب سرخ زخميِ در چشمه سار باد *** زيباتر از هميشه به آفاق مي روي / ققنوس پر گشوده ميان شرار باد <





Powered by WebGozar

دلم زدست زمانه عجيب مي گيرد / دلم بهانه روي حبيب مي گيرد *** غروب گشته دوباره خدا نمي دانم / چرا خرابه ما بوي سيب مي گيرد *** شب گذشته خدايا در آسمان ديدم / که ماه وقت خسوفش غريب مي گيرد *** براي طعنه زدن آن محافظ رومي / تمام روز بدستش سليب مي گيرد *** بدست ديگر خودآن حرامي بي دين / چقدر کعب ني اش رامهيب مي گيرد *** براي تاول پايم زمردم اين شهر / مدام عمه سراغ طبيب مي گيرد ^^^^^ نشاط زندگيم از عنايت زهراست / عنان زندگيم دست حضرت مولا ست *** خدا کند بهشت هم کنار شان با شيم / کنار خانه يشان خانه داشتن زيباست *** گذر نموده زکوي دلم خبر دارم / ميان کوچه دل رد چادرش پيداست *** چقدر مادر سادات دست و دل باز است / هميشه چادر او خيمه گاه روضه ماست *** دل شکسته زهرا چه ساحلي دارد / چرا که جلوه آبي ترين در يا هاست *** عجب سئوال شگرفي نوشته اشک علي / مزار خاکي زهرا کجاي اين دنياست؟ *** تمام عا لمين نا توان ز حل سئوال / جواب کامل آن دست مهدي زهراست ^^^^^^ جماعتي که به سر نيزه ها نظر دارند / نشسته اند زمين تا که سنگ بردارند *** يهوديان زسر بام هاي خانه خويـش / چه نقشه هاي پليدي درون سر دارند *** خدا به خير کند-سنگ هاي بي احساس / براي کـودک مـان روي ني خطـر دارند *** بخوان دو آيه نگويند خارجي هستيم / زايل و طايفه مان شاميان خبر دارند؟ *** درست لعل لبت را نشانه مي گيرند / چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند *** دلم شکست,خدا لعنتت کند اي شمر / نـگاه کـن هـمه دختـران پـدر دارند *** بس است گريه,براي جراحت چشمت / نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند *** خـدا بـه داد دل عمـه زينبـم بـرسـد / به محملش همه چشم ها نظر دارند ^^^^^^^^ تنگ غروب و گريه بي اختيار باد / آيد به گوش ,شيون ديوانه وار باد *** زيبا ترين ستاره دنباله دار ني / افتاده است گيسوي تان در مدار باد *** مويت سپيد تر شده از چند روز پيش / يانه!نشسته بر سرو رويت غبار باد *** بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است / بوسيدن لبان تو در انحصار باد *** با گيسوان شانه زده دلرباتري / مبهوت و مات ماندم از اين شاهکار باد *** روح از تنم جدا شده,سوي تو مي دود / اي سيب سرخ زخميِ در چشمه سار باد *** زيباتر از هميشه به آفاق مي روي / ققنوس پر گشوده ميان شرار باد