|
می خواهم پرنده آرزوهایم را پرواز دهم به دیار آشنای دوست می خواهم از تاریکی این قفس رهایش کنم اینجا هوا بوی نم می دهد ، بوی غربت نمی دانم چرا آسمان ابریست نمی دانم چرا باران دیگر زیبا نیست نمی خواهم آرزوهایم را چله نشین تنهائیم کنم پرواز کن ، اوج بگیر و بالهایت را بگستران بگذار این مردگان تنهایی در سایه سار بالهایت به وجد آیند می خواهم ترا به آسمان آبی عرضه کنم سیاهی ، قفس تنگیست برای تو می خواهم رهایی یابی از هر چه تاریکی و عزلت پر بگشا ، این قفس برایت تنگ است پر بگشا ، تا رهایی یابی از هرچه نیستی و نابودی پر بگشا..... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 13:12 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|