|
سلام امروز صبح قبل از اینکه بیام دانشگاه یه برنامه تلویزیونی داشت پخش می شد که مطلبی توش بیان شد که تا حالا ذهنمو مشغول کرده.... یه خانواده ای بودن که دو فرزند داشتند. پسر خانواده که بزرگتر بود دچار بیماری تومور مغزی می شه و تنها راهه درمانشم عمل جراحی بود که این خانواده هم از مخارجش بر نمیومدن. یه شب که پدر و مادر به خیالشون بچه ها خواب بودن بین خودشون حرف از بیماری پسرشون می زنن و مادر در اوج ناامیدی از پزشک ها می گه دیگه تنها یه معجزه میتونه پسرمونو نجات بده و غده تو سر پسرمون از بین بره... دختر خونواده که از پسر هم کوچیکتر بود اینو می شنوه ... فردا قلکش رو میشکونه و از تو قلکش یه ۵۰۰۰ تومانی بر می داره و میره داروخونه تا برای داداشش معجزه بخره... وارده داروخونه که می شه . به خانم دکتر می گه داداشم تو سرش غده داره اومدم معجزه بدین که ببرم بهش بدم که بخوره و خوب شه ... خانم دکتر با ناراحتی رو به دختر میگه دخترم ما معجزه نداریم... همون موقع یه جراحه مغز و اعصاب تو داروخونه بود که حرفهای اونو می شنوه و به سمته دختر میاد میگه پولتو بده من بهت معجزه بدم... پسر تو بیمارستان بستری می شه و به سرعت مراحل عمل پیش میره بعد از عمل پدر و مادر میرن تا با دکتر جراح که رئیس بیمارستان هم بود تسویه حساب کنن که دکتر در جوابشون میگه دخترتون قبلا با من حساب کرد... پ.ن ۱: خدایا شکرت که هنوز انسانیت نمرده پ.ن۲: چطور میشه که یه دکتر برای ۵۰۰۰ تومان دست به تیغ جراحی میبره ولی یه دکتر تا پول به حسابش ریخته نشه حتی راضی نمی شه بیمار رو ببینه پ.ن۳:خدایا کمک کن تا من هم انسان باشم + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 12:21 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|