|
علامه مجلسی با سند مذکورشان ار جعفربن علی حوار، از حسن بن مسکان، از مفضل بن عمر جعفری از جابرجعفری ز سعید بن مسیب میفرماید: .... که گفت : عمر در نامه اش به معاویه نوشته است: آن کسی که ما را با شمشیر وادار کرد که به او اعتراف نماییم، اقرار کردیم ولی به خاطر ناخشنودی از آن دعوت، سینه ها از خشم و غضب، خروشان و جانها آشفته و مشوش و فکرها و دیدگان دچار شک و تردید بود، بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر زور قوم و قبیله ی یمنی خود را از بالای سرمان بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین اجدادی خود برداشته بودند. مزاحم ما نشوند. به بت ((هبل)) و به دیگ بتان و ((لات)) و ((عزی)) سوگند که من از آن روزی که آنان را پرستیدم، دست از آنها بر نداشتم، پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد(ص) را تصدیق ننموده ام و جز از راه نیرنگ . فریب ادعای مسلمانی ننموده ام و جز از راه نیرنگ و فریب ادعای مسلمانی ننموده ام و خواسته ام او را بفربم. چون جادوی بزرگی برایمان اورد و در سحر و جادوگری بر سحر بنی اسراییل با موسی و هارون و داود و سلیمان و پسر مادرش عیسی افزود و سحر و جادوی همه آنان را یک تنه آورد و بر آنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، باید بر این مطلب که او سالار ساحران است اقرار داشته باشند. ای پسر ابوسفیان! تو ایین پدرت را بگیر و از ملت خود پیروی کن و به انچه که پیشینیان تو گفته اند و این خانه را- که میگویند پروردگارشان به انان دستور داده پیرامونش بچرخند و طواف کنند و قبله ی خود قرار دهند- انکار کرده اند وفادار باش! و به نماز و حجشان که در رکن دین خود قرار داده میپندارند که از آن خداست اعتنایی نداشته باش! از جمله کسانی که محمد را یاری کرده، همین شخص ایرانی الکن، روزبه است و میگوسند به او ( محمد (ص)) وحی شده است: { انَّ اوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ مُبَارَکاً وَ هُدیً لِلعَالَمینَ} 1 و میگویند خدا گفته است، { قَد نَرَی تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبلَهً تَرضَاهَا فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ وَ حَیثُّ مَا کُنتُم فَوَلُّواوَجَوهُکُم شَطرَهَ}2 آنان نماز خود را برای سنگها قرار داده اند، اگر نبود سحر او چه چیز باعث میشد که ما از پرستش بتان دست برداریم با این که هم از سنگ و چوب و مس و نقره و صلاست، نه به لات و عزی قسم که دلیلی برای دس برداشتن از اعتقادات دیرین خود نداریم هرچند که سحر کنند و ما را به اشتباه بیندازند. تو با چشم بینا بنگر و با گوش شنوا بشنو! با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش و از لات و عزی سپاسگذار باش! و از این که آقای خردمندی همچون عتیق بن عبدالعری بر امت محمد حکم فرما شده، بر اموال و خون و آیین و جان و حلال و حرام ایشان و مالیاتی که به خاطر خدایشان جمع آوری میکنند تا به اعوان و انصار خود دهند حاکم است خشنود باش! وی به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع می کرد و در پنهان سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره ای نمیدید. من بر ستاره درخشان و نشان پرفروغ و پرچم شیروز و توانمند بنی هاشم که (( حیدر)) نامیده میشد و داماد محمد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و ((فاطمه )) اش نامیده ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه ی علی و فاطمه و فرزندانشان حسین و حسین و دخترانشان زینب و ام کلثوم و کنیزی به نام نضه به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به سختی حلقه ی در را گرفته و کوبیدم. کنیز آن خانه پرسید: کیست؟ به او گفتم : به علی بگو، کارهای بیهوده را رها کن و خود را به طمع خلافت نینداز! اختیار امور به دست تو نیست. کار دست کسی است که مسلمانان او را برگزیده و به او اجماع کردند. به خدای لات و عزی سوگند که اگر کار به ابوبکر واگذار میشد هیچگاه به آنچه که می خواست نمی رسید و به جانشینی ابن ابی کبشه( حضرت محمد (ص)) دست نمی یافت. لکن من چهره خود را برایش گشوده دیدگانم را باز کردم . ابتدا به قبیله ی نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمی تواند باشد، تا وقتی که از خداوند اطاعت میکنند از آنان اطاعت کنید! و این سخن را بدان جهت گفتم که دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و ه خونهایی که در جنگ ها و غزوات محمد(ص) از کفار و مشرکان ریخته استناد میکند و قرضهای او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده و به وعده خدا برای او از تمامی امت بیعت گرفته و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمومنین سلام کردیم. ای گروه قریش! اگر شما فراموش کرده اید ما از یاد نبرده ایم، بیعت و امامت و خلاهای او جامه ی عمل پوشیده و قرآن را جمه آوری نموده و بر ظاهر و باطنش حکم میکند، و همچنین به سبب گفتار مهاجرین و انصار که وقتی به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود گفتند: همین انسان اصلح و بطین3 امیرالمومنین علی بن ابیطالب است که رسول فت و وصیت حقی معین و امری صحیح بودهريال بیهوده و ادعایی نیست.... ما آنان را تکذیب کرده من چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند محمد(ص) گفته: امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوار تریم، زیرا ما به آنان پناه دادیم و یاریشان کردیم، و مردم به سوی ما هجرت کردند. اگر قرار است کسی که که این مقام مربوط به اوست کنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم. گروه دیگری پیشنهاد کردند: امیری از ما و امیری از شما باشد. به آنان گفتیم: چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش میباشند. عده ای پذیرفتند و جمعی نپذیرفتند و با یکدیگر به نزاع پرداختند. من – در حالی که همه میشنیدند- گفتم: فقط به کسی میرسد که از همه بزرگسال تر و نرم تر و ملایم تر باشد. گفتند: چه کسی را میگویی ؟ گفتم: ابوبکر را که رسول خدا (ص) او را در نماز بر دیگران مقدم داشت و در روز بدر در زیر سایبانی با او به مشورت نشست و رای او را پسندید و، یا غار او بود و دختش عایشه را به همسری رسول خدا در آورد و او را ام المومنین نامید. بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند. زبیر از آنان پشتیبانی کرده و در حالی که شمشیرش را از نیام در آورده بود گفت: جز با علی نباید بیعت کرد وگرنه شمشیر من گردنی را راست نخواد گذاشت. گفتم: ای زبیر! انتساب به بنی هاشم تو را به فریاد آورده است، مادرت صفیه دختر عبدالمطلب است. گفت: این یک شرافت والا و یک امتیاز ویژه است، ای پسر خصم و ای پس صهاک، ساکت باش! ای بی مادر! و سخنی گفت، چهل نفر از حاضران در سقیفه ی بنی ساعده از جا جسته و به او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیر را از دستش یگیریم مگر وقتی که او را زمین افکندیم با این که هیچ کس یه یاری و کمک او نیامده بود. من به سرعت خود را به ابوبکر رسانده با او دست داده بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین کردند. به او گفتیم: بیعت کن وگرنه تو ر خواهیم کشت! و بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید! او از روی خودخواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم آمده استو دست ابوبکر را در حالی که از ترس میلرزید گرفته سرپا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته و نمیدانست چه میکند، بر روی منبر محمد(ص) نشاندیم. به من گفت: ای ابوحفص! من از قیام و خروش علی (ع) می ترسم. به او گفتم: علی کاری به تو ندارد و سرگرم کار دیگریستو ابوعبیده جراح در این کار به من کمک کرده دست او را بر روی منبر میکشید و من از پشت سرش را مانند بز نری که بخواهند بر بز ماده ای بجهانند بر روی منبر گذاشتم. گیج و سرگردان بر روی منبر ایستاد به او گفتم: سخنرای کن و خطابه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. من دست خود را از شدت عصبانیت به دندان میگرفتم، و به او میگفتم: تو را چه شده ؟ چرا گیجی ؟ و او هیچ کاری نمیکرد و سخنی نمیگفت، میخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم. ترسیدم مردم از سخنانی که خودم درباره ی او گفتم تکذیبم کنند. عده ای پرسیدند. پس آن فضائلی که درباره ی او گفتی و برشمردی کجاست؟ تو از رسول خدا(ص) درباره ی او چه شنیده بودی ؟ گفتم: من از رسول خدا(ص) درباره ی او فضادلی شنیده بودم که دوست میداشتم و آرزو میکردم ای کاش مویی بر بدن او میبودم، و من داستانی از او دارم. به او گفتم: سخنی بگو وگرنه از منبر پایین آی !.... خدا میداند اگر از منبر پایین آمده بود خودم بالا میرفتم و سخن میگفتم که به گفتار او منجر نشود. من ولی وسرپرست شما شده ام اما بهترین شما نیستم با اینکه علی (ع) در میان شماست. بدانید که مرا شیطانی است که بر من مسلط شده و مرا وسوسه میکند و خیر مرا در نظر ندارد پس هرگاه لغزیدم، شما مرا در پای داشته راست کنید. که من در پوست و موی شما وارد نشوم. برای خودش استغفار میکنم. از منبر پایین آمد و ر حالیکه مردم به او خیره شده بوند دستش را گرفته فشار داده او را نشانیدم. مردم برای بیعت با او جلو آمدند، من در کنارش نشستم تا هم او را و هم کسانی را که بخواهند از بیعتش سرباز زنند بترسانم. او گفت: علی چه کرد؟ گفتم: وی خلافت را از گردن خود برداشت و نه به خاطر اینکه مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است. مردم با اکراه بیعت کردند. وقتی بیعت او فراگیر شد، فهمیدم که علی (ع) فاطمه (س) و حسنین (ع) را به در خانه مهاجران و انصار میبرد و بیعت مار ا با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریک میکند. مردم شبانه به او نوید یاری میدهند ولی صبحگاهان کسی به کمک او نمیرود. بر در خانه اش حاضر شده از او خواستم که از حانه بیرون آید. به کنیزش فضه گفتم: به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون آید چون مسلمانان با او بیعت کرده اند! پاسخ داد: علی مشغول است. گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود وگرنه وارد شده و به زور بیرونش می بریم! ادامه ی پست رو حتما بخونید + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 10:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
با عرض سلام خدمت دوستان خوبم و به خصوص اون عزیزی که امروز تولدشه
این پست به بهانه ی تولد یکی از بهترین یا بهترین دوستمه که دارین میخونینش (حسودی نکنینا) نگاهم کن ... آرام ارام می آید دوستی از جنس نور تولد عشق آری یادم هست! آن روز که چشم به دنیای پوچ آدم ها باز کردی چشمان تیره من به دنبال نگاه زیبای تو بود و قلب پاک تو انگار با من بود و صدایی که در گوش آسمان میپیچید دوستی پاک چون فرشته ها به زمین هدیه شد و من آرام گریستم انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم و میدانستم که نگاهت روزی خرابم میکند شب تولد تو بود و من ترانه ی طپش های قلب عاشق خویش را تقدیم سال های تنهایی تو میکنم من اینو به اون دوست عزیزم گفتم و جفتمونم بهش اعتقاد داریم ولی میگم تا شما هم بدونید به نظر ما تولد آدم سالگرد میلادی شمسی یا قمری یه آدم نیست بلکه تولد یه آدم اون روزیه که اون تغییری نسبت به روز قبلش داشته باشه. یعنی آدمی باشه که هر روز اطرافیانش بالارفتنشو ببینن و ببینن که داره رشد میکنه خیلی خوشحالم که با این دوست عزیز آشنا شدم و خداییش خیلی چیزا هم ازش یاد گرفتم که همینجا تشکر میکنم دارم این مطالبو مینویسم یاد اون دختری می افتم که تو طلاییه همراه خودش کیک آورده بود ازش پرسیدن کیک برا چی ؟ گفت آخه تولدمه امروز . گفتن ا چه خوب حالا چند ساله میشی اونم گفت: امروز یه سالم تموم میشه گفت آخه پارسال تو طلاییه شهدا بهم زندگی جدید دادن من یه سال تازه زندگی کردم . آره میدونم الان اون کسی که این مطلبو دارم براش مینوسیم بهم میگه که خب من هنوز یه ماهه هم نشدم و به من حضرت زهرا جون دوباره و فرصت زندگی جدید داد . خوش بحالت من حسود نیستم ولی به حالت غبطه میخورم که انقد به خدا نزدیک شدی و انقد خدا دوستت داره تو رو به خدا دست ما رو هم بگیر ( رفتی بالا فراموشمون نکنیا ) میدونید چیه؟ به قول خودش که آدما بعضی اوقات تصادفی کنار هم دیگه قرار میگیرن. یعنی خدا اونا رو با هم روبرو میکنه تا بهشون بگه که دوستون دارم . بهشون بگه که همیشه تو بدترین و بهترین شرایط من هستم . یه روز من و اونم روبروی هم قرار گرفتیم تو بهترین شرایط. و جدایی وجود نداره تا ابد حتی جهنم من و بهشت اون هم نمیتونه بین ما جدایی بندازه ( دعا میکنم همیشه رفاقتمون خدایی و برای خدا و در مسیر خدا و با رضایت و در مسیر رضایت خدا باشه ) دوست عزیز منو هم دعا کن اینم ناقابله + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 10:9 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|