|
امروز میخوام به یاده بچگیام برات بنویسم...
اون روزاییکه مثل یه مامان مهربون وقتی صدات میکردم جوابمو می دادی اون روزاییکه وقتی اشک تو چشام حلقه می بست و فقط منتظره یه پلک زدن بود تا روی گونه هام جاری بشه حس میکردم یه دست گرم و مهربون اومد و اشکامو از گوشه چشام برداشت و بوسید... اونوقت بود که شادی همه عالم میومد تو تمومه وجوووووووودم و از تهه دل میخندیدم... خداجون میدونم تو نامحدودی و من محدود... کی گفته محدود میتونه نامحدود رو درک کنه!!! چی میشد می تونستم بفهممت... یادمه تو بچگیام میرفتم لابه لای گلای قالی دست بافت لاکی مون می گشتم قشنگترین گلش رو پیدا می کردم بعد خیلی آروم می بوسیدمش و گوشمو میذاشتم روش و میگفتم خیلی دوستت دارما... اونوقت تو با من حرف میزدی و من هر چی دوست داشتم بهت میگفتم ... اصلا خسته هم نمی شدی راستی چرا اونوقتا من صداتو می شنیدم ولی الان نمی شنوم؟؟؟!!! یادمه اون موقع ها مامان میگفت بچه بگیر بخواب کمتر با خودت حرف بزن... من گریه میکردم و می گفتم با خودم حرف نمی زنم دارم با دوستم حرف میزنم... ولی اون میگفت بچه بگیر بخواب ... (محکم تر از قبل) خیلی تنهام ... از آدمها خسته شدم !!! از بی رحمی ها و بی معرفتی ها بریدم !!! گوشهام دیگه صداتو نمی شنوه ... ولی تو صدامو می شنوی ... نه؟! اگه هنوز صدامو می شنوی پس گوش کن... شدم مثل اون ماهی توی تنگ بلوووووووووووور که هم شنا کردن بلده هم پریدن... ولی از بده روزگار آوردنش گذاشتن وسط یه کویر خشک و بی آب و علف... تشنه ی رفتنه... تشنه ی رفتن و رسیدن به اقیانوسه ولی اگه بمونه می میره اگه بپره هم می میره... می دونی چرا ؟! چون دور تا دور این قصر بلوری تا جاییکه چشم یارای دیدن داره پر هست از خاکهای به گل نشسته و ترک خورده کوووووووووووویر... کافیه تا این ماهی کوچولو بپره و از تنگ بلور بیاد بیرون... اونوقت آتیشی که از زمین و آسمون بهش می باره مجاله به اقیانوس رسیدنو بهش نمیدن... فقط دو تا دست میخواد تا بیاد و این زندان بلورین رو برداره و ببره سمت اقیانوس... نه !!! اصلا دو تا دست هم نمی خواد... یه دست مهربون و گرم میخواد تا بیاد از توی آب این ماهی رو بگیره و ببره... کجا؟! جاییکه هم بتونه شنا کنه هم بپره... خداجون پیش خودت... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:دلم واسه بچگیام تنگ شده ... پ.ن: ایکاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم تا بازم صداتو می شنیدم (تشنه ی بادیه) + نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 5:43 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد (تشنه ی بادیه) + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 4:26 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
سلام دوستان این آمار بازدید کنندگان این وبلاگه ،برای من جالب بود برای شما رو نمیدونم
آمار کشور بازديدکننده ها رتبه کشور تعداد ورودی درصد نمودار 1 2154 91% 2 95 4.01% 3 24 1.01% 4 23 0.97% 5 10 0.42% 6 9 0.38% 7 9 0.38% 8 5 0.21% 9 5 0.21% 10 4 0.16% 11 3 0.12% 12 2 0.08% 13 2 0.08% 14 2 0.08% 15 2 0.08% 16 2 0.08% 17 2 0.08% 18 1 0.04% 19 1 0.04% 20 1 0.04% 21 1 0.04% 22 1 0.04% 23 1 0.04% 24 1 0.04% 25 1 0.04% 26 1 0.04% 27 1 0.04% 28 1 0.04% 29 1 0.04% بقيه کشورها 2 0.08% مجموع 2367 100% + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 14:38 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
مي داني شهادت كفاره ي گناهان و ضمانت بهشت است؟ شهادت است ديگر، خود خدا فرموده، اگر مي تواني شهيد شو تا برگه ي ورود به بهشت را بگيري، اگر هم نه كه گناه نكن، نمي شود گناه نكني، گناه نكردن مرد مي خواهد، پس برو شهيد شو، در باغ شهادت هم كه بسته است، پس بيخيال بهشت شو! ديدي چه راحت به جز شهدا همه را جهنمي كردم، جهنمي كردن كه كاري ندارد، خرجش يك برو به جهنم است. اگر خدا هم مي خواست مثل تو نتيجه گيري كند اوضاع خيلي خراب بود، اصلا هدف شهادت كه بهشت نيست، خود خداست، زنده بودن در نزد خداست، بيراهه رفتم، هدف خداست، شهادت و بهشت و جهنم بهانه است، نه، باز هم بيراهه رفتم، شهادت وسيله است، سكوي پرتاب است، پرتاب به سوي خدا، خدا خدا خدا، شهادت يعني رسيدن به خود خدا، من مسيرش را بلد نيستم، ديدي غريبه اي در شهر را؟ نقشه به دست از اين خيابان به آن خيابان! بالاخره پيدا مي كند ميدان آزادي را، حتي اگر نقشه را هم به من بدهي نمي توانم پيدايش كنم، بلد نيستم، راستش را بخواهي نخواسته ام، نخواسته است، هميشه پشت ترافيك پل جناح مانده ام بين جناح بندي هاي هزارشاخه ي ذهنم و از دور نگاهش كرده ام، آزادي از دور زيباست، اما ترافيك قبل از ميدان اصلا، ارزش تحمل ترافيك را هم ندارد اين برج كوتاه قامت چهارپا، اما ... نديد بديد هستم ديگر، دست خودم نيست، در گرماي 40 درجه، پشت ترافيك، با ماشين بدون كولر حاضرم حتي ساعت ها صبر كنم، نه آن صبري كه نزد خدا پاداش دارد، نه، صبر بر گناه را نمي گويم، حاضرم اين همه صبر كنم تا بالاخره برسم به اين آزادي آدم گرفتار كن، خدا ميداند چقدر براي رسيدن به سراب ميدان آزادي ها دويده ام، كاش انتهاي اين دويدن ها رسيدني هم بود، خدا، همان خدايي كه بهشت و جهنم و شهادت و ... انقدر چاله و چاه جلوي راهم قرار داد كه نرسم به اين آدم گرفتاركن هاي دنيا. اما من انقد دست و پا مي زنم تا برسم، تمام زندگيم شده است دست و پا زدن براي رسيدن به ... ديدي راه بلد نيستم، اگر نقشه را از آقاي پليس، نه ببخشيد آقاي ابليس بگيرم سر سه سوت ميرسم به آزادي، كافيست خودم را به بسپارم به او، همه ي ديدني هاي شهر را نشانم مي دهد، حتي ديدني هاي نديدني را، همان ها كه منِ نديد بديد له له ميزنم براي آن ... كجا با اين عجله گل پسر، برگرد، حال برگشتن را هم نداري! با توام، برگرد، نگاه كن، تابلو را نگاه كن، جاده را ببين، خلوت خلوت است، تخته گاز مي تواني براني نوشته ي تابلو: ترك محرمات، انجام واجبات، خدمت به خلق، محبت اهل بيت، آخرين خط تابلو بزرگ نوشته بود خدا
منبع: ساقی میکده + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 6:36 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||