|
مخمور آن دو چشمم،ای شور و حال مستی در لحظه افولم ، در دیده ام نشستی اکنون که می روم من تا سر کنم بهار را در این میان عزیزم، با من چرا نشستی؟ تو در هوای عشقم یک لحظه هم نبودی اکنون که می روم من ، تو در برم نشستی تنها و بی کسم من، در این همه هیاهو آری کنون چه دیراست در دیده ام نشستی
با یاد این نگاهی ، که بر چشمانم بستی آری زمان وداع است ، من می روم تو بمان یادت نمی رود ، چون، قلب مرا شکستی من عاشق تو بودم، یا آن نگاه وحشی؟ فرقی نمی کند چون ، با دیگران نشستی من می روم تو بمان با این نگاه خیره بر جاده ای که اکنون در حیرتش نشستی سهم من از نگاهت، تنها همین هست و بس که در لحظه رفتن، تو چشم به راه نشستی + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 12:24 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|