|
بسم الله الرحمن الرحیم نمی نویسم که خودم یا کسی را ملامت کرده باشم می نویسم که به خودم تلنگری بزنم . . . . . خب اینم از سال 1387 آره سال 86 با تمامی خوبی ها و بدی رفت و ما موندیم آره دیگه قسمت نبود که ما بریم یا قسمت بود که ما نریم یه سوال پرسیدم که اگه قرار بود فصل پنجمی وجود داشته باشه شما اسمشو چی میذاشتین؟ این سوالو یکی از من کرد و من در جوابش گفتم : محرم گفتم من سالی جز محرم ندارم گفتم همه سال سال حسینه خیلی از رفقا و شاید همین شما که میخونید بهم جواب دادین عاشقی،خورشید،تنهایی،فراغ،حسرت،امید،فانی الی الله و ...........خیلی اسمای دیگه خیلی روش فکر کردم خیلی فکر کردم که ببینم کدوم جواب از همه قشنگ تره ولی همون طراح سوال(خدا) خوب جواب سوالشو میدونست خدا فصل پنجم رو تو زندگی ما قرار داد و ما رو در انتظار اون لحظه ما پیر میشویم و اون لحظه ........... فصل پنجمی به نام ظهور . . . . الان که دارم فکر می کنم به خودم میگم علیرضا یک سال پیر شدی! آخرین شب سال تحویل یه عزیزی تو مراسم هیئت گفت باز هم یه ورق از دفترمون ورق خورد. هرچی فکر کردم و دنبال استدلالی برای قانع کردن خودم بودم پیدا نکردم چرا هر سال یک ورق چرا هر سال چهار ورق نباشه؟ (فصلها) چرا هر دوازده ورق نباشه؟ ( ماهها) چرا هر سال سیصد و شصت و پنج ورق نباشه؟ ( روزها) چرا هر سال 8760 ورق نباشه؟ (ساعت ها) چرا هر سال 525600 ورق نباشه؟ ( دقیقه ها) چرا هر سال 31536000 ورق نباشه؟ (ثانیه ها) چرا ... چرا ... چرا.... آری هر پلک زدن ما ورقیست که از دفترمان ورق میخورد ملک و الموت ما جانمان را به پلک زدن ها میگیرد نه سال ها چرا با هر ورق خوردن زندگی من یه ورق به امامم نزدیک نشدم ؟! چرا با هر یه ورق خوردن من رنگ معشوقه ام رو نگرفتم چرا ........... چرا .............. شب آخری به یاد اون جمله حضرت امیرالمومنین افتادم که : به حسابتان برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند . . فکر کردم ولی چیزی جز خسران نبود . . نمی دونم چر اون عزیز اون شب این جمله رو بهم گفت جمله ای که هنوز دارم از داغش میسوزم گفت: ما همیشه کوفیان رو لعنت می کنیم که 25 سال علی رو خونه نشین کردن ولی الان هزار ودویست ساله........ هزار ودویست سال.......... کمه ؟ هزار و دویست سال استخوان در گلو بودن ... چرا ... چرا ... چه شد که شهدا رو فراموش کردیم ؟! چه شد که روی لاله پا گذاشتیم چه شد که ولایت مداری در ما گم شد چه شد که ...... چه شد که ........ . . . . . . . فکرم از این فکرها پر شده بود و یادشون دلم رو ........ تو این سالها که رفت حتی روم نشد جلوی یک بچه 2 ساله گناه کنم حتی روم نشد جلوی عکس شهیدی که رو دیوار اتاقمه گناه کنم ولی یک سال با تمام بی حیایی جلوی خدای خودم .................. . . . . بعضی وقتا یادم میاد که خب ما یه سال هی رفتیم روضه ماه رمضون مناجات محرم صفر و و و . . فقط همینو دارم من تنها دارایی من همینه خدایا به اون اشک هایی که نمی گم برای تو ( ولی تو مجلس تو ) ریخته شد و به اون روضه ها و به اون سینه زنی ها ببخش خدا من یکی نوکرتم غلط کردم خدا خدا خدا خدا + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 23:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|