تبليغاتX
پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

ای زمین از رملها ،ای ماسه ها                            ای تگرگ تق تق  قناسه ها

جمعی از ما بارها سر داده ایم                             عده ای از ما برادر داده ایم

منک نامم نام این مردم شده است                        گردبادی در گلویم گ شده است

من هبوط   آرزو   را   دیده ام                                من تمام مرگ را چرخیده ام

آنگه اینجا چشم در چشم شماست                      روزگری خویشتن را می نواخت

من غرور آخرین پروانه ام                                      باز من دیوانه ام دیوانه ام

ئر کویر مرگ شرجی مانده ام                                از جماعت من بسیجی مانده ام

حاج همت :

من در پوتین بسیجی ها آب می خورم میگفت و میگریست .

خواب دیدم خواب مردی سرخ پوش                

مثل موجی خط شکن توفان به دوش

آنگه چشمش نیمه شب خونابه ریخت

صبح ،خونش گرم در چزابه ریخت

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 10:50 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


باید فرهنگ شهادت طلبی در ملت انقلابی ما رسوخ کند.

                                                                                   امام خامنه ای

روایت اول

تو اوج کربلا پنچ تو تاریکی صحرا ، بچه های تخریب نشد خوب معبر رو باز کنن همینطور که پیش می رفتیم  یکی از مین های خورشیدی روشن میشه همه گیج و مبهوت که چی کار کنیم . یهو یه بسیجی کلاه آهنی خودش میزار رو مین بچه ها یه نفس راحت می کشن اما نه کلاه آب شد اون بسیجی دستش رو میزاره بوی سوختن دست و مو های دستش کل صحرا رو در بر میگیره اشک من در امده بود داد میزدم که دست رو بکش اما اون لب خند می زد . دستش تا آرنج سوخت دید بازم کم هست روی مین خوابید اشاره کرد برید بچه برید تا چشم های اشکبار رفتم . وقتی عملیات تموم شد برگشتم دیدم هنوز اونجا هست مین حتی از ان وره بدن در امده و حتی یه داد کوچیک هم نزده

بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!

روایت دوم

عملیات فتح ماووت بود تو اوج سرما که بعضیها شهید شدن بر اثر سرما ،عراق پاتک سختی زده بود ما هم خیلی تحمل می کردیم. یهو دیدم محسن دستش ترکش خورد دستش به یه رگ بند شد من دادم در امد ولی اون اصلا حرف نمیزد خنده می کرد یه صحنه دیدم من دیگه حالم بد شد حتی می خواستم بمیرم ، دیدم محسن دستی که به یه رگ بند بود رو گذاشت زیره پاش و کشید دستش جدا شد . من اشکم در امد می دیدم از اوج سرما خون های دست محسن تبدیل به قندیل میشه و به زمین میریزه

بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!

روایت سوم

شب عملیات بود با سید بچه محلمون داشتم حرف میزدم یهو دیدم سید رفت اون کنار رو به صحرا پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا داد زدم سید چی کار می کنی شهید میشی بعد جنازت برنمیگیرده گفت : دارم شهوت شهادت رو نو خودم می خشکنم من که تعجب کردم گفتم شهودت شهادت چه صیغی هست گفت الان داشتم فکر میکردم میرم شهید میشم بعد یه مجلس خوب میگیرن تشیع جنازه خوبی میکنن خوشحال شدم . ولی من دارم برای خدا میرم اینا برای خدا نبود برای همین هم دارم شهودت شهادت رو می کشم . هنوز جنازه سید باز نگشت.

به خدا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!

روایت چهارم

تو سنگر نشته بودیم با بچه های گردان کمیل به شوخی گفتم بجه های چطوری دوست دارید شهید شید .

ممد گفت من دوست دارم یه تیره بخوره بهم تموم

حسین گفت دوست دارم دوتا پام قطع شه بعد شهید شم

علی گفت بی سر می خوام برم من

یهو فرمانده امد گفت من میخوام پودر شم

بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!

روایت پنجم

تو طلایه بودیم عراق مارو محاصره کرده بود خیلی تشنه بودیم فقط یه راه به هور بود که اون هم از سه راه شهادت تا هور رو میدان مین زده بودن ،بچه ها دیدن راهی ندارن از یه طرف گلوله های مستقیم از یه طرف هم تشنگی عراق تو یه ساعت ۸۰۰۰گلوله به طوری گلوله گلوله رو خنثی می کرد تو هوا دل رو زدیم به دریا رفتیم تو میدون مین طاها وایسا برات مثال بزن تا بهتر درک کنی دیدی وقتی میخوای کباب بزنی این گرده های زغال قرمز پخش میشه تو هوا ترکش هم این طوری بود بچه های همه یا سر می رفت یا دست یا پا بعضی ها یه مامانی بودن حضرت زهرایی میرفتن ترکش به کمر می خورد پر میکشیدن .

بچه ها این راوی که برام گفت خودش ۳۶۰ترکش تو بدنش هست معرف بوده به آبکش.

بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 10:48 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


دیروز جنگ بود

امروز جنگ هست      

 

دیروز امام بود  

  

 

امروز هم امام هست          

 

 

رزمنده ها پیروز شدند    

 

اما ما ....

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست .

امام خامنه ای

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 10:46 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 10:41 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


و ماجرای ما از اون شب شروع میشه

شبي كه خدا به فرشته هاش پز ميداد

شبي كه بنده هاش قرآن رو سرشون گذاشتن تا دلاشونو پاك كنن

شبي كه علي (ع) به حجله خون رفت

و شبي كه شب نبود

شبي مهتابي كه مهتابش در آسمان نبود

شبي كه قرار بود آرزوي حاج خانم برآورده بشه و نور مهتاب از خونه ي اون شهرو روشن كنه

شب 21 ماه رمضونو ميگم

شبي كه در سحرش گريه هاي عاشقونه ي كودكي دل مادرش را شاد كرد

نميدونم اون شب حاج خانم بازم براي علي قرآن كميل خوند كه ساكت شد و خنديد

يا اينكه مادرشو ديده بود

اشتباه نكنيد حاج خانمو نميگم

آخه خودش ميگفت من مادرش نيستم

يعني هم مادرش هستم و هم نيستم

ميگفت علي بچه ي زهراست (س) و من خادم خانومم

نمي دانم چرا بعد از شنيدن اين جمله ياد بي بي ام البنين مي افتم آخه اونم ميگفت مادر عباس زهراست (س) و من خادم خانومم

اگه قرار باشه زياد حاشيه نرم بايد برم سراغ راز 21

گفتم كه علي 21 رمضون بدنيا اومد

ولي نگفتم 21 رمضون شهيد شد

يكي ميگفت شايد  رازش اين باشه كه مادرش نذر كرد اگه خدا بهش پسر بده اسمشو علي بذاره

ولي بهتره دنبال رازش بگرديد

نميدونم روضه ها با دلش چيكار كرد، ولي اين جمله تو دل من يكي كه طوفان ميكنه

جمله فرمانده مان را ميگويم

جمله اي كه بعد روضه وقتي دست كوچولوشو تو دست مادرش گذاشته بود و داشت مي اومد خونه با اون زبون بچگي بهش گفت

اي كاش من هم كربلا بودم

چه واژه اشناييست ( يا ليتنا كنا معكم )

نمي دانم وقتي اين جمله رو تو هيئت ميگم فرمانده روم لبخند رضايت مي زنه يا با اخم ميگه دروغ ميگي

واي از اخم سيد

حرف و راز زياده

راز سيد علي

راز مادر

راز زخم پهلو

راز سينه خوني

.

.

.

.

.

.

بقيش باشه براي بعد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 0:14 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


شهید چمران :

((درد ، دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خودخواهی را نابود می کند ، نخوت و فراموشی را از بین می برد و انسان را متوجه خود می کند  ...  چه مقدس است این درد.))

امام سجاد (ع):

 هنگام ظهور قائم ما ،  خداوند ناراحتی و ناتوانی را از شیعیان ما برداشته و دلهایشان را چون پاره های آهن می نماید.

امام حسین (ع):

(( از نشانه های نادانی جدل با بی فکران است. ))

امام زمان ( ع) از قول پدر بزرگوارشان :

 با ظهور و قیام تو تمامی دنیا پر از طراوت و شادکامی می گردد.

امام علی (ع):

(( خداوند او ( مهدی (ع)) را با سه هزار فرشته که به رو و پشت مخالفانش ضربه می زنند یاری خواهد نمود .))

امام مهدی (عج):

 من آخرین وصی هستم و خداوند به واسطه من بلا را از پیروان و شیعیان من دور می دارد.

پیامبر اکرم (ص):

 ((... خداوند برای حضرت مهدی (عج) گنجهای زمین و معادن آن را آشکار خواهد ساخت.))

پیامبر اکرم (ص):

 در زمان حضرت مهدی (عج)امت من چنان غرق در نعمت می شوند که هرگز پیش از آن ، چنین نبوده اند .

اما مجتبی (ع) :

(( خوشا به حال کسی که زمان ظهور حضرت مهدی (ع) را درک کند و سخن او را بشنود. ))

پیامبر اکرم (ص):

 مهدی (عج) از ما اهل بیت است که خداوند یک شبه کار او را سامان می دهد .

امام  زمان (ع) از قول پدر گرامیشان:

(( هنگام ظهور صبحگاه حقیقت می درخشد و جهان سرشار از خوبی می گردد حتی طفل در گهواره نیز دوست دارد اگر بتواند تو را یاری کند. ))

امام علی (ع):

اگر گناهی مرتکب شدی با توبه در محو آن بشتاب.

امام زمان (عج):

(( ما ساخته شده های پروردگارمان هستیم و مخلوقات دیگر پس از ما و تحت تربیت ما می باشند.))

 

امام رضا (ع):

 هر کس اندوه مومنی را برطرف سازد،خدا روز قیامت غم از دلش می زداید .

امام صادق (ع):

(( سه چیز مایه انس است : زن سازگار و فرزند نیک و دوست یکرنگ.))

امام مهدی (عج):

 دختر رسول خدا برای من سرمشق و الگویی نیکوست.

حضرت مهدی (عج):

(( خدایا ! از میان شیعیان و یارانم عده ای که موجب روشنی چشم و مایه پشت گرمی باشند بر من وارد فرما.))

امام علی (ع):

 حضرت ولی عصر (ع) تمامی قضات بد را کنار می زند.

امام علی (ع):

(( آداب و رسوم خویش را به فرزندانتان تحمیل نکنید ؛ زیرا آنان برای زمانی ، غیر از زمان شما آفریده شده اند.))

 دعا ندبه :

... یا صاحب الزمان ! آیا می شود روزی را  شاهد باشیم که همه ما در محضر شما جمع شده و ببینیم تو رهبر جهان هستی ؟!

امام حسین (ع):

(( خداوند قائم ما را از پس پرده غیبت برون آورد و او از ستمگران انتقام گیرد.))

اما مهدی (ع):

من یادگار خدا در زمین و انتقام گیرنده از دشمنان اویم .

زیارت امام عصر (عج):

((سلام بر امام زمان (ع) ، آن حق تازه ای که کهنه نمی شود و عملش هیچگاه پایان نمی یابد.))

پیامبر اکرم (ص):

 هم چنان که زنبورها به ملکه خود پناه برده و به دور او جمع می شوند مردم نیز به سوی حضرت مهدی (ع) خواهند شتافت .

امام مهدی (ع):

(( منم که زمین را از عدالت لبریز می کنم چنان که از ستم آکنده است.))

پیامبر اکرم (ص):

 ای علی ! من هشدار دهنده و بر حذر دارنده امتم می باشم ... و حضرت قائم که از فرزندانم است سوق دهنده و کشاننده آنان به سوی بهشت می باشد .

امام هادی (ع):

(( شیعیان تنها چهار عید دارند: عید فطر ، عید قربان ، عید غدیر و روز جمعه. ))

امام مهدی (عج):

 تنها خدا زمان ظهور را می داند و دروغ می گویند کسانی که زمان را تعیین می کنند .

امام باقر (ع):

(( امام زمان (عج) ما با سیصد و سیزده مرد ، که راهبان شب و شیران روزند ظهور می کند .))

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 0:12 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


غربت

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 0:10 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


پاسدارشهید محمد آستین فشان متولد سال 1336 شهرستان محمودآباد در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود و در تاریخ 3/4/59  در شهر بانه به شهادت رسید .

 

 

جامی از آب

شهید محمد آستین فشان ... به سوی غرب ، در شهر بانه ، مسلحانه از انقلاب اسلامی ، دفاع می کرد . تا آنکه بعد از چندین درگیری با گروهای معاند وابسته به نظام استکبار جهانی ، یک ساعت قبل از اذان مغرب در حین نبرد با اشرار ، به سبب اصابت گلوله به پهلوی چپ که از کنار ستون مهرهای کمر خارج شده بود و با سقوط از بالای درخت و شکسته شدن مهرهای گردن ، در حالی که روزه دار بود ، بر اثر خون ریزی شدید ، تشنگی بر او مستولی گردید ، دقایقی چند قبل از شهادت ، چنین می فرمود :(( آب ، آب ، تشنه ام ، تشنه ام ، به من آب بدهید.))

نیروهای رزمنده ی پاسدار ، از جمله پاسداران اعزامی از بابلسر ، حاضر در صحنه ی شهادت ، بعدها چنین بیان داشتند :(( جامی از آب از عالم غیب حاضر شد و محمد از این جام آب نوشید ، سپس جام آب از نظرها پنهان شد .)) آن گاه شهید به ندای (( یا ایتها النفس المطمئنه و ادخلی فی عبادی فدخلی جنتی )) لبیک گفت .

هنگام تدفین شهید محمد ، یکی از خواهرانش به نام سکینه را دیدم که رو به سوی قبله ایستاد و دو دستش را به سمت آسمان بلند کرد و چنین گفت :(( خدایا این شهید را از ما قبول کن .))

 

قسمتی از وصیت نامه شهید:

شهادت چنان جویبار حیات بخش همه جا گسترده و ریشه های جامعه ما را فرا گرفته است و از هر سوی شکوفه های حماسه و ایثار نمایان می شود .

برای شادی روح شهدا صلوات: اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

 

التماس دعا

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 0:6 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


بسم الله الرحمن الرحیم بل الانسان علی نفسه بصیره اینجانب حسین بهرامی فرزند محمد تقی ساکن در ارض الهی ( ساری ، روستای ولشکلا ) به سرمایه عمری 23 سال مسئولیت رسمی اگر لیاقت باشد عضو سپاه پاسداران شهرستان مشهد هر که این بنده راشناخت که شناخت و هرکه نشناخت پس بشناسد مرا، این نوشته حاکی ار چگونگی بهره برداری از سرمایه عمری دارد.(زیستن) از دوران طفولیت بصیرت ندارم جز حرکات کودکانه و بازیگوشی در محدوده یک خانواده روستایی شمال ایران . تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا درس می خواندم و از این اوان نیز نکته قابل ذکری نیست (12 سال عمری = !؟ ) از کلاس ششم ابتدایی به شهرستان ساری به منظور ادامه تحصیل روانه گردیدم که بایستی قبل از هر چیز بگویم از آن هنگام شیطان در این بنده ضعیف و بدون پشتوانه نفوذ کرد و افسارم را بدست گرفت . او ارده می کرد بنده عمل می کردم او طرح می ریخت بنده اجرا می کردم مستعمره و تحت فرماندهی او بودم آنچنان مطیع که نپرس . او کارهای بنیادی و اساسی خویش را در بنده آغاز نموده بود : 1.زینت دادن دنیا 2. امر به فحشا و منکرات و ایجاد زمینه تمایل و کشش نسبت به آن 3. ایجاد غرور و تکبر 4. پایه ریزی جهل از معارف الهی 5.برحذر بودن و فراری بودن از فریضه الهی 6. عصیان در برابر حق ... و آنگاه گردیدم طاغوتچه و شاید هم طاغوت . در این دوران بنده سخت ترین ضربات را از طرف شیطان خوردم و توسط آن ضربات کاری شهید گشتم ( شاهد راه شیطان ) . خدایا اینها اعترافات این بنده سرکش و عصیانگر ( از روی جهل و جهالت انجام داده ام.) است . خدایا تو خودمیدانی که من کیستم و تقدیر بر من چه خواهد بود ولی در کلاس دهم بوده ام که به ناگاه ضربه شدید بر بنده وارد گردید ، ضربه ایی که تحمل آن مشکل بود . روح ضعیف و زیر صفر اما جسم قوی ولی به یک بار جسم تسلیم گردید دیگر ان حسین رفت ، حسین جدیدی آمد روی کار . حسین در صف سینما ، در مسجد جامع ساری در حال سجده و رکوع و قیام . خدایا رحمت فرست بر محمد و آل او و دوستانی که مرا راهنمایی نمودند و رحمت فرست بر برادرمان حاج شیخ عبدالله نظری. پس از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه مشهد گردیدم ( سال 56-1355 ) خدایا اگر نبود فضل تو و اگر نبود کرم و رحت تو و اگر نبود بخشش تو و اگر نبود صفات ثبوتیه غفور و رحمان و رحیم بودن تو و اگر نبود صفت توبه پذیری تو و ... بنده به کدامین سو رونده بودم چرا که با وجود این صفاتت بنده ای هستم ذلیل و شکست خورده و کارنامه اعمالم سیاه و چسپیده به زمین . خدایا تو خود دانی که اینها تعارف نیست که همه اش واقعیت است ولی خدایا این اعمالم همه از روی جهالت بوده است . خدایا اگاهانه عصیان نکرده ام . یادم نمی رود آن استاد بزرگوارم آنشب از تو و از کتاب تو صحبت می کرد و اولین رابطه ما آیه یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ..... بوده است. ای رب عالمیان ای ملک الناس ای معبود مردم و مخلوخات این سرمایه عمری بیست و سه سال را آنچه تو می خواستی صرف ننمودم خدایا میدانم که اگر پیروزی در جهاد اکبر داشته ام (اگر...) پشت سر آن شکست و عقب نشینی بود . غرور و منیت شیطانی . خدایا میدانم که بنده خوبی برای تو نبودم ولی به خودت قسم دلم تورا می خواست . می خواستم که با تو انس و الفت گیرم و لذت ببرم می 0خواستم با دوست و رفیق گردم می خواستم فقط در آغوش تو باشم و تو را ببوسم . می خواستم فقط و فقط تو بر من ترحم کنی و دست نوازش بر سرم بکشی . می خواستم همیشه به یاد تو باشم و تو را ناظر بدانم ، ایخدا تو خود می دانی که می خواستم فقط بر تو اتکال کنم. خلاصه تو تویی و من منم . تو همانی که همیشه بر من ترحم نمودی و فضل و بخشش نمودی ولی من همانم که دنیا جلوه اش را به نمایش در آورد و بنده گول آن را خوردم . خدایا بر توسپاس و حمد که امام خمینی را بر ما ارزانی داشتی. روز پنجشنبه 21/12/59

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 0:3 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


هرکس با شنيدن يازدهم دي ماه ياد چيزي مي افتد. اما براي من يازدهم دي يعني سيد مجتبي علمدار؛ آخر يازدهم دي ماه هم روز ولادت پربرکتش بود و هم شهادت غمبارش. نمي دانم چقدر مي شناسيدش ولي اگر مايليد کمي با اين جانباز شهيد و مداح با اخلاص اهل بيت(ع) بيشتر آشنا شويد چند منزلي قافله شهداء را همراهي کنيد تا ببينيم که کسيکه همه وجودش متعلق به حضرت زهراء(س) و فکر و ذکرش دوستان شهيدش است؛ چطور مثل شهيدي زنده زندگي مي کند و خود را به آنها مي رساند.


 


و اين فرازهايي از حيات عارفانه شهيد علمدار از زبان همسر صبور ايشان :


ايشان انگشتري داشتند كه خيلي برايش عزيز بود. مي گفت اين انگشتر را يكي از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ايشان كرده و در همان لحظه شهيد شده است. ايشان وقتي به آبادان براي مأموريت مي رود، اين انگشتر را بالاي طاقچه حمام جا مي گذرد و دربازگشت به ساري يادش مي افتد كه انگشتر بالاي طاقچة حمام جا مانده است. وقتي آمد خيلي ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اينقدر دلگيري؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترين عزيزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بيفتد و گم شود واقعاً سنگين تمام مي شود.گفت: بيا امشب دوتايي زيارت عاشورا و دعاي توسل بخوانيم شايد اين انگشتر گم نشود يا از آن بالا نيفتد.
 
جالب اينجا بود كه ما زيارت عاشورا را خوانديم و راز و نيازكرديم و خوابيديم. صبح كه بلند شديم ديديم انگشتر روي مفاتيج الجنان است. اصلاً باورمان نمي شد همان انگشتري كه در آبادان توي حمام جا گذاشته بود روي مفاتيج الجنان بالاي سرما باشد .


سيّد هميشه « يا زهرا(س) » مي گفت. البته عناياتي هم نصيب ما مي شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد كه بي پول شديم. آنچنان توان مالي نداشتيم. يكبار مي خواستم دانشگاه بروم اما كرايه نداشتم. 5 تا يك توماني بيشتر توي جيبم نبود. توي جيب ايشان هم پول نبود. وقتي به اتاق ديگر رفتم ديدم اسكناسهاي هزاري زير طاقچه مان است. تعجب كردم، گفتم: آقا ما كه يك 5 توماني هم نداشتيم اين هزاريها از كجا آمد. گفت: اين لطف آقا امام زمان (عج) است.  تا من زنده هستم به كسي نگو.


هميشه اول تا يازدهم دي ماه مريض بود. خيلي عجيب بود. مي گفت وقتي كه شيميايي شدم همين اوايل دي ماه بود و عجيب تر اينكه 11 دي ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در  دي ماه ازدواج كرديم و دخترمان (زهرا) هم 8 دي ماه بدنيا آمد.


يكي دوبار كه درباره شهادت حرف مي زد مي گفت: من 5 سال الي 5 سال و نيم با شما هستم و بعد مي روم. كه اتفاقاً همينطور هم شد. دفعة آخري كه مريض شده بود، اتفاقاً از دعاي توسل برگشته بود. ديدم حال عجيبي دارد. او كه هيچوقت شوخي نمي كرد آن شب شنگول بود. تعجب كردم، گفتم: آقا! امشب شنگولي؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمي دانم ولي احساس عجيبي دارم. حرفهايي مي زد كه انگار مي دانست مي خواهد برود. مي گفت: آقا امضاء كرد. آقا امضاء كرد. داريم مي رويم. نزديك صبح، ديدم خيلي تب دارد . مي خواستم مرخصي بگيريم كه او قبول نكرد. گفت: تو برو، دوستم مي آيد و مرا به دكتر مي برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اينكه به بيمارستان بروم بگذار بروم حمام. مي خواهم غسل شهادت بكنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء كرد. گفت: تو بايد بيايي. ديگر بس است توي اين دنيا ماندن. من ديگر رفتني هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بيمارستان. هم اتاقيهايش دربارة نحوة شهادتش مي گفتند: لحظه اذان كه شد، بعد از يك هفته بيهوشي كامل، بلند شد و همه را نگاه كرد و شهادتين را گفت و گفت: خداحافظ و شهيد شد


 



اعتراف نامه - چراغ هدايت


قانون اول: بارالها، اعتراف مي کنم از اينکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزي ده آيه قرآن را بايد بخوانم.اگر روزي کوتاهي کردم و به هر دليلي نتوانستم اين ده آيه را بخوانم روز بعد بايد حتماً يک جزء کامل بخوانم.


                                                      تاريخ اجراء 4/5/69 


قانون دوم: پروردگارا! اعتراف مي کنم از اينکه نمازم را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزي دو رکعت نماز قضا بايد بخوانم.اگر روزي به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد بايد نماز قضاي يک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم .


                               تاريخ اجراء 11/5/69 


قانون سوم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب بايد دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت را بجا بياورم روز بعد بايد 20 ريال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بياورم.            


                       تاريخ اجراء 26/5/69 


قانون چهارم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه شب با ياد تو نخوابيدم و بهر نماز شب هم بيدار نشدم.حداقل در هر هفته بايد دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهاي پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دليلي نتوانستم شبي را بجا بياورم بايد بجاي هر شب 50 ريال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بياورم .       


                                     تاريخ اجراء 16/6/69 


قانون پنجم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه «خدا مي بيند» را در همه کارهايم دخالت ندادم و براي عزيز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته بايد دو صبح زيارت عاشورا و صبح جمعه بايد سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم زيارت عاشورا را بخوانم بايد هفته بعد 4 صبح زيارت عاشورا و يک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه اي نتوانستم سوره الرحمن بخوانم بايد قضاي آن را در اولين فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.


تاريخ اجراء 13/7/69 


قانون ششم:حداقل بايد در آخرين رکوع و در کليه سجده هاي نمازهاي واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را انجام دهم، بايد به ازاي هر صلوات 10 ريال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.        


  تاريخ اجراء 18/8/69 


قانون هفتم: حداقل بايد در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدي بايد 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبديل مي شود.


                                           تاريخ اجراء 30/9/69 


قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام مي خوانم بايد در هفته 2 روز را روزه بگيرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم در هفته بعد به ازاي دو روز 3 روز و به ازاي هر روز 100 ريال صدقه بايد بپردازم .


                                                      تاريخ اجراء 19/11/69 


قانون نهم: در هر روز بايد 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم روز بعد بايد 15 مسئله بخوانم .        


                                                         تاريخ اجراء 14/1/70 


قانون دهم: در هر 24 ساعت بايد 5 بار تسبيح حضرت زهرا(س) براي نماز يوميه و 2 بار هم براي نماز قضا بگويم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين فريضه الهي را انجام دهم بايد به ازاي هر يکبار ، 3 مرتبه اين عمل را تکرار کنم.  


تاريخ اجراء 15/3/70 


 « فرازهايي از وصيت نامة مداح اهل بيت، جانبازِ شهيد حاج سيد مجتبي علمدار »


.. به همه شما وصيت مي كنم، همة شمايي كه اين صفحه را مي خوانيد، قرآن را بيشتر بخوانيد، بيشتر بشناسيد، بيشتر عشق بورزيد، بيشتر معرفت به قرآن داشته باشيد، بيشتر دردهايتان را با قرآن درمان كنيد، سعي كنيد قرآن انيس و مونستان باشد، نه زينت دكورها و طاقچه هاي منزلتان.


به دوستان و برادران عزيزم وصيت مي كنم كاري نكنند كه صداي غربت فرزند فاطمه (س)« مقام معظم رهبري » را كه همان نالة غريبانة فاطمه (س) خواهد بود، به گوش برسد. نگذاريد آن واقعه تكرار شود، حتماً مي پرسيد كدام واقعه ؟ همان واقعه اي كه بي بي فاطمه زهرا (س) نيمة دل شب دست به دعا بردارد كه: « اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِي سَريِعاً ».همان واقعه اي كه علي (ع) از تنهايي با چاه درد و دل كند. همان واقعه اي كه امام خميني(ره) بگويد: من جام زهر را نوشيدم و نالة غريبانة «اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِي سَريِعاً» او، فاطمه (س) را به گريه آورد.


شيعه ها! مسلمونا! حزب اللهي ها! بسيجي ها! و.. نگذاريد تاريخ مظلوميت شيعه تكرار شود. بر همه واجب است مطيع محض فرمايشات مقام معظم رهبري كه همان ولايت فقيه مي باشد، باشند. چون دشمنان اسلام كمر همت بستند تا ولايت فقيه را از ما بگيرند شما همت كنيد، متعهد و يكدل باشيد تا كمر دشمنان بشكند و ولايت فقيه باقي بماند.


.. زماني كه زير تابوت مرا گرفتيد و به سوي آرامگاه مي بريد تا مي توانيد مهدي (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنيد . تنها اميد من كه همان دستمال سبزي است كه هميشه در مجالس و محافل مذهبي همراه من بوده، به اشك چشم دوستانم متبرك شده است روي صورتم بگذاريد .


 


 



چند خاطره از زبان دوستان نزديک سيد


شيوه خاصي هم در جذب جوانان داشت گاهي حتي خود من هم به سّيد مي گفتم: اينها کي هستند مي آوري هيأت؟ به يکي مي گويي بيا امشب تو ساقي باش. به يکي مي گويي اين پرچم را به ديوار بزن و .. ول کن بابا!  مي گفت: نه ! کسي که در اين راه اهل بيت(ع) هست که مشکلي ندارد ، اما کسي که در اين راه نيست ، اگر بيايد توي مجلس اهل بيت(ع) و يک گوشه بنشيند و شما به او بها ندهيد مي رود و ديگر هم بر نمي گردد اما وقتي او را تحويل بگيريد او را جذب اين راه کرده ايد.


برنامه هيات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسيده بود به سيصد، چهارصد جوان عاشق اهل بيت(ع) که همه اينها نتيجه تواضع،  فروتني و اخلاص سيد بود.


 


يکبار يکي از بچه هاي هيأت آمد و به سيد گفت: تو مراسمها و روضه اهل بيت(ع) اصلاً گريه ام نمي گيرد و نمي توانم گريه کنم! سيد گفت: اينجا هم که من خواندم گريه ات نگرفت؟! گفت: نه! سيد گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گريه ات نمي گيرد! اين شخص با تعجب مي گفت: عجب حرفي! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داري برو مشکلت را حل کن،گريه ات مي گيرد!اما اين سيد مي گويد مشکل از من است! بعدها مي ديدم که او جزء اولين گريه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود.


 


دو تا برادر بودند که به ظاهر هيأتي نبودند و به قول بعضي ها آن تيپي ..!! اين دو شيفته سيد شده بودند و به خاطر دوستي با سيد وارد هيأت شدند. يک روز مادر اينها شک مي کند که چرا شبها دير به خانه مي آيند؟! يک شب دنبال آنها راه مي افتد، مي بيند پسرانش رفتند داخل يک زيرزمين! اين خانم هم پشت در مي نشيند و گوش مي دهد متوجه مي شود از زيرزمين صداي مداحي مي آيد. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه مي شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با ديدن اين صحنه مادر هم تحت تاثير قرار مي گيرد و او هم به اين راه کشيده مي شود. 


خود سيد بعدها تعريف کرد که اين دو تا برادر يک شب آمدند گفتند: سيد! مادرمان مي خواهد شما را ببيند. رفتم ديدم خانمي است چادري؛ گفت: آقا سيد شما من را که نماز نمي خواندم،نمازخوان کرديد! چادر به سر نمي کردم، چادري کرديد! ما هر چه داريم! از شما داريم. اين خانم بعدها تعريف کرد که سيد به من گفت: من هر چه دارم از اين فرزندان شما دارم! اينها معلم اخلاق من هستند!


 


شبي در بين راه در خصوص مسايل مربوط به زندگي و معضلات جامعه و مسايل روز صحبت مي کرديم. در پايان وقتي همه ساکت شدند سيد مجتبي با خنده گفت: اي آقا سي سال عمر که اين حرفها را ندارد!


و به مصداق همان حرفي که سيد گفته بود، همگان ديديم که سرانجام در سي امين بهار زندگي، سيد مجتبي جاودانه شد.


 


من کنار سيد نشسته بودم و سيد هم طبق معمول شال سبزش را روي سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصي مشغول خواندن زيارت عاشورا و مداحي بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسيدم: اين چه کاري است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه اي ديدم جمعيت حاضر بسوي من آمدند و شروع کردند به بوسيدن و التماس دعا گفتن. با صداي بلند گفتم: اشتباه گرفته ايد، مداح ايشان است. امّا سيّد کمي آنطرف تر ايستاده بود و با لبخند به من نگاه مي کرد.


 


شبي که حال سيد بسيار وخيم و تنفس او بسيار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقي که دستگاه تنفس مصنوعي بود برديم در حاليکه تنفس بسيار سريعي داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروي بيهوشي به او تزريق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرين جمله اي که از سيد شنيدم و بعد از آن تا زمان شهادت بيهوش بود، اين بود: يا عمه سادات! يا زينب کبري! 


 



نامه دختر شهيد علمدار به پدر شهيدش


بابا مجتبي سلام


اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي.هميشه خبر آمدنت را خانم مربي ام به من مي رساند: سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک مي نشستي و لحظه اي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو مي دادم و با حوصله اي بياد ماندني آن را بر سرم مي گذاشتي و بعد بند کفشهايم را مي بستي و در آخر، دست در دستان هم بسوي خانه مي آمديم و با مامان سر سفره ناهار مي نشستيم و چه بامزه بود.


راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند، رو به روي عکس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک مي شود. مادر مي گويد: بابا خيلي مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من مي خواهم بعد از اين نامه اي براي خدا بنويسم و به او بگويم که مي خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ مي گويد هرچه مي خواهي از خدا بخواه و من از خدا مي خواهم که پدر مردم ايران حضرت آيت ا.. خامنه اي را تا انقلاب مهدي(عج) محافظت فرمايد و دستان پر مهر پدرانه اش هميشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد.


ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سيده زهرا


  



پاي درس سيد


آدم بايد توجه کند. فردا اين زبان گواهي مي دهد. حيف نيست اين زباني که مي تواند شهادت بدهد که اينها ده شب فاطميه نشستند و گفتند: يا زهرا ، يا حسين (ع) آنوقت گواهي بدهد که مثلاً ما شنيديم فلان جا لهو و لعب گفت، بيهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتي کرد.


... احتياط کن! تو ذهنت باشد که يکي دارد مرا مي بيند، يک آقايي دارد مرا مي بيند، دست از پا  خطا نکنم، مهدي فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتي مي رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پايين بيندازد. بگويد: مادر! فلاني خلاف کرده، گناه کرده است. بد نيست ؟!!! فرداي قيامت جلوي حضرت زهرا(س) چه جوابي مي خواهيم بدهيم.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 23:59 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


(بند اول)
 مى‏آيم از رهى كه خطرها در او گم است‏
 از هفت منزلى كه سفرها در او گم است‏
 از لابه‏لاى آتش و خون جمع كرده‏ام‏
 اوراق مقتلى كه خبرها در او گم است‏
 دردى كشيده‏ام كه دلم داغدار اوست‏
 داغى چشيده‏ام كه جگرها در او گم است‏
 با تشنگان چشمه احلى من‏العسل‏
 نوشم ز شربتى كه شكرها در او گم است‏
 اين سرخى غروب كه همرنگ آتش است‏
 توفان كربلاست كه سرها در او گم است‏
 ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
 اشك است جوهرى كه گهرها در او گم است‏
 هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
 اين است آن شبى كه سحرها در او گم است‏
 
 (بند دوم)
 جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
 نشنيد كس مصيبت از اين جان‏گدازتر
 صبحى دميد از شب عاصى سياه‏تر
 وز پى شبى ز روز قيامت درازتر
 بر نيزه‏ها تلاوت خورشيد، ديدنى‏ست‏
 قرآن كسى شنيده از اين دلنوازتر؟
 قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من‏
 امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
 عشق توام كشاند بدين‏جا، نه كوفيان‏
 من بى‏نيازم از همه، تو بى‏نيازتر
 قنداق اصغر است مرا تير آخرين‏
 در عاشقى نبوده ز من پاكبازتر
 با كارون نيزه شبى را سحر كنيد
 باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد
 
 (بند سوم)
 فرصت دهيد گريه كند بى‏صدا، فرات‏
 با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات‏
 گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
 باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات‏
 با چشم اهل راز نگاهى اگر كنيد
 دربر گرفته مويه‏كنان مشك را فرات‏
 چشم فرات در ره او اشك بود و اشك‏
 زان‏گونه اشكها كه مرا هست با فرات‏
 حالى به داغ تازه خود گريه مى‏كنى‏
 تا مى‏رسى به مرقد عباس، يا فرات‏
 از بس‏كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
 هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات‏
 از طفل آب، خجلت بسيار مى‏كشم‏
 آن يوسفم كه ناز خريدار مى‏كشم‏
 (بند چهارم)
 بعد از شما به سايه ما تير مى‏زدند
 زخم زبان به بغض گلوگير مى‏زدند
 پيشانى تمامى‏شان داغ سجده داشت‏
 آنان كه خيمه‏گاه مرا تير مى‏زدند
 اين مردمان غريبه نبودند، اى پدر
 ديروز در ركاب تو شمشير مى‏زدند
 غوغاى فتنه بود كه با تيغ آبدار
 آتش به جان كودك بى‏شير مى‏زدند
 ماندند در بطالت اعمال حجشان‏
 محرم نگشته تيغ به تقصير مى‏زدند
 در پنج نوبتى كه هبا شد نمازشان‏
 بر عشق، چار مرتبه تكبير مى‏زدند
 هم روز و شب به گرد تو بودند سينه‏زن‏
 هم ماه و سال، بعد تو زنجير مى‏زدند
 از حلقهاى تشنه، صداى اذان رسيد
 در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
 
 (بند پنجم)
 كو خيزران كه قافيه‏اش با دهان كنند
 آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
 از من به كاتبان كتاب خدا بگو
 تا مشق گريه را به نى خيزران كنند
 بگذار بى‏شمار بميرم به پاى يار
 در هر قدم دوباره مرا نيمه‏جان كنند
 پيداست منظرى كه در آن روز انتقام‏
 سرهاى شمر و حرمله را بر سنان كنند
 يا رب، سپاه نيزه، همه دستشان تهى‏ست‏
 بى‏توشه‏اند و همرهى كاروان كنند
 با مهر من، غريب نمانند روز مرگ‏
 آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند
 با پاى سر، تمامى شب، راه آمدم‏
 تنهايى‏ام نبود، كه با ماه آمدم‏
 
 (بند ششم)
 اى زلف خون‏فشان توام ليلةالبرات‏
 وقت نماز شب شده، حى على‏الصلات‏
 از منظر بلند، ببين صف كشيده‏اند
 پشت سرت تمامى ذرات كائنات‏
 خود، جارى وضوست، ولى در نماز عشق‏
 از مشكهاى تشنه وضو مى‏كند، فرات‏
 طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
 خاك تو نوح حادثه را مى‏دهد نجات!
 بين دو نهر، خضر شهادت به جستجوست‏
 تا آب نوشد از لبت، اى چشمه حيات‏
 ما را حيات لم‏يزلى، جز رخ تو نيست‏
 ما بى‏تو چشم بسته و ماتيم و در ممات‏
 عشقت نشاند، باز به درياى خون، مرا
 وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا
 
 (بند هفتم)
 از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
 خيزيد، مرهم از پى تسكين بياوريد!
 دست خداست، اين‏كه شكستيد بيعتش‏
 دستى خداى‏گونه‏تر از اين بياوريد!
 وقت غروب آمده، سرهاى تشنه را
 از نيزه‏هاى بر شده، پايين بياوريد!
 امشب براى خاطر طفل سه ساله‏ام‏
 يك سينه‏ريز، خوشه پروين بياوريد!
 گودال، تيغ كند، سنانهاى بى‏شمار
 يك ريگزار، سفره چرمين بياوريد!
 سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدى‏ست!
 فالى زنيد و سوره ياسين بياوريد!
 خاتم سوى مدينه بگو بى‏نگين برند!
 دست بريده، جانب ام‏البنين برند!
 
 (بند هشتم)
 خون مى‏رود هنوز ز چشم تر شما
 خرمن زده‏ست ماه، به گرد سر شما
 آن زخمهاى شعله‏فشان، هفت اخترند
 يا زخمهاى نعش على‏اكبر شما؟
 آن كهكشان شعله‏ور راه شيرى است‏
 يا روشنان خون على‏اصغر شما؟
 ديوان كوفه از پى تاراج آمدند
 گم شد نگين آبى انگشتر شما
 از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
 گل داد (نور) و (واقعه) در حنجر شما
 با زخم خويش، بوسه به محراب مى‏زديد
 زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما
 گاهى به غمزه، ياد ز اصحاب مى‏كنى‏
 بر نيزه، شرح سوره احزاب مى‏كنى‏
 
 (بند نهم)
 در مشك تشنه، جرعه آبى هنوز هست‏
 اما به خيمه‏ها برسد با كدام دست؟
 برخاست با تلاوت خون، بانگ يااخا
 وقتى «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
 تيرى زدند و ساقى مستان ز دست رفت‏
 سنگى زدند و كوزه لب‏تشنگان شكست!
 شد شعله‏هاى العطش تشنگان، بلند
 باران تير آمد و بر چشمها نشست‏
 تا گوش دل شنيد، صداى (الست) دوست‏
 سر شد (بلى)ى تشنه‏لبان مى الست‏
 ناگاه بانگ ساقى اول بلند شد
 پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست‏
 باران مى گرفت و سبوها كه پر شدند
 در موج تشنگى، چه صدفها كه دُر شدند
 
 (بند دهم)
 باران مى گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
 ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
 آوازه شفاعت ما، رستخيز شد
 در ما قيامتى‏ست، به محشر چه حاجت است؟
 كى اعتنا به نيزه و شمشير مى‏كنيم؟
 ما كشته توأيم، به خنجر چه حاجت است؟
 بى‏سر دوباره مى‏گذريم از پل صراط
 تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
 بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
 من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجتى است‏
 بنشين به پاى منبر من، نوحه‏خوان، بخوان؟
 تا نيزه‏ها به پاست، به منبر چه حاجت است‏
 در خلوت نماز، چو تحت الحنك كنم‏
 راز غدير گويم و شرح فدك كنم‏
 
 (بند يازدهم)
 از شرق نيزه، مهر درخشان برآمده‏ست‏
 وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده است‏
 موج تنور پيرزنى نيست اين خروش‏
 طوفانى از سماع شهيدان برآمده‏ست‏
 اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است‏
 صد جويبار، چشمه حيوان برآمده‏ست‏
 باور نمى‏كنى اگر از خيزران بپرس‏
 كآيات نور، از لب و دندان برآمده‏ست‏
 انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ‏
 انگشترى ز دست شهيدان برآمده‏ست‏
 راه حجاز مى‏گذرد از دل عراق‏
 از دشت نيزه، خار مغيلان برآمده‏ست‏
 چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم‏
 جان را كنار شام غريبان گذاشتيم‏
 
 (بند دوازدهم)
 گودال قتلگاه پر از بوى سيب بود
 تنهاتر از مسيح، كسى بر صليب بود
 سرها رسيد از پى هم، مثل سيب سرخ‏
 اول سرى كه رفت به كوفه، حبيب بود!
 مولا نوشته بود: بيا اى حبيب ما
 تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
 مولا نوشته بود: بيا، دير مى‏شود
 آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
 مكتوب مى‏رسيد فراوان، ولى دريغ‏
 خطش تمام، كوفى و مهرش فريب بود
 اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه‏اش‏
 اما حبيب، جوهرش «امن‏يجيب» بود
 يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
 باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
 
 (بند سيزدهم)
 تو پيش روى و پشت سرت آفتاب و ماه‏
 آن يوسفى كه تشنه برون آمدى ز چاه‏
 جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام‏
 برگشته‏اى و مى‏نگرى سوى قتلگاه‏
 امشب، شبى‏ست از همه شبها سياه‏تر
 تنهاتر از هميشه‏ام اى شاه بى‏سپاه‏
 با طعن نيزه‏ها به اسيرى نمى‏رويم‏
 تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
 امشب به نوحه‏خوانى‏ات از هوش رفته‏ام‏
 از تار واى وايم و از پود آه آه‏
 بگذار شام، جامه شادى به تن كند
 شب با غم تو كرده به تن، جامه سياه!
 بگذار آبى از عطشت نوشد آفتاب‏
 پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب‏
 
 (بند چهاردهم)
 قربان آن نى‏يى كه دمندش سحر، مدام‏
 قربان آن مى‏يى كه دهندش على‏الدوام‏
 قربان آن پرى كه رساند تو را به عرش‏
 قربان آن سرى كه سجودش شود قيام‏
 هنگامه برون شدن از خويش، چون حسين(ع)
 راهى برو كه بگذرد از مسجدالحرام‏
 اين خطى از حكايت مستان كربلاست‏
 ساقى فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
 تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
 يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام‏
 اشكم تمام گشت و نشد گريه‏ام خموش‏
 مجلس به سر رسيد و نشد روضه‏ام تمام‏
 با كاروان نيزه به دنبال، مى‏روم‏
 در منزل نخست تو از حال مى‏روم‏

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 23:55 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

 

تحولات را که این روزها در کره زمین روی می دهد از نظرگاه های مختلفی تحلیل کرده اند ، اما هیچ یک از این تحلیل ها نتوانسته است از سیطره القائات تبلیغات منتشر در «امپراتوری ارتباطات» خارج شود . امپراتوری ارتباطات همان سرزمین اعتباری است که آقای ملک لو هان آن را «دهکده جهانی» خوانده است؛ تعبیری فریب کارانه که ماهیت این امپراتوری را پوشیده می دارد.

«امپراتوری ارتباطات» فضایی است که یکپارچه که وسایل ارتباط جمعی ساخته اند.ساکنان این امپراتوری که تقریبآ سراسر کره زمین را پوشانده است بی آنکه خود بدانند تحت سیطره حاکمیت واحدی هستند که از طریق وسایل ارتباط جمعی برقرار گشته است.

تعبیراتی چون «امپراتوری ارتباطات» و یا «دهکده جهانی» اگر چه ممکن است مبالغه آمیز به نظر آیند، اما اشاره به حقیقتی دارند که غفلت از آن می تواند از مبالغه ای که در این تعابیر وجود دارد بسیار خطرناک تر باشد . من هم می پذیرم که تعبیر «دهکده جهانی» در عین آنکه اشاره به جهانی بودن ارتباطات دارد مخاطبان خویش را نیز دچار این یاس می سازد که «هیچ چیز از چشم کدخدا پنهان نمی ماند»، حال آنکه «کدخدا» ، یا آن ابو الهولی که بر این دهکده جهانی حکم می راند ، پیش از آنکه قدرتمند باشد هراسناک است و پیش از آنکه قدرت نمایی کند درباره قدرت خویش سخن پراکنی می کند و مردمانرا می ترساند.

اما در عین حال ، غفلت از این معنا که کره زمین باتکنو لوژی ارتباطات به یک مجوعه به هم پیوسته تبدیل گشته خطرناک تر است از آنکه هول کدخدا در دلمان رخنه کند. دشمن را نباید دست کم گرفت ، علی الخصوص این ابوالهول را که خود شیطان اکبر است.

«ابوالهول» تعبیر بسیار خوبی است برای این شیطانی که تحقق تاریخی یافته و حاکمیت خویش را بر ترس و وحشت مردمان از قدرت خویش بنا کرده است . اما در اینکه فضایی به هم پیوسته از ارتباطات با یک هویتی واحد وجود دارد که انسانهای سراسر کره زمین را اسیر «نظام ارزشی» واحدی ساخته است تردیدی وجود ندارد. نمونه اش همین تعابیری است که عموم ما پذیرفته ایم؛ «جهان سوم»، «کشورهای پیشرفته» و در مقابل آن کشورهای «عقب مانده» و یا «عقب نگه داشته شده» ، «توسعه یافتگی» ویا «توسعه نیافتگی» ....تعابیری از این قبیل بسازند ، اما من به همین دو سه نمونه اکتفا کرده ام تا از اصل مبحث باز نمانیم ، در عین آنکه این شواهد مثال خواهند توانست مرا در ادامه سخن یاری دهند.

ما با پذیرش خود به عنوان کشور «عقب افتاده» و پذیرش غرب به عنوان «پیشرفته» چه چیزی را پذیرفته ایم؟ تنیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این « عقب ماندگی» را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر «پیش» و «پس» کجاست که آنها «پیش» رفته باشند و ما «پس» مانده؟ اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند، صد سال سیاه می خواهم که به آنجا نرسیم و اگر «پس» اینجاست که ما اکنون قرار داریم ، چه بهتر که در همین جا بمانیم. پذیرش همین یک معنا در سراسر کره زمین کافی است برای آنکه هیچ انقلابی ایجاد نشود ،چرا که اگر «غایت انقلاب» در نهایت همان است که غربی ها به آن دست یافته اند، دیگر چه انقلابی؟ فقط می ماند آنکه مردمان کشورهای عقب مانده همچون دانشجویان چینی به خیابان بریزند و از دولت های خویش بخواهند که هر چه زودتر آمریکایی شوند و به کشورهای «پیشرفته» ملحق گردند!

پس می بینید که آن تعبیر «دهکده جهانی» چندان هم بی معنا نیست. مگر ما این «ارزش» ها را نپذیرفته ایم و در رادیو و تلویزیون و محاورات روزمره و خطابه های ژورنالیستی به انها تفوه نمی کنیم؟ وقتی ما که هسته جوشان انقلاب معنوی در جهان امروز هستیم نتوانسته ایم دریابیم که با قبول این معانی چه غایتی را پذیرفته ایم ، وای بر احوال دیگران از مردمان الجزایر و عراق و لیبی و سوریه و اردن....پاکستان و افغانستان! ما با قبول این تعبیر ، پذیرفته ایم که «پیشرفت همان است که برای آنان رخ داده . فلذا نباید به خشم بیاییم از آنکه ما را «مرتجع و واپس گرا» بخوانند . آنها هم با همین نگاه به جهان می نگرند که خود را پیشرفته می دانند و ما را پس مانده، و از اینجا نتیجه می گیرند که هر تحولی اگر در جهت دستیابی به «توسعه یافتگی» باشد «رشد» است و اگر نه، واپس گرایی و ارتجاع . و مگر غایت انقلاب اسلامی چه بود؟ توسعه یافتگی؟ رشد اقتصادی؟ حصول دموکراسی؟

این تعبیر را فقط برای نمونه به میان آوردم و اگرنه ، تعبیراتی از این قبیل به صورت غیر قابل انتظاری زبان ما را بیمار کرده است. بیماری زبان را دست کم نگیریم ؛ بیماری زبان یعنی بیماری ادب و فرهنگ، یعنی بیماری تفکر و تعقل، یعنی سرگشتگی و گم گشتگی و انحراف تاریخی در مسیر و مصیر.

ما باید در اطراف تمامی تعابیری که در زبانمان وارد شده است تامل کنیم و نباید که این تعبیر «دهکده جهانی» را نیز بپذیریم . کدخدای این دهکده که همان ابوالهول یا شیطان اکبر است ما را به همزیستی مسالمت آمیز می خواند تا خود بر اریکه قدرت بماند. او جرات چون و چرا که کردن درباره ارزش های مقبول و مشهور این دهکده جهانی را نیز از ما می گیرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسیم و اگر هم که انقلاب کردیم ، با اختیار «توسعه یافتگی» به مثابه غایت الغایات انقلاب ، ناچار بار دیگر کشکول گدایی پیش کدخدا دراز کنیم تا به ما تکنو لوژی لازم برای استحصال این آرزو را اعطا کند.

شبکه های گسترده «امپراتوری ارتباطات» در جهت حفظ وضع موجود و استمرار آن با هر جنگ و انقلابی مخالفت می ورزند، اما در مواقع لزوم، اگر ابوالهول _ امپراتور جهان وهم ترس _ بخواهد که دولتی همچون اسرائیل را در کشور فلسطین تشکیل دهد ، چشم اغماض بر جنگ می بندد تا اسرائیل مستقر شود و آنگاه دیگر..... با بنجنبیم و علیه اسرائیل متحد شویم و فلسطین را از او پس بگیریم ، ده ها سال می گذرد.

پس همه هم آنها مصروف حفظ وضع موجود است و استمرار آن ، ندای «صلح ، صلح» برای همین است که ما بشنویم، نه اسرائیل. آزادی هم «چماقی» است که بر سرما ساخته اند ، اگر نه هرگاه که منافع ابوالهول در خطر افتد ، حکم سانسور اخبار در سراسر امپراتوری ارتباطات به اجرا در می آید و اگر تظاهراتی علیه جنگ خلیج فارس بر پا شود ، پلیس ها به خیابان ها می ریزند و صدها نفر را دستگیر می کنند ، همراه با ضرب و جرح. و شکنجه گاه های اسرائیل روی زندان های المعتصم و المتوکل.... را سفید کرده اند، اما نطق از کسی در نمی آید و در عوض ، گالیندوپل راه به ایران می آید.

اما با این همه ، در امپراتوری ارتباطات اگر فقط اخبار وارونه می شدند در برابر وارونگی ارزش ها چیزی نبود ، اما مهم ان است که ما را هم رفته رفته به قبول «قواعد جهانی بازی در این دهکده ارتباطات » وا می دارند.

تحولاتی که این روزها در کره زمین روی می دهد نوید عصر دیگری را می دهد که در آن ابوالهول از اریکه قدرت به زیر خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشید و تمدنی دیگر ، نه از شرق و نه از غرب ، که از خاورمیانه بر خواهد خاست.همین که دهکده جهانی آقای مک لوهان انکار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابیونی است که عصر دیگری را انتظار می کشند. و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفکر اتشان سایه نمی انداخت، در می یافتند که چقدر از وضع موجود خسته اند. کره زمین خسته است . بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خود پرستی احساس می کند که نیازمند عالم معنا است . او این عالم را در درون خویش باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بی رنج» بلکه «با رنجی بسیار» این دوران رنج اکنون سر رسیده است.

آنچه را که گفتم به حساب حمایت از جبهه مقابل نیروهای چند ملیتی نگذارید. جنگ های مردمان جهان با یکدیگر اگر «جهاد مقدس دینی» نباشد، لا جرم مبتنی بر «قدرت طلبی» است و جنگ خلیج فارس نیز از این نوع دوم است. اما اگر ضرورت ایجاد تحولاتی اساسی را متناسب با این رویکرد دیگرباره بشر به دین و دینداری احساس کرده باشیم، باید بدانیم که تحول بدون جنگ ممکن نیست.

به نظر می رسد که تحولات جهانی در جهت ایجاد یک جبهه متحد اسلامی علیه اسرائیل برای تحریر فلسطین سیر می کند و علت اینکه تحلیل این وضع حول محوری که عنوان شد چندان ساده نیست ان است که در مقابل آمریکا و نیروهای چند ملتی که مظهر شیطان اکبر هستند ،«حق غیر ممزوج به باطل» قرار نگرفته است و اگر نه، هیچ بمانی حق نداشت در پیوستن به جبهه حق تردیدی به خود راه دهد و تعلل ورزد.

صدام حسین در اشغال کویت محق نیست، اما از آن سو ، علت لشکرکشی غرب با تمام قوا نیز آن است که کسی از این پس جرات نکند که قواعد بازی دهکده جهانی را انکار کند و در مقابل کدخدا شاخ و شانه بکشد . و انصافآ این اشغالگر بی مبالات هم از معدود کسانی است که جرات دارد در یک چنین جهانی رو در روی غرب قلدرماب قداره بایستد و با او بر سر قدرت بجنگند.

من جنگ طلب نیستم ، اما می دانم که زندگی بشر در طول تاریخ بدون جنگ فراز و فرودی نخواهد داشت و تحولی در آن روی نخواهد کرد، چنان که در همین قرن، جهان دو جنگ بین المللی و چند جنگ طولانی به خود دیده است و تظاهرات مردم اروپا و آمریکا علیه جنگ نیز بیش تر بدان سبب است که آنها جنگ را می شناسند و از عواقب آن باخبرند ، اگر چه باز هم تلویحآ بر این معنا اشعار دارند که اگر جنگ های بین المللی اول و دوم نبودند ، انقلاب صنعتی این سان که امروز به بار نشسته است تحقق نمی یافت.

جهان فردا دیگر از آن غرب نیست و همه تحولات حکایتگر همین حقیقت هستند ، و غرب نیز با این لشکرکشی می خواهد بر این تصور یکسره خط بطلان بکشد. در این جنگ چه غرب پیروز شود و چه صدام حسین، تقدیر تاریخی بشر در این عصر جدید همان است که گفته شد. آمریکا و اروپا بعد از دو قرن روشنفکری و یک قرن توسعه صنعتی به همان عاقبتی دچار آمده اند که همه تمدن ها در طول تاریخ. اگر این هیاهوی قدرت از بین برود، خلا وجود آن را چگونه باید پر کرد؟ به نظر می رسد که پیش از اضمحلال و فروپاشی کامل، با رویکرد دیگر باره انسان به عالم معنا خلا درونی بشر که ناشی از بی ایمانی است پر خواهد شد و «اثبات» جای «انکار» خواهد نشست.

«ایمان» منجی جهان فرداست چنان که منجی ایران شد و انقلاب اسلامی را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوی ودینی در سراسر جهان مبدل کرد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 23:43 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


 

همۀ چیزهای من مقدس است و حرمت دارد .

من نمی توانم برروی آشغال هم پا بگذارم چون در ابتدا او چنین نبوده

است .

هر چیزی جایگاهی دارد و درک جایگاه خود یک هنر است .

من دوست ندارم جایگاه و جای کسی را بگیرم .

منفی شدن جزئی از ماست اما باید اتوماتیک باشد پس " منفی نشو "

اول از درون شروع می کنم بعد به ظاهر افراد و اشیاء نگاه می کنم .

باید بدانی که کجا هستی و چه کاری انجام می دهی .

چون من آزاد هستم به مردم هم آزادی می دهم .

وقتی منی با منی دیگر حرف می زند مزه دیگری خلق می شود .

عشق یعنی گذرکردن از معشوق که این همان عبور از آتش است .

دیگران در مورد اعمالم چه فکری می کنند مهم نیست نتیجه آن در درونم

مهم است .

همیشه از خود بپرسید که

" آرام بودن یعنی چه و آرام راه رفتن چه اثر دارد؟ "

ذخیره و گنجایش یک انسان مهم است پس در بیشترین اندازه باش .

قدر بعضی چیز ها را باید دانست چون ممکن است تکرار نشود .

من حق ندارم نسبت به دیگران نظر بدهم .

دوستت دارم و اگر حال کسی را بگیرم مثل آن فرد می شوم .

چون مواظب خودشان هستند پس همیشه می ترسند .

این شعار من است:" قلبم آگاه است چیز ها را می فهمد و بی نظیر است "

قلبم چون وقت دارد وقت نمی دزدد و به قلبم امکان عشق ورزی می دهم .

اگر کس بر جایگاه من اثر نمی گذارد بهتر است

جایگاه خودش را داشته باشد .

باید بدون بار و گرفتگی از هر چیز و هر کس جدا شد .

چیزی که تحمیلی است حتما شما را با مشکل روبرو می کند .

آنقدر به حاشیه توجه می کنیم

که وقتی به اصل می رسیم دیگر وقتی نمانده است .

زمان رسیدن به رهایی را برای همدیگر کوتاه خواهیم کرد

چون این تنها وظیفه ماست .

تغییرات ظاهری ارزش کمتری نسبت به تغییرات درونی دارد .

تایید دیگران لازم نیست

فقط شما باید خودتان را پذیرش کنید و تایید کنید .

دادن وقتی ارزشمند است که تو دوست داشته باشی و

این یعنی بدون انتظار هدیه دادن .

من وقتی به تو فضا می دهم در اصل فضا می گیرم .

آزاد باش و هر کاری که دوست داری انجام بده

چون با این کار من آزادی خواهم داشت .

وقتی به دیگران توجه می کنی یعنی به خودت توجه می کنی .

با آدمها معامله نکن و انتظاری از آنها نداشته باش فقط به آنها عشق بورز و

همه چیز هایت را از خدا طلب کن .

خوشحال باش که تو انتخاب شدی که من به تو عشق بورزم .

برای هر چیزی که نگاه می کنی ارزش بالایی در نظر بگیر .

ارتباط برقرار کردن بین دو ناحیه دور افتاده از هم در وجودت

یعنی ) منفی و مثبت(عین عاشقی می باشد .

خستگی چیزی نیست که به مردم هدیه دهیم وقتی با خواب رفع می شود .

من نمی توانم در یک لحظه دو چیز متضاد را قبول کنم برای روان و جاری

بودن باید در واحد غرق شد .

ذهن به نتیجه توجه می کند ، اگر مدتی نتیجه ها سکون ایجاد کنند دل

برنده خواهد شد .

اگر از فاکتورهای متغیر رنج می بری، پس خواهش می کنم بر فاکتور های

ثابت و روشن متمرکز شو .

وقتی پای دلم درکار باشد هر کاری خواهم کرد فقط بخاطر احترام به خودم

، من مهم هستم .

 

پس

عاشق باش

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 23:34 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


شقايق را (لاله داغدار) گفته اند سنبل سوز و گداز از در هجران و طلب نمونه شوريدگي نماد شيدايي و شيفتگي و سرانجام وصال هر گلي را در عالم گلها خاصيتي است و هر كسي  را بدان سبب انس و الفتي با اين همه نيلوفر را در گلستان گلها شاني ديگراست.هنر نيلوفر در كنار مرداب سر بر آوردن است:نه رنگ سياه مرداب را گرفتن كه رايحه دل انگيز خود را پراكندن.تا به حال مردابهايي را كه سراسر پوشيده از نيلوفر آبي است ديده اي ؟ و در آن انديشيده اي؟ باش تا برايت بگويم: مرداب دنيا را نيلوفران عالم  خلقت( انبياء ، امامان ،عالمان و شهداء ) جلوه  بخشيدند حضور آنهاست كه دنيا تحمل كردني شده است خط نيلوفران جهان هستي از پدرمان آدم تا كنون كه به طفيل وجود آن دردانه عالم آفرينش نفس ميكشيم بر تارك زندگي انسان مي درخشد و به آن جلوه اي ديگر  ميدهد.خدا نيز همين را به رخ ملائك مي كشد. نيلوفرانه زيستن را

من وتو برادر و خواهر! در اين ميان چگونه زيستيم شهيدان نيلوفرانه زيستند و شقايق گونه مردند اينك من و تو مانده ايم. شهيدان سهم شهادت را با خون خود به آن سوي چمن بردند. بياييد ما نيز چنين باشيم! مانند نيلوفر زندگي كنيم بياييد در كنار مرداب دنيا رنگ آنرا به خود نگيريم به آن آلوده نشويم هر كداممان يك گل نيلوفر باشيم يك بسيجي و براي او ( خورشيد پنهان) شقايقتر شويم.و اين، ميدانيد يعني چه؟ يعني هر لحظه شهيد شدن! ميدانم سخت است، اما مي ارزد

راستي شما چه فكر ميكنيد؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 23:24 توسط مجنون الحسین علیرضا و تشنه ی بادیه |


X

علیرضا هستم
متولد : سال 00000000000 وقتی روضه حسین بر دلها دمیدن
وفات : وقتی اشکی نباشد

این اشک نیست آب زلال مطهر است
این چشمه نیست چشمه ای از حوض کوثر است

چشمی که بیشتر به خودش گریه کرده است
فردا کنار فاطمه با آبروتر است

این خیمه ی حسینیه های محرمی است
چادر نماز خاکی زهرای اطهر است

مارا از این تلاطم دنیا هراس نیست
تا کشتی نجات حسینی شناور است

بر من لباس نوکریم را کفن کنید
نوکر بهشت هم برود باز نوکر است

آن سجده های خونی گودال اگر نبود
این قوم هیچ وقت نمیشد خداپرست



مرا نشناختند
که گفتند
بخند
و شاد باش
شاد!
مرا نشناختند
که گفتند:
لب فرو بند
و به سری که درد نمی کند
دستمال مبند.


من اما سرم درد می کرد !
گفتم :
دیروز چاره ساز این سر پر درد
یک پیشانی بند سبز بود
و امروز
جز با زبان سرخ نشاید که ....



گو هر چه باد باد







صفحه نخست
ارتباط با مدیر
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ღ*ღهیئت بیت العباس ع ღ*ღ
ღ•**• آموزشـــــی •**•.ღ

آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو دانوشته های وبلاگ

هفته سوم آبان 1388

هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386


آرشیو موضوعی

مذهبی
عاشقانه


وبلاگ دوستان گلمون

ღ*ღهیئت بیت العباس ع ღ*ღ
ღ•**•آموزشـــــــی•**•.ღ
***عشق علیه السلام***
***هیئت عشاق الحسین***
زندگی آبیست با طعم خدا
ساقي ميكده
*_*-*همشهری خودمه *-*_*
مي نامه
دلنوشته های دو دختر شهید
وبلاگ نویسا برن توش
انعکاس (سارینا)
زهیر(دانشمند آینده ای نزدیک)
قالب خودمون


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


JavaScript Codes دلم زدست زمانه عجيب مي گيرد / دلم بهانه روي حبيب مي گيرد *** غروب گشته دوباره خدا نمي دانم / چرا خرابه ما بوي سيب مي گيرد *** شب گذشته خدايا در آسمان ديدم / که ماه وقت خسوفش غريب مي گيرد *** براي طعنه زدن آن محافظ رومي / تمام روز بدستش سليب مي گيرد *** بدست ديگر خودآن حرامي بي دين / چقدر کعب ني اش رامهيب مي گيرد *** براي تاول پايم زمردم اين شهر / مدام عمه سراغ طبيب مي گيرد ^^^^^ نشاط زندگيم از عنايت زهراست / عنان زندگيم دست حضرت مولا ست *** خدا کند بهشت هم کنار شان با شيم / کنار خانه يشان خانه داشتن زيباست *** گذر نموده زکوي دلم خبر دارم / ميان کوچه دل رد چادرش پيداست *** چقدر مادر سادات دست و دل باز است / هميشه چادر او خيمه گاه روضه ماست *** دل شکسته زهرا چه ساحلي دارد / چرا که جلوه آبي ترين در يا هاست *** عجب سئوال شگرفي نوشته اشک علي / مزار خاکي زهرا کجاي اين دنياست؟ *** تمام عا لمين نا توان ز حل سئوال / جواب کامل آن دست مهدي زهراست ^^^^^^ جماعتي که به سر نيزه ها نظر دارند / نشسته اند زمين تا که سنگ بردارند *** يهوديان زسر بام هاي خانه خويـش / چه نقشه هاي پليدي درون سر دارند *** خدا به خير کند-سنگ هاي بي احساس / براي کـودک مـان روي ني خطـر دارند *** بخوان دو آيه نگويند خارجي هستيم / زايل و طايفه مان شاميان خبر دارند؟ *** درست لعل لبت را نشانه مي گيرند / چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند *** دلم شکست,خدا لعنتت کند اي شمر / نـگاه کـن هـمه دختـران پـدر دارند *** بس است گريه,براي جراحت چشمت / نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند *** خـدا بـه داد دل عمـه زينبـم بـرسـد / به محملش همه چشم ها نظر دارند ^^^^^^^^ تنگ غروب و گريه بي اختيار باد / آيد به گوش ,شيون ديوانه وار باد *** زيبا ترين ستاره دنباله دار ني / افتاده است گيسوي تان در مدار باد *** مويت سپيد تر شده از چند روز پيش / يانه!نشسته بر سرو رويت غبار باد *** بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است / بوسيدن لبان تو در انحصار باد *** با گيسوان شانه زده دلرباتري / مبهوت و مات ماندم از اين شاهکار باد *** روح از تنم جدا شده,سوي تو مي دود / اي سيب سرخ زخميِ در چشمه سار باد *** زيباتر از هميشه به آفاق مي روي / ققنوس پر گشوده ميان شرار باد <





Powered by WebGozar

دلم زدست زمانه عجيب مي گيرد / دلم بهانه روي حبيب مي گيرد *** غروب گشته دوباره خدا نمي دانم / چرا خرابه ما بوي سيب مي گيرد *** شب گذشته خدايا در آسمان ديدم / که ماه وقت خسوفش غريب مي گيرد *** براي طعنه زدن آن محافظ رومي / تمام روز بدستش سليب مي گيرد *** بدست ديگر خودآن حرامي بي دين / چقدر کعب ني اش رامهيب مي گيرد *** براي تاول پايم زمردم اين شهر / مدام عمه سراغ طبيب مي گيرد ^^^^^ نشاط زندگيم از عنايت زهراست / عنان زندگيم دست حضرت مولا ست *** خدا کند بهشت هم کنار شان با شيم / کنار خانه يشان خانه داشتن زيباست *** گذر نموده زکوي دلم خبر دارم / ميان کوچه دل رد چادرش پيداست *** چقدر مادر سادات دست و دل باز است / هميشه چادر او خيمه گاه روضه ماست *** دل شکسته زهرا چه ساحلي دارد / چرا که جلوه آبي ترين در يا هاست *** عجب سئوال شگرفي نوشته اشک علي / مزار خاکي زهرا کجاي اين دنياست؟ *** تمام عا لمين نا توان ز حل سئوال / جواب کامل آن دست مهدي زهراست ^^^^^^ جماعتي که به سر نيزه ها نظر دارند / نشسته اند زمين تا که سنگ بردارند *** يهوديان زسر بام هاي خانه خويـش / چه نقشه هاي پليدي درون سر دارند *** خدا به خير کند-سنگ هاي بي احساس / براي کـودک مـان روي ني خطـر دارند *** بخوان دو آيه نگويند خارجي هستيم / زايل و طايفه مان شاميان خبر دارند؟ *** درست لعل لبت را نشانه مي گيرند / چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند *** دلم شکست,خدا لعنتت کند اي شمر / نـگاه کـن هـمه دختـران پـدر دارند *** بس است گريه,براي جراحت چشمت / نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند *** خـدا بـه داد دل عمـه زينبـم بـرسـد / به محملش همه چشم ها نظر دارند ^^^^^^^^ تنگ غروب و گريه بي اختيار باد / آيد به گوش ,شيون ديوانه وار باد *** زيبا ترين ستاره دنباله دار ني / افتاده است گيسوي تان در مدار باد *** مويت سپيد تر شده از چند روز پيش / يانه!نشسته بر سرو رويت غبار باد *** بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است / بوسيدن لبان تو در انحصار باد *** با گيسوان شانه زده دلرباتري / مبهوت و مات ماندم از اين شاهکار باد *** روح از تنم جدا شده,سوي تو مي دود / اي سيب سرخ زخميِ در چشمه سار باد *** زيباتر از هميشه به آفاق مي روي / ققنوس پر گشوده ميان شرار باد