تبليغاتX
پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هاشونو آماده کردند و از ان جزیره رفتند اما عشق میخواست تا لحظه ی آخر بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت که با یک قایق باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست
و به او گفت: "ایا میتونم باهات همسفر شم؟"
ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگه برای تو جایی نیست."
پس عشق از غرور که با یک كشتی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: "نه نمی تونم تورو با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبامو کثیف میکنی!"
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من باهات بیام!"
غم با صدایی حزن الود گفت: "اه عشق! من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم کمی تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت. اما او آنقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالاتر میآمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق! من تورو میبرم."
عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد حتی نام ان پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق شد و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد بدون حرفی رفت. عشق تازه متوجه شده بود که کسی که جانش را نجات داده است چقدر ارزش دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی ماسه ها بود رفت و از او پرسید:
"ان پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان!"
عشق با تعجب گفت:"اما چرا بهم کمک کرد؟" 
علم لبخندی زد و گفت: "چون فقط زمان قادر به درک عظمت عشق است!!"...

عشق و زمان

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 14:41 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


اشعار  سیٌد علی محتشم کاشانی رحمة الله علیه خصوصیٌتی دارد که با وجود اینکه اشعار او بسیار خوانده می شود، ولی با این وجود اثرش نمی رود و کهنه نمی شود، چون اغراق نگفته و اکثر اشعار او مطابق اخبار و روایت است و مقبول صاحب مصیبت شده است. گویند در بعضی از اوقات امیرالمؤمنین حضرت علی صلوات الله و سلامه علیه او را در گفتن شعر، کمک می کردند چنانکه از خود محتشم نقل شده، وقتی که بند سوٌم مرثیه را انشاء می نمودم و این شعر را گفتم:

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

کلام ناقص نا تمام بود و نمی توانستم فرد بعد را بگویم که مرثیه بی عیب شود، تا اینکه شبی امیر مؤمنان حضرت علی صلوات الله و سلامه علیه  را در خواب دیدم.

به من فرمودند: محتشم چرا مرثیه نمی گویی؟ عرض کردم این شعر را گفته ام، ولی برای شعر بعد معطٌل مانده ام و هر چه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد که مطلب را بپروراند.

امام فرمودند: بگو

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

محتشم دارای مقام و رتبه بلندی بوده است و لهذا اشعار او را در بالای ایوان طلای مولی الکونین حضرت مولانا الحسین صلوات الله و سلامه علیه نوشته اند.

 

مرحوم حاج اسماعیل سبزواری در کتاب عددالسنه کیفیت خواب مقبل را از حزن المؤمنین نقل نموده و فرموده که خود احقر در اصفهان در خانواده مقبل کیفیت خواب را به خط او نیز دیدم که خوابش را چنین نقل نموده:

در سالی که زوار بسیاری، از اصفهان به جهت زیارت عاشورا عزم کربلا شدند و من مرد تهی دستی بودم، به یکی از دوستان خود گفتم که می ترسم بمیرم و آرزوی زیارت سیٌدالشٌهداء روحی له الفداء در دلم بماند، پس او دلش بر من سوخت و بر حال من رقت به اتفاق همه و این رفیق شفیق، روانه شدیم ولی در نزدیکی گلپایگان جمعی از قطاع الطٌریق، شبانه بر سر زوار ریختند و همه را غارت نمودند و ایشان برهنه و عریان وارد گلپایگان شدند.

بعضی قرض کردند و رفتند و من همانجا ماندم، نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن، تا آنکه ماه محرم شد،حسینیه ای در آنجا بود که شب ها، شیعیان در آن مشغول عزاداری بودند، من هم در آنجا به سر بردم و شب و روز می گریستم. در اواخر شب خوابم ربود، و در عالم واقعه دیدم وارد کربلا شدم، و رفتم به جانب حرم که مشرف شوم و اذن دخول می خواستم.

شخصی مرا مانع شد و به دست اشاره کرد که برگرد، که الآن وقت زیارت کردن تو نیست، گفتم بنا نبود حرم جناب ابی عبدالله الحسین صلوات الله و سلامه علیه حاجب و مانع داشته باشد.

هر که خواهد گو بیا و گو برو

کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

گفت ای مقبل در این لحظه، حضرت زهرا صلوات الله و سلامه علیها و مادرش خدیجه کبری و مریم و حوا و آسیه و جمعی از حورالعین، با جمعی از انبیاء به زیارت آمده اند.

قدری تأمٌل کن، آن ها که فارغ شدند نوبت تو می شود، گفتم تو کیستی؟ گفت من ملکی هستم از جمله حافٌین حول حرم مطهٌر، که دائم برای زوار استغفار می کنم.

پس در این لحظه دست مرا گرفت و در میان صحن گردش می داد، جمعی را در صحن مقدٌس می دیدم که شباهت به اهل دنیا نداشتند تا اینکه رسیدیم به موضعی که در آنجا محفلی بود آراسته، و جمعی موقٌر با خضوع و خشوع نشسته بودند، آن ملک پرسید آیا اینها را می شناسی؟ گفتم نه، گفت این ها حضرات انبیاء هستند، که به زیارت حضرت سیٌدالشٌهداء صلوات الله و سلامه علیه آمده اند.

آنکه بر همه مصدٌر (و مقدٌم) نشسته، حضرت آدم ابوالبشر صفیٌ الله علی نبینا و آله و علیه السٌلام است و آنکه در طرف راست او نشسته، حضرت نوح نجیٌ الله است و در طرف چپش حضرت ابراهیم خلیل الله است و آن یکی شیث است و دیگری ادریس است و آن هود و آن صالح و آن اسماعیل و آن اسحاق و آن داود و آن سلیمان و آن کلیم الله و آن روح الله است.

در این اثناء دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمده، در حالتی که دو نقر زیر بغلهای او را گرفته بودند، پس همه انبیاء برخاستند و تعظیم او نمودند و آن بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست و بعد از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود محتشم را بیاورید.

پرسیدم این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم الانبیاء محمٌد مصطفی صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم است. لحظاتی نگذشت که محتشم را آوردند و او مردی خوش سیما و کوتاه قد و عمامه ژولیده بر سر داشت، و چون وارد شد تعظیم کرد و ایستاد. حضرت رسول اکرم صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم فرمودند: ای محتشم امشب شب عاشوراء است، پیامبران برای زیارت فرزندم حسین صلوات الله و سلامه علیه آمده اند و می خواهند عزاداری کنند، برو بالای منبر و از اشعار دلسوز خود بخوان تا ما بگرییم.

به امر پیامبر اکرم صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم منبری گذاشتند، و محتشم رفت در پلٌه اول آن ایستاد، پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم اشاره کرد بالاتر برو، و در پلٌه دوم ایستاد فرمود بالاتر برو تا آنکه در پلٌه نهم منبر ایستاد حضرت فرمودند بخوان.

مقبل می گوید حواسم را جمع نمودم ببینم محتشم کدام بند مرثیه را می خواند که از همه دلسوزتر است، شروع کرد به خواندن این بند:

کشتی شکست خورده طوفان کربلاء

در خاک و خون فتاده به میدان کربلاء

گر چشم روزگار بر او فاش می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلاء

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلاء

(عرض کرد یا رسول الله)

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلاء

صدای پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم به ناله بلند شد و رو به انبیاء کرد و فرمودند: ببینید امٌت من با فرزند من چه کرده اند، آبی را که خدا بر کلاب و ذئاب و کفٌار مباح کرده، امٌت من، بر اولاد من حرام کرده اند. پس محتشم شروع کرد به این مرثیه:

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زارزار

چون محتشم به این شعر رسید پیامبران همه دست بر سر زدند، محتشم رو به پیامبران کرده و گفت:

جمعی که پاس محملشان بود جبرئیل

گشتند بی عماری و محمل شترسوار

پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم فرمود بلی این جزای من بود، که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد که پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم او را مرخٌص فرماید و از منبر به زیر آید.

حضرت پیامبر اکرم صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم فرمودند: محتشم هنوز دل ما از گریه خالی نشده است بخوان، محتشم شوقی پیدا کرد و به هیجان آمده که پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم میل دارد از اشعار او بگرید عمامه را از سر برداشت و بر زمین زد و با دستش اشاره نمود، به طرف قبر سیٌدالشٌهداء صلوات الله و سلامه علیه و عرض کرد: یا رسول الله منتظری من بخوانم و بشنوی؟ اینجا نظر کن

این کشته فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

مرغ هوا و ماهی در کباب شد

ملکی صدا زد، محتشم پیامبر غش کرد، اذا محتشم از منبر به زیر آمد.

چون رسول خدا صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم به هوش آمد، ردای مبارک خود را به عنوان خلعت به او عطاء فرمود. مقبل می گوید با خود گفتم خاک بر سرت، ای بی قابلیٌت، این همه شعر و مرثیه گفته ای، حال معلوم شد که پسند نشده، تو حاضر بودی و پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم اعتنا نفرمود به تو، محتشم را احضار فرمود و اشعار خود را خواند و پیامبران گریستند و به خلعت مفتخر گردید.

پس خود را بسیار ملامت نمودم و راضی بودم که زمین شکافته شود و من بر زمین فرو روم و خواستم زودتر از صحن بیرون روم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم.

چون روانه شدم، و نزدیک درب صحن رسیدم، دیدم حوریه سیاه پوش، از حرم بیرون آمد و دوان دوان رفت خدمت پیامبر صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم و عرض کرد یا رسول الله صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم دخترت فاطمه صلوات الله و سلامه علیها می گوید: چرا دل مقبل را شکستی او هم برای فرزندم حسین صلوات الله و سلامه علیه مرثیه گفته است.

در این هنگام فرمود مقبل بیا، دخترم فاطمه صلوات الله و سلامه علیها میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانی. مقبل می گوید بدین شعف چیزی نمانده بود، که جانم از بدنم برود، آمدم تعظیم کردم و رفتم بالای منبر، در پلٌه اوٌل ایستادم، حضرت نفرمود بالاتر برو فرمود بخوان.

پس دانستم که میان من و محتشم، چقدر فرق است، با خود خیال می کردم که در مقابل آن مرثیه های دلسوز و پر گریه محتشم چه بخوانم، یادم آمد که واقعه شهادت را از همه بهتر به نظم آورده ام سه شعر خواندم و عرض کردم یا رسول الله:

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالفت چه قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

چون این شعر را خواندم، صدای شیون بلند شد، و پیامبر اکرم صلٌ اللٌه علیه و آله و سلٌم ْ بر سر می زد و می گفت وا ولداه،‌ که یک مرتبه حوریه ای صدا زد، مقبل بس است. فاطمه زهراء صلوات الله و سلامه علیها روی قبر حسین صلوات الله و سلامه علیه غش کرد.

مقبل می گوید از منبر فرود آمدم در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتی مرحمت می کردند، که در نزد امثال و اقران، و نزد محتشم سرافراز می شدم.

که ناگاه دیدم از حرم مطهٌر، جوانی بر سر، و با بدن پاره پاره، بیرون آمد، و از حلقوم بریده فرمود: مقبل دلت نشکند، خلعت تو را هم خودم می دهم.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 13:45 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


دیشب همه ی عالم مرا به نظاره نشسته بود

من که هیچم در برابر هجوم این همه نگاه

نمی دانم ؛ آیا مرا سیاهتر از خویش دیدند که این چنین

 محو تیرگی من گشتند ؟؟؟!!!

ایکاش در این ظلمات قطره ای نور به سویم می تراوید

 تا مرا از انعکاس خویش روشن کند

روشنایی را دوست دارم

سکوت را نیز....

و من چگونه در این وحشی زار می زییم

کوچه باغ تنهاییم دیگر پذیرای قدم های خسته ی من نیست

شاید او نیز از سرکوبش توسط قدمهای مردمی

 با نگاه های تیره و تار تکیده گشته ...

نمی دانم ...

می خواهم نگاهم را از این همه سیاهی بر گیرم

و لحظه ای در روشنایی محوش سازم

 می خواهم بخوابم...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 13:36 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


ارباب من حسینه و گره هارو وا میکنه

غلام سیاه حرمش کار مسیحا میکنه

ارباب من حسینه و به نور چشماش اسیرم

اگه بگم تو زندگیم بدون حسین من میمیرم

راستی قیامت چی میشد ؟ اگه خدا حسین نداشت

دار شفاعت چی میشد؟ اگه خدا حسین نداشت

دوست دارم اونقدر بیام تا دلم آواره بشه

خدا نیاره اون روزو بند دلم پاره بشه

خدا نیاره اون روزو که زنجیرم پاره بشه

دوست دارم اونقده بیام تا دلم آواره بشه

دلم میخواد تا زنده ام زائر کربلا بشم

خدا نیامرزه منو اگه ازش جدا بشم

اونوقتی که همه برام نماز مییت میخونن

اونوقتی که همه میرن کنار من نمیمونن

بگید که چندتا روضه خون کنار قبرم بمونن

برای من بخونن حسین حسین

 

ای شاه بی لشکر

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 13:32 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


X

علیرضا هستم
متولد : سال 00000000000 وقتی روضه حسین بر دلها دمیدن
وفات : وقتی اشکی نباشد

این اشک نیست آب زلال مطهر است
این چشمه نیست چشمه ای از حوض کوثر است

چشمی که بیشتر به خودش گریه کرده است
فردا کنار فاطمه با آبروتر است

این خیمه ی حسینیه های محرمی است
چادر نماز خاکی زهرای اطهر است

مارا از این تلاطم دنیا هراس نیست
تا کشتی نجات حسینی شناور است

بر من لباس نوکریم را کفن کنید
نوکر بهشت هم برود باز نوکر است

آن سجده های خونی گودال اگر نبود
این قوم هیچ وقت نمیشد خداپرست



مرا نشناختند
که گفتند
بخند
و شاد باش
شاد!
مرا نشناختند
که گفتند:
لب فرو بند
و به سری که درد نمی کند
دستمال مبند.


من اما سرم درد می کرد !
گفتم :
دیروز چاره ساز این سر پر درد
یک پیشانی بند سبز بود
و امروز
جز با زبان سرخ نشاید که ....



گو هر چه باد باد







صفحه نخست
ارتباط با مدیر
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ღ*ღهیئت بیت العباس ع ღ*ღ
ღ•**• آموزشـــــی •**•.ღ

آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو دانوشته های وبلاگ

هفته دوم آذر 1388

هفته اوّل آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386


آرشیو موضوعی

مذهبی
عاشقانه


وبلاگ دوستان گلمون

ღ*ღهیئت بیت العباس ع ღ*ღ
ღ•**•آموزشـــــــی•**•.ღ
***عشق علیه السلام***
***هیئت عشاق الحسین***
زندگی آبیست با طعم خدا
ساقي ميكده
*_*-*همشهری خودمه *-*_*
مي نامه
دلنوشته های دو دختر شهید
وبلاگ نویسا برن توش
انعکاس (سارینا)
زهیر(دانشمند آینده ای نزدیک)
قالب خودمون


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


JavaScript Codes دلم زدست زمانه عجيب مي گيرد / دلم بهانه روي حبيب مي گيرد *** غروب گشته دوباره خدا نمي دانم / چرا خرابه ما بوي سيب مي گيرد *** شب گذشته خدايا در آسمان ديدم / که ماه وقت خسوفش غريب مي گيرد *** براي طعنه زدن آن محافظ رومي / تمام روز بدستش سليب مي گيرد *** بدست ديگر خودآن حرامي بي دين / چقدر کعب ني اش رامهيب مي گيرد *** براي تاول پايم زمردم اين شهر / مدام عمه سراغ طبيب مي گيرد ^^^^^ نشاط زندگيم از عنايت زهراست / عنان زندگيم دست حضرت مولا ست *** خدا کند بهشت هم کنار شان با شيم / کنار خانه يشان خانه داشتن زيباست *** گذر نموده زکوي دلم خبر دارم / ميان کوچه دل رد چادرش پيداست *** چقدر مادر سادات دست و دل باز است / هميشه چادر او خيمه گاه روضه ماست *** دل شکسته زهرا چه ساحلي دارد / چرا که جلوه آبي ترين در يا هاست *** عجب سئوال شگرفي نوشته اشک علي / مزار خاکي زهرا کجاي اين دنياست؟ *** تمام عا لمين نا توان ز حل سئوال / جواب کامل آن دست مهدي زهراست ^^^^^^ جماعتي که به سر نيزه ها نظر دارند / نشسته اند زمين تا که سنگ بردارند *** يهوديان زسر بام هاي خانه خويـش / چه نقشه هاي پليدي درون سر دارند *** خدا به خير کند-سنگ هاي بي احساس / براي کـودک مـان روي ني خطـر دارند *** بخوان دو آيه نگويند خارجي هستيم / زايل و طايفه مان شاميان خبر دارند؟ *** درست لعل لبت را نشانه مي گيرند / چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند *** دلم شکست,خدا لعنتت کند اي شمر / نـگاه کـن هـمه دختـران پـدر دارند *** بس است گريه,براي جراحت چشمت / نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند *** خـدا بـه داد دل عمـه زينبـم بـرسـد / به محملش همه چشم ها نظر دارند ^^^^^^^^ تنگ غروب و گريه بي اختيار باد / آيد به گوش ,شيون ديوانه وار باد *** زيبا ترين ستاره دنباله دار ني / افتاده است گيسوي تان در مدار باد *** مويت سپيد تر شده از چند روز پيش / يانه!نشسته بر سرو رويت غبار باد *** بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است / بوسيدن لبان تو در انحصار باد *** با گيسوان شانه زده دلرباتري / مبهوت و مات ماندم از اين شاهکار باد *** روح از تنم جدا شده,سوي تو مي دود / اي سيب سرخ زخميِ در چشمه سار باد *** زيباتر از هميشه به آفاق مي روي / ققنوس پر گشوده ميان شرار باد <





Powered by WebGozar

دلم زدست زمانه عجيب مي گيرد / دلم بهانه روي حبيب مي گيرد *** غروب گشته دوباره خدا نمي دانم / چرا خرابه ما بوي سيب مي گيرد *** شب گذشته خدايا در آسمان ديدم / که ماه وقت خسوفش غريب مي گيرد *** براي طعنه زدن آن محافظ رومي / تمام روز بدستش سليب مي گيرد *** بدست ديگر خودآن حرامي بي دين / چقدر کعب ني اش رامهيب مي گيرد *** براي تاول پايم زمردم اين شهر / مدام عمه سراغ طبيب مي گيرد ^^^^^ نشاط زندگيم از عنايت زهراست / عنان زندگيم دست حضرت مولا ست *** خدا کند بهشت هم کنار شان با شيم / کنار خانه يشان خانه داشتن زيباست *** گذر نموده زکوي دلم خبر دارم / ميان کوچه دل رد چادرش پيداست *** چقدر مادر سادات دست و دل باز است / هميشه چادر او خيمه گاه روضه ماست *** دل شکسته زهرا چه ساحلي دارد / چرا که جلوه آبي ترين در يا هاست *** عجب سئوال شگرفي نوشته اشک علي / مزار خاکي زهرا کجاي اين دنياست؟ *** تمام عا لمين نا توان ز حل سئوال / جواب کامل آن دست مهدي زهراست ^^^^^^ جماعتي که به سر نيزه ها نظر دارند / نشسته اند زمين تا که سنگ بردارند *** يهوديان زسر بام هاي خانه خويـش / چه نقشه هاي پليدي درون سر دارند *** خدا به خير کند-سنگ هاي بي احساس / براي کـودک مـان روي ني خطـر دارند *** بخوان دو آيه نگويند خارجي هستيم / زايل و طايفه مان شاميان خبر دارند؟ *** درست لعل لبت را نشانه مي گيرند / چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند *** دلم شکست,خدا لعنتت کند اي شمر / نـگاه کـن هـمه دختـران پـدر دارند *** بس است گريه,براي جراحت چشمت / نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند *** خـدا بـه داد دل عمـه زينبـم بـرسـد / به محملش همه چشم ها نظر دارند ^^^^^^^^ تنگ غروب و گريه بي اختيار باد / آيد به گوش ,شيون ديوانه وار باد *** زيبا ترين ستاره دنباله دار ني / افتاده است گيسوي تان در مدار باد *** مويت سپيد تر شده از چند روز پيش / يانه!نشسته بر سرو رويت غبار باد *** بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است / بوسيدن لبان تو در انحصار باد *** با گيسوان شانه زده دلرباتري / مبهوت و مات ماندم از اين شاهکار باد *** روح از تنم جدا شده,سوي تو مي دود / اي سيب سرخ زخميِ در چشمه سار باد *** زيباتر از هميشه به آفاق مي روي / ققنوس پر گشوده ميان شرار باد