|
روزگاری در ساحل به دنبال صدف های دریایی بالا و پایین می دویدم تا بتوانم با آنها گردنبندی زیبا برای خودم درست کنم. یادم می آید وقتیکه موج به طرف ساحل می خزید من با گامهای کوچکم از آن فرار می کردم و هنگامیکه او ناامید از به اسارت درآوردن پاهایم به عقب بازمی گشت من چه مشتاقانه به سویش می دویدم....
و با خود می اندیشیدم که او هرگز مرا تصاحب نخواهد کرد.... حال از آن کودک بازیگوش روزگاران گذشته ، تنها دلی باقی مانده است... دلی که خدا را می خواهد ، دلی که دوستی خدا را می خواهد. دلم مشتاق دیدار اوست و من هرگز به این نیاندیشیدم که چرا آنچه را که دل طلب میکند نمی توانم برایش فراهم آورم... چرا؟؟؟ شب هنگام دلم خدایی می گردد و به یادش می افتم ولی هنوز نماز صبح به پایان نرسیده ... نمی دانم چه شرم و حیائی در دل تاریکیست که مرا در برابر معبودم شرمسار می کند ولی تا چشمانم به روشنایی روز می افتد همه ی آن شرمندگی را قی میکنم و به دنبال آرزوهای دیگرم میروم...!!! گویی هنوز بزرگ نشده ام... هنوز همان کودکی هستم که از موج فرار میکند و همان کودکی که وقتی امواج ناامیدانه به آغوش دریا بازمیگردند به سوی آنها می شتابد... خدا هر لحظه با من است و به طریقی خود را برایم نمایان میسازد ولی من از او دور میشوم و زمانیکه او را از خود دور میبینم به سویش روان می شوم.... بد روزگاریست .... شاید آرزوهای دست نیافتنی من به همین ترتیب دست نیافتنی شدند... شاید این کودک هیچ گاه رشد نکرده است... دل خدا را می خواهد اما سر و دست و پا چه خیره سرند که به ندای دل گوش فرا نمی دهند و چه بسا گاهی او را نیز همانند خود خیره سر می کنند.. دلم لگام گسسته است ، سرکش شده است... خدایا تو خودت مرا یاری رسان تا او را به آرامش دعوت کنم تا شاید در آرامش ، این وحشی لگام گسیخته ترا بی هیچ بهانه ببیند... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 9:31 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|