|
نمی دانم سرمستی چشمانم در کدامین فصل از زندگی گم گشته است گویی خواب بی خبری آن را از من ربوده است نمی دانم فریاد دلتنگی هایم در کدامین حنجره فولادین اسیر گشته است کاش می دانستم... کاش می دانستم بودن را باید چگونه باور کنم نمی خواهم بودنم را تنها از بخاری که بر روی شیشه تنهاییم نشسته است و میگوید تو هستی و نفس میکشی باور کنم می خواهم چشمانم سرمست از عشق باشند می خواهم فریاد عاشقیم را همه کس بشنود می خواهم عشقت را در هر نفس به تک تک ذرات وجودم جاری سازم می خواهم بدانی تا چه حد دوستت دارم آه خدایا ؛ می خواهم از دلم بگویم از دلی که در بین حصار کالبدم همچون اسیری بی تاب است از دلی که با هر تپش بر این حصار می کوبد تا شاید بتواند رهایی یابد نمی دانم شاید او نیز میداند همچو من به حبس ابد محکوم گشته است نمی خواهم اینگونه باشم می خواهم عشقم را فریاد زنم می خواهم بودن را برای رفتن باور داشته باشم می خواهم سرمستی چشمانم را ، برای معشوق خویش به حراج بگذارم می خواهم پله های عشق ابدیت را یک به یک بپیمایم تا به او رسم می گویند من لایق نیستم..... اینان نمیدانند که عشق را نمی توان سرپوش نهاد حتی اگر بدانم که لایق نیستم... نمی دانم سرمستی چشمانم در کدامین فصل از زندگیم به تاراج رفت نمی دانم فریادم در کدامین حنجره فولادین به اسارت خویش میگرید نمی دانم..... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 6:35 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|