|
قاصدک چرخ زنان می آید تا تلألو برق نگاهت را به تماشا بنشیند می درخشد.... نگاهت چه زیبا سخن دارد با هزاران هزار سر نهفته اسراری خاموش که برگرفته از نگاه پرنفوذ ابرگونه ات می باشد چرا ابری..... مگر می شود اشعه ی پرنفوذ نور را در پشت ابر محصور کرد نه..... حصار تنگ است زمان ، زمان پریدن است ولی بال نگاهت چه خسته خویش را بر زمین می ساید او نوازشگر ذره ذره ی وجود زمینی است در حالیکه نگاهت هیچگاه در تملک زمین نبوده است من عشق را شناختم همان زمان که در تیر رس نگاهت قرار گرفتم... پر بگشا ؛ بگذار آسمان پر ستاره ، هجومت را در آغوش کشد بگذار نگاهت وسعت خویش را بر کهکشانها عرضه دارد باشد که ستاره ها ، نگاه دزدکانه و بی فروغشان را از آسمان نگاهت بر گیرند پربگشا ، بالهای زمینی ات را رها کن تا سهم این زمینیان گردد پر بگشا ، حصار تنگ است بالهای زمینی ات را رها کن تا .... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 11:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|