سینه مالامال درد است ، یار این ایام کو
غم شده میهمان دل ، کو همدم و هم راز کو
در تمـام لحظه ها در حسـرت چشـمان او
ای دلم دل دل نکن آید ز ره ، آن یـار کو
هـر کجا همـراه من مانی به ره تا او رسد
دل نـدارد طاقت ایـن انتـظار را ، یار کـو
ای دلم هر لحظه هرجا مانده ای برکوی او
شایـد امروز او بیاید ، سرمه ی غماز کو
شایـدم یک جرعه از عشقـش سیرابم کند
تشـنه ی آن بادیه در حسـرت دیـدار، کو
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 5:58 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه
|
طنين هق هق بادو فغان كوچه ي سرد
صداي خنده ي نحس سواره اي ولگرد
دوباره روضه ي تلخ طناب و دست امام
زمانه مثل علي با شما چه بد تا كرد!؟
در درون حجره عبا و عصاش جا مانده
نكش!نه! محض رضاي خدا، نرو برگرد
زبان به طعنه گشود آن نواده ي ابليس
به اهل بيت نبي بارها جسارت كرد
چقدر بي ادبانه!!! عزيز فاطمه را
كشان كشان دل شب مجلس شراب آورد
شكست حرمت موي سپيد آقايم
كنار ميز قمار جماعتي نامرد
همه نشسته و او ايستاده مي بيند
جنون رقص غرور دو طاس تخته ي نرد
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 16:44 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه
|
در آوردنش از در چون یکی کوه
دل و جانی به زیر کوه اندوه
ملک فرمود تا بنواختندش
به هر گامی نثاری ساختندش
به هرنکته که خسرو ساز می داد
جوابی هم به نکته باز می داد
نخستین بار گفتش کز کجایی؟
بگفت از دار مُلک آشنایی
بگفت آن جا ز صنعت در چه کوشند؟
بگفت اَندُه خرند وجان فروشند
بگفتا جان فروشی از ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو می گویی،من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرین آن فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا رو صبوری کن درین درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند،بیچاره فرهاد
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 20:42 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه
|