|
خیلی وقته که دلم بهونه کرده غم عالم کنج قلبم لونه کرده خیلی وقته که دیگه دل تو دلم نیست عشق کربلات منو دیوونه کرده آقا چند وقته دلم به شور و شینه ذکر هر روز و شبم فقط حسینه ندونم چه سریه که خودم اینجام ولی قلبم توی بین الحرمیه کربلا برای دیدنت چشم انتظارم همه لحظه لحظه ها رو میشمارم به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم همه میگن که یه دست صدا نداره کی میگه هرکی بده خدا نداره تو نگو غریبه ای که رات نمیدم کربلا غریب و آشنا نداره کربلا برای دیدنت چشم انتظارم همه لحظه لحظه ها رو میشمارم به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم شنیدم کرببلات عرش زمینه جبرییلش پسر ام البنینه ای که نقش سر در باب الحسینی ادخلوها بسلام الامنینه آزرومه که زیر علم بمیرم یا بیام یه گوشه از حرم بمیرم آرزومه اونقدر زنده بشم تا تو طواف دستای قلم بمیرم کربلا برای دیدنت چشم انتظارم همه لحظه لحظه ها رو میشمارم به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم دوست دارم دیوونه تر از همه باشم دوست دارم دربدر فاطمه باشم دوست دارم یه ظهر عاشورا آقا جون تشنه لب گریه کن علقمه باشم کربلا برای دیدنت چشم انتظارم همه لحظه لحظه ها رو میشمارم به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم کربلا اسم کتاب سرنوشتم کربلا قبله ی آمال و بهشتم کربلا تنها دلیل زنده بودن روسر دلم با خط خون نوشتن کربلا برای دیدنت چشم انتظارم همه لحظه لحظه ها رو میشمارم به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم یعنی میشه آقاجون بها بگیرم یعنی میشه اذن کربلا بگیرم یعنی میشه پای شش گوشت با گریه بشینم ذکر امام رضا بگیرم کربلا برای دیدنت چشم انتظارم همه لحظه لحظه ها رو میشمارم به خدا خسته شدم خسته شدم بسه جدایی کی میشه سر روی شش گوشت بزاریم + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 19:11 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
از خدا خواستم از خدا خواستم تا درد هایم را از من بگیرد خدا گفت : نه رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی . از خدا خواستم تا شکیباییم بخشد خدا گفت : نه شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست به دست اوردنی است. از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد خدا گفت : نه من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد خدا گفت : نه رنج و سختی ، تو را از دنیا دور و دورتر و به من نزدیک و نزدیک تر می گرداند. از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد خدا گفت : نه بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی من هر چیزی را به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم و باز گفت نه من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری. از خدا خواستم یاریم دهد تا دیگران را دوست بدارم ، همان گونه که انها مرا دوست دارند و خدا گفت : آه سر انجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 10:33 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|