|
پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من در این مدینه همینجا سر مرا ببرید.../غلاف تیغ به بازوی مادرم نزنید...
|
اول : سخت است اين روزها
سوم : مادر رفت [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
مادر هر شب برای همسایه دعا میخواند و همسایه هر صبح ، گلایه ی نجوای مادر را به خانه ی آن یکی همسایه خواهد برد برادرم هنوز هم شب ها تشنه اش میشود. خواهرم ، خانه داری را از مادر می آموزد و آن یکی برادر ، نمیدانم چرا ، دلش درد دارد ، گوشه نشین شده با کوچه قهر کرده ، مدام چادر مادرم را میتکاند مادرم هر شب نماز میخواند ، یادت که هست مادرم قنوت هایش طولانی بود اما .... ستاره ها به زمین نزدیک شده اند ، فضه .... فضه تو میدانی چرا برادرم ساکت است ؟ پدر پدر این روزها پدر حیران است میخ به تخته میکوبد برادرم میگوید ، پدر دارد دری جدید برای خانه میسازد مادرم دعا میکند برای همسایه ها برای تو .... این روزها خانه مان خراب است . [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 8:50 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
نکته : نمیدونم شاید با نوشته های قبلی ام فرق داشته باشن ولی احساسم هنوز همونه که بود و میمونه همینجوری ..... هنوز هم داغ دارم . _______________________________________________________________________ هنوز هم از تو خواندن گناه است و من هر شب ، در آغوش رویاهای مخفی ام به خواب میرومو در خودم قلط میخورم تا رسیدن تا تو میترسم شاید روزی عاقلانگی ام ستادی تشکیل دهد از شاهرگ هایم به خانه ی تو بیاید و آنجا ، عامل این همه تنهایی را .... میترسم شاید روزی .... (مجنون) ................................................................................................ سلام و دیگر هیچ می مانم در انتظار ... ................................................................................................... میسوزاند ................................................................................................... باران را بهانه کن ............................................................................................. سلام ..................................................................................................... نیامدی که بمانی ..................................................................................................... [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
مینویسم اینجا ، بی هیچ ویرایشی بی هیچ تفکری تنها فشار میدهم انگشتانم را بر این صفحه مینویسم ، بی هیچ بهانه ، برای تنهاترین تنهای عالم ... میخوانی ؟ مرا ؟ کلماتم را ؟ خنده هایم را ؟ در پشت کلمات مخفی شده ام مینگری نگاه پریشان کوچک ترین قلب تاریخ را ؟ بیا ، با نگاهت گرم کن این خسته ی در باران مانده را بیا و دستم را بگیر ، مانده ام در گِل ... در میان اینهمه "من" بودن هایم ... بیا و همچو جدت بشکن اینهمه صنم را شده ام تالاری از وحشت ، تالاری از غربت بیا و پرده های این تالار را کنار بزن ، خراب کن شاعرانه ترین بت هایم را ... بیا و .... چه میدانم ... ...................... تورا کم دارد خاطره هایم ، خودم ، خنده هایم تورا کم دارد صدای چکاوکان ، نغمه ی رود و لالایی مادر بزرگ ها تورا کم دارد مسجد محله ی ما تو متمم تمام خوبی هایی نه شاید تو اجتماع همه آنهایی نمیدانم ، تورا چگونه باید جست تا یافت نمیدانم شاید هم مشکل از اراده هاست میگویند : تورا در دستان پیرزن پینه دوز هم میشود دید هرچه دیدم زخم بود و سختی هرچه دیدم .. مادرم میگفت ، تو را باید در خود جست شرمم آمد آخر ... هرچه بود تهی کردم تا تورا آنجا بیابم دل تهی از غیر تو شد... شرمم می آید هنوز لکه هایی ... آه که چه سخت است باران نبارد آه چه چه دردی دارد وقتی شاخی رز ی میشکند تا برایت سجده کند ... چه کردی باران را چگونه مست کردی آسمان را چگونه باردار کردی چکونه دلم را بیمار کردی میگویند تو طبیبی ، ولی ... دکتر بیمارستانم ، مادربزرگ ، مردم شهر همه تورا عامل این سوز میدانند میگویند تو طبیبی ، آه که درمان و درد و طبیب یکیست .... میگویند اگر نیایی ، زبانم لال خدا نکند ... تورا به نسترن قسم به شاخه های گل رز به آسمان آبی به همان دستان پر زخم و پینه ... تورا به ... قسم. بیا . واااای .... آه ....................... اگر قسمت است از تو بگویم بیا تا بتوانم دیده ها را تعریف کنم خسته ام از تکرار شنیده ها ... بگذار طمع اهلا من العسل را برای دوستانم بگویم از شب حادثه برای دوستانم خاطره بگویم بگذار از غروبی بگویم که در خون غلطان بودی بگذار ببینم و باشم چشمهایم را باز کن ، بگذار برای شب نهم از علقه بگویم از دستان سقایت از ستون خیمه هایت بگذار ببینم تا بتوانم برای الم کش محله مان از وفا بگویم و از صبوری بگذار حیا را در چشمان ابالفضل برای مردم شهرم معنا کنم بگذار راوی باشم ، ببینم و بسوزم آری شاید اگر من .... شاید تاب این نباشد ولی بگذار ببینم شاید .. شاید حیا برای خودم معنای تازه ای پیدا کند شاید خودم وفا را جوری دیگر بشناسم ... نه نه حتما اینگونه است .. بگذار در حسرت تو نمانم .... آآآآههه ................ شرم میکنم از تو بگویم نه اشتباه نکن ایراد از من است آخر ... بگذار غریبانه بمیریم در این ... هعی ... .............. یکی از علما میگفت : "آه" اسم اعظم خداست توکه رفتی من مومن تر شده ام . همیشه "آه" میکشم . ............ شهدا از مایند و ما از انان آنان آغاز کرده اند و ما خاتمه میدهیم آنان عاشقی را یاد داده اند و ما از آن سرمشق خواهیم گرفت شهدا خوانده اند و ما حفظ میکنیم آنان سروده اند و ما سرودش میکنیم شهدا از مایند و ما از آنان... ............ گویند که دیوانه را حرجی نیست گفتم آری ، لیک عاشقان را چه؟ گفت دیوانگان هرچه کنند خرده مگیر گفتم آری ، لیک عاشقان را ، با آنان چه کنیم فرمود : چون بر دیوانه ای رسیدی آرام باش و صبور عرض کردم ملا چشم لیک عاشقان را چه ، از آداب معاشرت با آنان برایم بگو آرام گفت : چون دیوانگان را خندان دیدی بدان تهیدست تر شده اند و هنگامی که آنان را اندوهگین یافتی بر آنان مهربانی کن چون دوباره چیزی بدست آورده اند دوباره آرام و مودبانه پرسیدم استاد عزیز ، آمده ام از عاشقان بدانم ، از خستگان راه عشق فرمود : دیوانگان چون قصدی کنند مکوش که آنان را منصرف سازی ، اگر توانستی کمکشان کن این بار کمی آشفته پرسیدم استاد : عاشقی امانم را بریده ، از عشق برایم بگو تبسمی کرد و فرمود : مدت هاست دیوانه ای ندیده ام ، صبوری کن کمی ارام بگیر و خوب گوش کن رسم شاگردی این است که خوب گوش فرا دهی فرمودم : آخر ... دستش را بر دهانش گذاشت و خاموشم ساخت آنگاه فرمود : عاشقان چونند که از آدابشان برایت گفتم این عشق نیست که تورا سوزانده ، زیرا عقل در تو غوطه ور است عاشقان را سر پرس نیست همچون دیوانگان پرسیدم یعنی گفت بله : دیوانگان عاشقانند بی نقاب عاشقانی که نمیبینند جز :"او" را و نمیخوانند جز "او" را سر تعظیم به یر فرود نخواهند آورد و تو را هرگز یارای مطیع ساختن آنان نیست .... دنیایی از سوال در من موج میزد ، تا دهان وا کردم فرمود : سکوت کن و من مانده ام در حیرانی از این همه سوال که خانه کرده در "عقل" و روحم .... (مجنون) .................... بگذار غریبانه بمیریم در این شهر غزیبان داغ مانده بر دل از آن نگاه معصوم تو از آن همه خاطره آن همه صبوری .... دیگر صدای خنده هایت آن نگاه مهربانت آن همه .... بگذار بمیریم در این .... همین ................. بعضی کلمات به ظاهر ساده اند بعضی کلمات بی معنی جلوه میکنند اما داغ دارن بعضی کلمات خونده میشن بعضی کلمات نوشته میشن بعضی کلمات رو مینویسیم بی آنکه مخاطبی داشته باشند و بعضی کلمات را میخونیم بی آنکه گوشی برای شنیدن باشه ولی بعضی کلمات حرف دارن داغ دارن بعضی کلمات رو نمیشه معنی کرد بعضی کلمات بی معنی هستن بعضی کلمات رو ولی نمیشه معنی کرد ، نه اینکه بی معنی اند بعضی کلمات داغ دارن یک دنیا حرف بعضی کلمات سنگینن بعضی از کلمات هم خیلی سبک بعضی کلمات آرامش میدن و بعضی هاشون آدمو .... اما بعضی کلمات خیس هستند خیلی دلتنگ .... بعضی کلمات رو میگیم که گفته باشیم یه چیزی بعضی از کلمات رو از سر عادت میگیم ولی بعضی کلمات رو اگه نگیم خفه میشیم بعضی کلمات بعض دارن یک دنیا بغض ... بعضی وقت ها خسته ام ، با خودم ولی حرف میزنم بعضی وقت ها سرحالم ، ولی حوصله ی شنیدن حرفامو ندارم بعضی وقتا منتظرم لب باز کنی بعضی وقتها ولی .... ولی بعضی کلمات هستن همیشه برا شنیدنشون آماده ام ... بعضی کلمات واسه صدای خوانندشونه که ارزش پیدا میکنه بعضی کلمات به خوانندش ارزش میده ... بعضی کلماتو فقط به خودت میتونم بگم ، پس اینجا نمینویسم .... بیا آروم در گوشت زمزمه کنم ... (مجنون) .............. دردیست که از یار بر جانم مانده این روزها سوز بیشتر نیز شده نمیدانم ، گاهی حس میکنم هنوز هم .... میسوزد جایش تو رفتی و داغت مانده استاد فیزیکم میگفت ، بین تو و زخم ها رابطه ی مستقیم است . با اینکه همیشه به همه قوانین به چشم یک سری بیهوده و مهملات مینگریستم لیک امروز رابطه ی مستقیم دوری و داغ و داغتر شدن را خوب فهمیده ام رفتی و میسوزد داغ میشود و من هر شب در میان هزاران خاطره ، سرم سقوط میکند بر زمین و بیدار میشوم ، با کابوسی که ... میدوم تا سر کوچه بی آنکه در خاطرم مرور کنم رفتنت را .... حس میکنم تورا ، با جای خالی خنده هات با خاطراتت .... زنده میشوی در من ، هربار که باز میشود سر این زخم کهنه ... هربار که صدا میدهد این استخوان شکسته تورا میپرورانم ، در میان خاطره هایم رشد میکنی در رختخواب خاطرات زخمی ام ... آتش گرفته بیابان از داغ تو ... مترسم ، نکند روزی .... نه ، این دوری هرگز برایم کهنه نخواهد شد ... ..........
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
آقتاب قطره قطره میبارد و کودکانت هر شش دقیقه اورا لبیک میگویند چه سکوتی شده در عالم حقوق بشر خفه شده و سازمان ملل، برای شکستن جمجمه سگی ستاد بحران تشکیل میدهد چه جالب است دوباره وحشی های ایرانی، صندوق هایشان را از مهر به من پر کرده اند و متمدنین بر روی دیوارهای معادن طلای من یادگاری مینویسند... اینجا زمین است خدا صدایم میرسد ؟ نه اینجا سومالیست ، زمین نیست اینجا کسی مارا به رسمیت نشناخته است چرا ، تنها کرکس ها تنها کرکس ها هستند که خوب قدر دموکراسی را میدانند هنوز مزه ی دموکراسی بر زیر زبانش هست فاتحه ای برایم بخوان خدا که نه تنها متمدنین برایم دقیقه ای سکوت نکردند که حتی مسلمانان نیز برایم فاتحه ای نفرستادند کودکم تلزی میکند در دستانم و من خوب میدانم ، معنای این تلزی را من مسلمانم برایم یار دبستانی را تکرار کن دوباره برایم معنای آزادی را بیان کن کودکم میگوید هرکه میمیرد ، آزاد میشود و من میگویم ،صبر کن روزی خوب در راه است ... آفتاب میبارد و ستاره ها میهمانی رمضان را به رخم میکشند خودت گفتی من نیز دعوتم اینجا سومالیست خدا زمین نیست صدایم را از قطعه ای میشنوی که رسمیت ندارد اینجا سومالیست .... [ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
آرام آرام قدم بگذار بر باغچه ی رویاهایم گل های باغچه را تازه آبیاری کرده ام برای امدنت ، همه صف بسته اند نسترن بر پیراهنش پاپیون چسبانده نسیم دوباره میوزد تو که می آیی خورشید امروز مهربان تر شده اعجاز نگاهت تسخیرم میکند صدای خنده های گل های اطلسی می آید سنگ چین های باغچه امروز دلشان نرم شده توکه آمدی آیه آیه های ایمانم امروز شده سنگ نوشته های تاریخ قهقهه گل مریم را در اوردی بهشتی شده همه لحظه هایم به راهروی باغ مینگرم نمیدانم شاید برای اصلاح ریشه هایم گل های شیپوری باغچه ام بندگی را آموخته اند شل شده کلماتم به هوش که می ایم لبهای استکان را برروی لب هایم حس میکنم
لینک مطلب در سایت شاعران ژارسی زبان وابسته به انجمن بیدل دهلوی هند [ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 3:38 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
شاید باران باشد شاید هم از جنس باران شاید فقط برای تو ببارد شاید مرا هم غرق در نعمت کند یا اینکه خورشیدی باشد که زمستانت را گرم کند
شاید تو باشی .... [ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |