|
آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبور ترین انسانها باشی
(سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی ) عکس حاج حسین خرازی در کنار ستونی نشسته توی خودش ریخته زانو بغل کرده را دیدی؟ آدم یاد زانوهای غم حیدری می افتد که صدیقه طاهره می گوید چرا مثل بچه ای که در رحم مادر است زانوی غم بغل کرده ای + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 10:49 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
من کیستم؟ من کجا بودم؟ من به کجا می روم؟ آیا کسی هست که بگوید من کیستم؟ آیا همیشه در اینجا بودم ؟ که نبودم آیا هیشه در اینجا هستم ؟ که نیستم آیا به اختیار خودم آمدم ؟ که نیامدم آیا به اختیار خودم هستم؟ که نیستم آیا به اختیار خودم می روم ؟ که نمی روم از کجا آمده ام؟ و به کجا می روم؟ کیست این گره را بگشاید؟ چرا گاهی شاد و گاهی ناشادم؟ از امری خندان و از دیگری گریانم؟ شادی چیست؟ و اندوه چیست؟ خنده چیست؟ و گریه چیست؟ می بینم، می شنوم، حرف میزنم، حفظ میکنم، یاد می گیرم، فراموش میشود، به یاد می آورم، ضبط می شود، احساسات گوناگون دارم، ادراکات جور واجور دارم،می بویم، می جویم، می پویمف رد می کنم ، می طلبم، اینها چیست؟ چرا این حالات به من دست می دهد، از کجا می آید؟ و چرا می آید؟ کیست این معما را حل کند؟! چرا خوابم می آید؟ خواب چیست؟ بیدار می شوم بیداری چیست؟ چرا بیدار می شوم؟ چرا خوابم می آید؟ نه آن از دست من است و نه این، خواب می بینم، خواب دیدن چیست؟ تشنه می شوم، آب می خواهم، تشنگی چیست؟ آب چیست؟ اکنون که دارم می نویسم به فکر فرو رفتم که من کیستم؟ این کیست که اینجا نشسته و می نویسد؟ نطفه بود و رشد کرد و بدان صورت در آمد، آن نطفه از کجا بود؟ چرا به این صورت در آمد؟ صورتی حیرت آور در آن نطفه چه بود تا بدین جا رسید؟ در چه کارخانه ای صورتگری شد و صورتگر چه کسی است؟ آیا موزون تر از این اندام و صورت می شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمی شد؟ این نقشه از کیست؟ و خود آن نقاش چیره دست کیست؟ و چگونه بر آبی به نام نطفه این چنین صورتگری کرد آن هم صورت و نقشه ای که اگر بنا و ساختمان آن و غرفه ها و طبقات اتاقهای آن و قوا و عمال وی و ساکنان در اتاقها و غرفه هایشان و دستگاه گوارش و بینش و طرح نقشه و پیاده شدن آن و عروض احوال و اطوار و شوون گوناگون آن را شرح داده شود، هزار و یک شب می شود ولی آن افسانه است؟ و این حقیقت و آنگاهی تنها من نیستم، جز من این همه صورتهای شگرف و نقشه های بوالعجب از جانداران دریایی و صحرایی و از رستنیها و زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان و نظم و ترتیب حکم فرمای بر کشور وجود و وحدت صنع، و چهر زیبا و قد و قامت دلربای پیکر هستی نیز هست، که در هر یک آنها چه باید گفت و چه توان گفت و چه پرسشهایی پیش از پیش که در یک یک آنها پیش ای؟ و در مجموع آنها عنوان نمی توان کرد؟ حیرت اندر حیرت، حیرت اندر حیرت!! هر چه می بینم متحرک و حرکت می بینم،همه در حرکت اند، زمین در حرکت و آسمان در حرکت و، ماه و رشید و ستارگان در حرکت، رستنیها در حرکت، شاید آب و هوا و خاک و دیگر جمادات هم در حرکت باشند و من بی خبر از حرکات آنها، چرا همه در حرکت اند؟ اگر محرک داشته باشند آن محرک کیست؟ و چگونه موجودی است؟ و تا چه قدر، قدرت و استطاعت دارد که محرک این همه موجودات عظیم است؟؟ آیا خودش هم متحرک است یا نه؟ اگر متحرک باشد کحرک می خواهد یا نه؟ ئ اگر بخواهد محرک او چه کسی خواهد بود و همچنین سخن در آن محرک پیش می آید و همچنین... !! وانگهی این همه چرا در حرکتند؟ اگر احتیاج نباشد حرکت نیست،احتیاج این همه چیست؟ آیا همه را یک حاجت است و یا دارای حاجتهای گوناگونند؟ و چون احتیاج است عجز و نقص است که به حرکت به دنبال کمال می روند و در پی رفع نقص خودند، آیا این همه موجودات مشهود ما ناقص اند و کامل نیستند؟ چرا ناقص اند؟ کامل تر از آنها کیست؟ و خود آن کمال چیست؟ و چون به دنبال کمال میروند ناچار ادراک عجز و نقص و احتیاج خود کرده اند، پس شعور دارند، توجه دارند، قوه دراکه دارند، حقیقتی دارند که بدین فکر افتاده اند. کودکان به مدرسه می روند در حرکت اند، خواهان علمند، و به دنبال علم می روند، درختان رشد می کنند، پس در حرکت اند و به دنبال حقیقتی و کمالی رهسپارند. حیوانات همچنین شاید جمادات هم این چنین باشند که سنگی در رحم کوه کم کم گوهری، کانی ، گرانبها می شود. زمین را می نگرم، ستارگان ا می بینم، بنی آدم را مشاهده می کنم، حیوانات جور واجور که به چشم می خورند درختهای گوناگون که دیده می شود، گلهای رنگارنگ گه به نظر می آید، در همه مات و متخیر، با همه حرفهای بسیار دارم. هرگاه در مقابل آینه می ایستم سخت در خود می نگرم و به فکر فرو می روم، که تو کیستی؟ و به کجا می روی؟ چه کسی تو را به این صورت شگفت در آورده است؟! + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 23:15 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
ستون خیمه ام بی تو خراب است *** که بی تو قطره آبی هم سراب است دو دستی که بریدند از تن تو *** تمام آرزوهای رباب است ______________ انگار همه عالم بالا چو زمین ریخته در هم شده یک پارچه آتش دل عالم نفس و چشم ملائک همه مبهوط ز لاهوت تماشاگر ناسوت تماشاگر میدانی و طوفانی و رزمی و نشانی ز علی باز یلی بر دل دشمن زده و آمده پیچیده به هم دشت و سپاه و همه خرگاه و شکستست ستونگاه ستم پیشه همه ناله کنان زار و پریشان و پشیمان و هراسان پر وای و پر واویل همه زهره دریده نفس خسم بریده همه از شش جهت از ترس دویده نبود جای و مفری که گریزد کسی از لشکر دشمن همه چون زن همه شیون همه فریاد در این بارش پولاد که ای وای چه سازیم که یک بار دگر آمده طوفان زده میدان شده این دشت چو خیبر به رجز آمده حیدر علمش در کفی و تیغ دو دم در کف دیگر نبود تیغ بگو صاعقه ای از دل دوزخ شرری از دل آتش زده ی کوه چه بی مثل چه بشکوه چه بازو و چه گیسو طرفی شعله ی سوزنده و طوفنده زمین لرزه در این معرکه از برق سم مرکب او در طرفی لحظه ی آرامش و آسایش خاتون دلش زینب او عجب از قدرت بازو و عجب از پیچش گیسو گره انداخته ابرو شده بیچاره زمان چاک زمین خنده نشسته به لب ام البنین کرده قیامت ز رخ و دیده و قامت ز حرم باز نمایان بود این شیر همین شیر حرم غرقه ی تکبیر همه لشکریان زار و زمین گیر از آن چرخش شمشیر به هر ضربه ی او جنبش او دست و سر و پای و تنی هست کهپیچیده به پرواز در آید علمدار به خشم آمده ای وای در آن سوی در این سوی گلی دخترکی منتظر آمدنش همه لشکریان زار و زمین گیر از آن چرخش شمشیر به هر ضربه ی او جنبش او دست و سر و پای و تنی هست کهپیچیده به پرواز در آید علمدار به خشم آمده ای وای در آن سوی در این سوی گلی دخترکی منتظر آمدنش منتظر دیدن او تا برود تا بپرد باز در آن شانه و آغوش کند حلقه دو دستش زندش بوسه به آن سولت بازوی و به آن روی و به آن موی و به آن نقطه ی پیوند دو ابروی هوا سخت شرر بار زمین همچو تنوریست در این صحنه ی پیکار همه تشنه و بی تاب پی چکه ای از آب همان گوهر نایاب فقط آب فقط آب فقط آب بود چاره طفلان و لب کودک بی خواب فقط آب فقط آب نفس تنگ شده در دل ساقی و دل مشک لبش غرق ترک غرق عطش میچکد از وسعت پیشانیش از چین جبین شبنم شوری به زمین دست را در خنکای جگر آب فرو برد نگاهش به زلالیش بینداخت و با خنده ای آن را ز کفش ریخت و با مشک پر آبی به حرم راند چه میراند فقط فکر جواب است جوابی که همین مشک پر آب است فقط فکر جوابی به رباب است که خود منتظر لحظه ی خواب است برای گل خود سوخته و سینه کباب است فقط فکر جواب است و افسوس در این لحظه به تیغی به زمین ماند همان دست که بوسید از آن گریه کنان شیر خدا مشک در بین دو دندان و شتابان همه میتاخت و میرفت پی تشنه لبان منتظرش دیده ی طفلان که زدی حرمله با تیر کمان دوخت مشکش به تنش به تن و صد تیغ و دو صد تیر فقط آه کشید از دل خونبار امان از غم بیداد که اِستاد و فقط گفت که شرمنده شدم وای که از ضرب عمودی به دل خاک بیفتاد همه زخم پر از تیر و پر از ضربه ی شمشیر و اینبار کسی دید سر پیکر خود ام بنین نه رخ نیلی شده ی مادر دلخسته ی خود را و همان حضرت زهرا ( چون اخترا عشق ز هر سو به نیزه شد *** دانی چگونه آن سر مه رو به نیزه شد دانی که چرا بر سر نی رفت بوالله *** پیش قدم فاطمه برخاست ابالفضل ) + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 13:58 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |
|