|
بشکن این سکوت کذایی را ... بگذار تا صدای برونت با هجوم درونت هم نوا گردد... بگذار تا قطرات اشک این حصار یخ زده را در هم شکند و به مهمانسرای دیدگانت قدم نهد بشکن این ظاهرفریبی را ... بگذار نمایت رنگ انسانیت خود را باز یابد... چه دورنمای زیباییست انسانیت... چه چشم نواز است تصور آرامش و روشنایی... چرا این چنین تاریک شده ایم؟؟؟ و اما من.... این روزها هر جا را که چشم می چرخونم یاد امام حسین (ع) و فدائیانش را برام زنده می کنه... دیروز در حیرت بودم از اینکه امام حسین ایـــــــــن همه عاشق داره !!! ایــــــــن همه عزادار داره !!! ولی هر چی چشم چرخوندم تو مجلس آقا مهدی (ع) رو ندیدم ... آقا کجایی ؟؟؟ کجایی تا ببینی چه زخم ها که نیاز به التیام دارن... کجایی تا ببینی دارن سر مسلمونها چه بلایی میارن... کجایی تا ببینی دارن همه رو سلاخی میکنن... وای بر ما ... چرا انقدر آلوده شدیم !!! می گفت دخترک در حالی از آتش فرار میکرد که دامنش آتش گرفته بود ... خواستم خودمو بهش برسونم تا آتیش رو خاموش کنم ولی اون فرار میکرد ... بهش رسیدم فکر کرد می خوام اذیتش کنم... وقتی فهمید قصد کمک دارم به من گفت راه نجف رو به من نشون بده... گفتم اینجا کربلاست تو نجف رو چرا می خوای؟؟؟ گفت می خوام برم پیش جدم ... می خوام به اون پناه ببرم... می خوام برم از این نانجیب ها گله کنم تا ببینه با پسرش چه کردن تا ببینه با نور چشمهاش چه کردن... آقا دلم شکسته ولی من کی باشم تا وقتی زینب هست بگم دلم غم داره ، بگم بغض دارم... یعنی این اشکهامم مثل خودم دروغه !!! آقا نکنه گله منو هم ببری پیش جدت... می دونم ازم ناامیدی ، می دونم دلت رو شکوندم ، خودم میدونم بد کردم ، تظاهر کردم ، ادعا کردم ولی آقا این اشکهام دروغ نیست... بیا ببین این مسلمونها ( به مسلم ) قول بیعت با امام رو دادن... بیا ببین که کربلا رو بردن تو غزه... بیا ببین که ظهر عاشورا رو جلو چشمامون به نمایش در آوردن... شرمم میاد که فردا بیام بگم دیدید بازم اشکهام دروغ بود!!! + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 20:48 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|