تبليغاتX
پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من
در این مدینه همینجا سر مرا ببرید.../غلاف تیغ به بازوی مادرم نزنید...
اول : 

سخت است اين روزها
سخت است درب خانه را ديدن 
سخت است چادر اتو كشيده مادر را بر چوب رختي ديدن 
سخت است اين روزها 
از كوچه هاي باريك كه ميگذري صبر كن تا اگر مادري با فرزندش ميگذشت ارام راه خانه را طي كنند
سخت است اين روزها قنوت خواندن 
سخت است دستانت را بالا بگيري و براي خودت دعا كني
سخت است اين روزها ميخ كوبيدن 
اکر دلتان گرفت مبادا صداي گريه تان را همسايه بشنود 
همين شبها بود جه علي به زينب و حسنين فرمود استين بر دهان بگيريد 
نكند علي دشمن شاد شود
درد است اين روزها تسليت کفتن 
چند روز ديگر است كه اولي و دومي براي تسليت به خانه علي ميروند 
سخت است اين روزها
بياييد امسال براي علي عزا بکيريم 
هيچكس غربتش را درك نكرد
فاطمه جان 
پدرت را ملاقات كردي
حالش چطور بود 
سلامم را رساندي زهرا ؟ 
برايش از خليفه ها هيچ مگو 
بکو حال علي خوب است 
بگو امتش همان بودند كه بودند 
بگو غدير را ...
نگو سقيفه تشكيل داده اند 
از فدك مکويي زهرا 
بکو اينجا ....
بگو برايش دلم براي اذان بلال تنگ شده 
بگو برايش انچه ....
زهرا جان 
مرا نيز با خود ميبردي اي كاش ....




دوم : 


چند روزيست كه فلمم پررنگ ترشده 
حوالي كوچه باغ من دود است كه به اسمان ميرود 
صداي گل ياسي عجيب در كوچه پيچيده 
مدام باران ميبارد
قلمم را كه بر كاغذ ميگذارم 
بي اختيار تا مدينه ميبرد مرا
ديروز مرا به كوچه اي تنگ برد 
نميدانم 
بدجور بوي شلمچه را ميداد 
بي اختيار ياد فكه و طلاييه افتادم 
دلم گرفت 
اين روزها قلمم سخت درگير است 
مدام از دردهاي دل كودكي مينويسد كه نامش حسن است 
مدام از كبودي ميگويد 
ديروز همين كه قلمم را به دست گرفتم ديدم سوخته است 
نميدانم 
نميدانم وقتي كه نبودم كجا رفته بود 
دفترم را باز كردم 
انجا يك ميخ و شعله و یک ياس كشيده بود
قلمم درد ميكند اين روزها 
.....
اين روزها .....






سوم :

مادر رفت 
و بويش مانده در خانه
زينب چادر مادر را به سر ميكند و جلوي پدر راه ميرود 
سجاده ي مادر را به زينب داده ايم
نماز عصر را كه خوانديم 
براي افطار قرص ناني كه مادر ب
پخته بود اوردند 
اين اخرين قرص نان با دست پخت مادر است 
حسن نان را به دست گرفت 
ناگهان سكوت خانه را با خود برد 
همه به برادر نگاه ميكنيم 
و بدر ..... 
نگهان بغض زينب تركيد 
من نيز ديگر نميتوانم ارامش كنم 
.......
فضه مدام اه ميكشد
جاي خالي مادر ....
حياط خانه هنوز شلوغ است 
پدر شايد در فكر دري تازه است 
حسن به پدر مگويد ميخ درب خانه را .... 
نميدانم علي جگونه ان ميخ را ...
حسن هنوز هم كه هنوز است وقتي به خانه ميايد مادر را سلام ميكند 
خودم ديدم زير لب اهسته ميگفت : خودت يادمان دادي جواب سلام واجب است 
زينب كه از خواب برميخيزد بهانه ي مادر را ميگيرد 
بدر .... 
بدر اما برايش از صبر ميگويد 
......
اين روزها خانه مان عجيب ساكت است .... 
همه منتظر مادريم 
هنوز هم نميتوان باور كرد او رفت ....





چهارم : 

شهر در سكوت مانده 
يخوابيد از اين پس اسوده باشيد 
ديگر نيمه شب ها صداي گريه هايش را نخواهيد شنيد
بخوانيد 
سرود غم را
كوجه ها را بازسازي كنيد 
درد را معنايي جديد بخشيديد 
شمايان غربت را غريب ساختيد 
بخوانيد 
اواز سر دهيد 
اي زنان مدينه 
شوهرانتان را بزك كنيد 
هلهله سر دهيد 
پدر به ما گفته ارام گريه كنيم 
قول ميدهيم صداي گريه هايمان شاديتان را برهم نريزد 
به خيالتان محمدي نبوده 
غديري نبوده
پدرمان مادر را شب دفن خواهد كرد 
شما راحت باشيد 
تششيع جنازه ي ارامي برگزار خواهد شد 
رسمتان را هم نخواهيم شكست 
زينب در خانه ميماند 
اه از دل زينب 
ميماند و مادر بر شانه هاي علي قدم قدم دور خواهد شد
خوش باشيد 
ديكر كسي با صداي گريه هايش ..
.............

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
مادر هر شب برای همسایه دعا میخواند
و همسایه هر صبح ، گلایه ی نجوای مادر را به خانه ی آن یکی همسایه خواهد برد 
برادرم هنوز هم شب ها تشنه اش میشود.
خواهرم ، خانه داری را از مادر می آموزد 
و آن یکی برادر ، نمیدانم چرا ، دلش درد دارد ، گوشه نشین شده 
با کوچه قهر کرده ، مدام چادر مادرم را میتکاند
مادرم هر شب نماز میخواند ، یادت که هست 
مادرم قنوت هایش طولانی بود اما ....
ستاره ها به زمین نزدیک شده اند ، فضه ....
فضه تو میدانی چرا برادرم ساکت است ؟
پدر 
پدر 
این روزها پدر حیران است 
میخ به تخته میکوبد 
برادرم میگوید ، پدر دارد دری جدید برای خانه میسازد 

مادرم دعا میکند 
برای همسایه ها 
برای تو ....

این روزها 
خانه مان خراب است .

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 8:50 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]

نکته : نمیدونم شاید با نوشته های قبلی ام فرق داشته باشن ولی احساسم هنوز همونه که بود و میمونه همینجوری .....

هنوز هم داغ دارم .

_______________________________________________________________________


هنوز هم از تو خواندن گناه است 

و من هر شب ، در آغوش رویاهای مخفی ام به خواب میروم 
و در خودم قلط میخورم 
تا رسیدن تا تو

میترسم
شاید روزی عاقلانگی ام ستادی تشکیل دهد 
از شاهرگ هایم به خانه ی تو بیاید 
و آنجا ، عامل این همه تنهایی را ....

میترسم 
شاید روزی ....
(مجنون)

................................................................................................


سلام


و دیگر هیچ 

می مانم در انتظار ...

...................................................................................................

میسوزاند 
این باران اسیدی تمام وجودم را 
میخندی
به جماقت زیر باران ماندم 
دلم میسوزد 
به ندانسته قضاوت کردن هایت 
مینویسم 
تا بخوانی درد دل هایم را 
میخوانی 
تا بدانی زنده ام 
بی آنکه بدانی دلیل این زنده بودن را .....
تو
تنها بهانه ی زیر باران ماندنی
یاد تو ، نام تو ....


...................................................................................................


باران را بهانه کن 
و با یک مرخصی ساعتی
بر من ببار

لختی که ماندی
گرمای وجودم تورا بازمیگرداند .

باران را بهانه کن

.............................................................................................


سلام 

این شبها هنوز سیاهی زلفت را در یادم زنده میکند 
این شب ها هنوز لبخند زیبایت هوالی ماه پدیدار است
هنوز هم که هنوز است بوی عطرت مریمی های اتاقم را آشفته کرده 
ابن شب ها هنوز هم 
خوابم نخواهد برد ....

.....................................................................................................


نیامدی که بمانی 

ولی تا ابد 

در دلم خانه کردی


.....................................................................................................



[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
مینویسم 
اینجا ، بی هیچ ویرایشی
بی هیچ تفکری
تنها فشار میدهم انگشتانم را بر این صفحه
مینویسم ، بی هیچ بهانه ، برای تنهاترین تنهای عالم ...

میخوانی ؟ مرا ؟ کلماتم را ؟ خنده هایم را ؟ 
در پشت کلمات مخفی شده ام
مینگری نگاه پریشان کوچک ترین قلب تاریخ را ؟

بیا ، با نگاهت گرم کن این خسته ی در باران مانده را
بیا و دستم را بگیر ، مانده ام در گِل ... در میان اینهمه "من" بودن هایم ...
بیا و همچو جدت بشکن اینهمه صنم را 
شده ام تالاری از وحشت ، تالاری از غربت
بیا و پرده های این تالار را کنار بزن ، خراب کن شاعرانه ترین بت هایم را ...

بیا و ....

چه میدانم ...

......................

تورا کم دارد
خاطره هایم ، خودم ، خنده هایم

تورا کم دارد صدای چکاوکان ، نغمه ی رود و لالایی مادر بزرگ ها
تورا کم دارد مسجد محله ی ما 

تو متمم تمام خوبی هایی 
نه شاید تو اجتماع همه آنهایی

نمیدانم ، تورا چگونه باید جست تا یافت
نمیدانم شاید هم مشکل از اراده هاست

میگویند : تورا در دستان پیرزن پینه دوز هم میشود دید
هرچه دیدم زخم بود و سختی 
هرچه دیدم ..
مادرم میگفت ، تو را باید در خود جست
شرمم آمد 
آخر ... 
هرچه بود تهی کردم تا تورا آنجا بیابم 
دل تهی از غیر تو شد... شرمم می آید هنوز لکه هایی ...
آه که چه سخت است باران نبارد 

آه چه چه دردی دارد وقتی شاخی رز ی میشکند تا برایت سجده کند ...

چه کردی
باران را چگونه مست کردی
آسمان را چگونه باردار کردی 

چکونه دلم را بیمار کردی
میگویند تو طبیبی ، ولی ...

دکتر بیمارستانم ، مادربزرگ ، مردم شهر 
همه تورا عامل این سوز میدانند
میگویند تو طبیبی ، آه که درمان و درد و طبیب یکیست ....

میگویند اگر نیایی ، زبانم لال خدا نکند ...

تورا به نسترن قسم 
به شاخه های گل رز
به آسمان آبی 
به همان دستان پر زخم و پینه ...

تورا به ...

قسم. بیا . واااای .... آه

.......................

اگر قسمت است از تو بگویم 
بیا تا بتوانم دیده ها را تعریف کنم

خسته ام از تکرار شنیده ها ...

بگذار طمع اهلا من العسل را برای دوستانم بگویم
از شب حادثه برای دوستانم خاطره بگویم
بگذار از غروبی بگویم که در خون غلطان بودی
بگذار ببینم و باشم 
چشمهایم را باز کن ، بگذار برای شب نهم از علقه بگویم 
از دستان سقایت
از ستون خیمه هایت
بگذار ببینم تا بتوانم برای الم کش محله مان از وفا بگویم و از صبوری
بگذار حیا را در چشمان ابالفضل برای مردم شهرم معنا کنم
بگذار راوی باشم ، ببینم و بسوزم 
آری شاید اگر من ....
شاید تاب این نباشد 
ولی بگذار ببینم 
شاید ..

شاید حیا برای خودم معنای تازه ای پیدا کند
شاید خودم وفا را جوری دیگر بشناسم ...

نه نه حتما اینگونه است ..

بگذار در حسرت تو نمانم ....

آآآآههه

................

شرم میکنم از تو بگویم 
نه اشتباه نکن
ایراد از من است
آخر ...

بگذار غریبانه بمیریم در این ...

هعی ...

..............

یکی از علما میگفت : "آه" اسم اعظم خداست

توکه رفتی من مومن تر شده ام .
همیشه "آه" میکشم .

............

شهدا از مایند و ما از انان
آنان آغاز کرده اند و ما خاتمه میدهیم

آنان عاشقی را یاد داده اند و ما از آن سرمشق خواهیم گرفت
شهدا خوانده اند و ما حفظ میکنیم 
آنان سروده اند و ما سرودش میکنیم

شهدا از مایند و ما از آنان...

............

گویند که دیوانه را حرجی نیست
گفتم آری ، لیک عاشقان را چه؟
گفت دیوانگان هرچه کنند خرده مگیر
گفتم آری ، لیک عاشقان را ، با آنان چه کنیم
فرمود : چون بر دیوانه ای رسیدی آرام باش و صبور
عرض کردم ملا چشم لیک عاشقان را چه ، از آداب معاشرت با آنان برایم بگو
آرام گفت : چون دیوانگان را خندان دیدی بدان تهیدست تر شده اند 
و هنگامی که آنان را اندوهگین یافتی بر آنان مهربانی کن چون دوباره چیزی بدست آورده اند 
دوباره آرام و مودبانه پرسیدم
استاد عزیز ، آمده ام از عاشقان بدانم ، از خستگان راه عشق
فرمود : دیوانگان چون قصدی کنند مکوش که آنان را منصرف سازی ، اگر توانستی کمکشان کن
این بار کمی آشفته پرسیدم استاد : عاشقی امانم را بریده ، از عشق برایم بگو 
تبسمی کرد و فرمود : مدت هاست دیوانه ای ندیده ام ، صبوری کن
کمی ارام بگیر و خوب گوش کن
رسم شاگردی این است که خوب گوش فرا دهی
فرمودم : آخر ...
دستش را بر دهانش گذاشت و خاموشم ساخت 
آنگاه فرمود : عاشقان چونند که از آدابشان برایت گفتم
این عشق نیست که تورا سوزانده ، زیرا عقل در تو غوطه ور است 
عاشقان را سر پرس نیست همچون دیوانگان 

پرسیدم یعنی 

گفت بله : دیوانگان عاشقانند بی نقاب
عاشقانی که نمیبینند جز :"او" را و نمیخوانند جز "او" را 
سر تعظیم به یر فرود نخواهند آورد و تو را هرگز یارای مطیع ساختن آنان نیست ....

دنیایی از سوال در من موج میزد ، تا دهان وا کردم فرمود :

سکوت کن

و من مانده ام در حیرانی از این همه سوال که خانه کرده در "عقل" و روحم ....

(مجنون)

....................

بگذار غریبانه بمیریم در این شهر غزیبان 

داغ مانده بر دل 
از آن نگاه معصوم تو 

از آن همه خاطره 
آن همه صبوری ....

دیگر صدای خنده هایت 
آن نگاه مهربانت 
آن همه ....
بگذار بمیریم در این ....

همین

.................

بعضی کلمات به ظاهر ساده اند
بعضی کلمات بی معنی جلوه میکنند

اما داغ دارن
بعضی کلمات خونده میشن 
بعضی کلمات نوشته میشن
بعضی کلمات رو مینویسیم بی آنکه مخاطبی داشته باشند
و بعضی کلمات را میخونیم بی آنکه گوشی برای شنیدن باشه
ولی بعضی کلمات حرف دارن
داغ دارن

بعضی کلمات رو نمیشه معنی کرد
بعضی کلمات بی معنی هستن
بعضی کلمات رو ولی نمیشه معنی کرد ، نه اینکه بی معنی اند 
بعضی کلمات داغ دارن
یک دنیا حرف

بعضی کلمات سنگینن
بعضی از کلمات هم خیلی سبک
بعضی کلمات آرامش میدن
و بعضی هاشون آدمو ....
اما بعضی کلمات خیس هستند
خیلی دلتنگ ....

بعضی کلمات رو میگیم که گفته باشیم یه چیزی
بعضی از کلمات رو از سر عادت میگیم
ولی بعضی کلمات رو اگه نگیم خفه میشیم 
بعضی کلمات بعض دارن 
یک دنیا بغض ...

بعضی وقت ها خسته ام ، با خودم ولی حرف میزنم
بعضی وقت ها سرحالم ، ولی حوصله ی شنیدن حرفامو ندارم
بعضی وقتا منتظرم لب باز کنی
بعضی وقتها ولی ....
ولی بعضی کلمات هستن همیشه برا شنیدنشون آماده ام ...
بعضی کلمات واسه صدای خوانندشونه که ارزش پیدا میکنه
بعضی کلمات به خوانندش ارزش میده ...

بعضی کلماتو فقط به خودت میتونم بگم ، پس اینجا نمینویسم ....
بیا آروم در گوشت زمزمه کنم ...

(مجنون)

..............

دردیست که از یار بر جانم مانده 
این روزها سوز بیشتر نیز شده
نمیدانم ، گاهی حس میکنم هنوز هم ....
میسوزد جایش

تو رفتی و داغت مانده 
استاد فیزیکم میگفت ، بین تو و زخم ها رابطه ی مستقیم است .
با اینکه همیشه به همه قوانین به چشم یک سری بیهوده و مهملات مینگریستم 
لیک امروز رابطه ی مستقیم دوری و داغ و داغتر شدن را خوب فهمیده ام 

رفتی و میسوزد 
داغ میشود

و من هر شب در میان هزاران خاطره ، سرم سقوط میکند بر زمین 
و بیدار میشوم ، با کابوسی که ...
میدوم تا سر کوچه بی آنکه در خاطرم مرور کنم رفتنت را ....

حس میکنم تورا ، با جای خالی خنده هات
با خاطراتت ....
زنده میشوی در من ، هربار که باز میشود سر این زخم کهنه ...
هربار که صدا میدهد این استخوان شکسته
تورا میپرورانم ، در میان خاطره هایم
رشد میکنی در رختخواب خاطرات زخمی ام ...

آتش گرفته بیابان از داغ تو ...

مترسم ، نکند روزی ....
نه ، این دوری هرگز برایم کهنه نخواهد شد ...

..........

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]


آقتاب
قطره قطره میبارد
و کودکانت
هر شش دقیقه اورا لبیک میگویند
چه سکوتی شده در عالم

حقوق بشر خفه شده
و سازمان ملل، برای شکستن جمجمه سگی ستاد بحران تشکیل میدهد

چه جالب است
دوباره وحشی های ایرانی، صندوق هایشان را از مهر به من پر کرده اند
و متمدنین بر روی دیوارهای معادن طلای من یادگاری مینویسند...

اینجا زمین است خدا
صدایم میرسد ؟
نه اینجا سومالیست ، زمین نیست
اینجا کسی مارا به رسمیت نشناخته است

چرا ، تنها کرکس ها
تنها کرکس ها هستند که خوب قدر دموکراسی را میدانند
هنوز مزه ی دموکراسی بر زیر زبانش هست

فاتحه ای برایم بخوان خدا
که نه تنها متمدنین برایم دقیقه ای سکوت نکردند
که حتی مسلمانان نیز برایم فاتحه ای نفرستادند

کودکم
تلزی میکند
در دستانم
و من خوب میدانم ، معنای این تلزی را

من مسلمانم

برایم یار دبستانی را تکرار کن دوباره
برایم معنای آزادی را بیان کن
کودکم میگوید
هرکه میمیرد ، آزاد میشود
و من میگویم ،صبر کن روزی خوب در راه است ...

آفتاب میبارد
و ستاره ها میهمانی رمضان را به رخم میکشند
خودت گفتی من نیز دعوتم

اینجا سومالیست خدا
زمین نیست
صدایم را از قطعه ای میشنوی که رسمیت ندارد

اینجا سومالیست ....

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
آرام
آرام قدم بگذار بر باغچه ی رویاهایم
گل های باغچه را تازه آبیاری کرده ام
برای امدنت ، همه صف بسته اند

نسترن بر پیراهنش پاپیون چسبانده
نرگس را میبینی ؟ گونه هایش سرخ شده
قاصدک ها همه رقص آمده اند که از صدای گام هایت
و شاپرک ها دیگر دور گل هایم نمی رقصند
آخر مگر چه دارد گیسوانت؟
نمیدانم

نسیم دوباره میوزد
ولی اینبار خنک
و عاشقانه

تو که می آیی
همه می ایند

خورشید امروز مهربان تر شده
پدرم میگوید ، دیگر گلخانه نیازی نیست
اگر او باشد ، همه فصل ها بهاری می ماند

اعجاز نگاهت تسخیرم میکند
به نگاهت که میدوزم نگاهم را
دیگر هیچ بشکافی نیست برای جدایی این کوک ها

صدای خنده های گل های اطلسی می آید
در گوششان چه گفتی
باز هم نمیدانم
مانده ام در میان این همه ندانستن هایم

سنگ چین های باغچه امروز دلشان نرم شده
تا مبادا پاهایت از سنگ دلی شان رنج بیند

توکه آمدی
جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ را آوردی
و فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ را درک کرده ام

آیه آیه های ایمانم امروز شده سنگ نوشته های تاریخ
قدمت عشقمان تخت جمشید را به سخره میگیرد
و پاکی اش آسمان را به ضجه وا میدارد

قهقهه گل مریم را در اوردی
میترسم اگر نباشی
همه مان پژمرده شویم

بهشتی شده همه لحظه هایم
صدای خنده هایت بلبلان را کشانده به باغم
جاذبه ی صدایت را خوب میشناسم
آن روز اول
وقتی جواب سلام را دادی

به راهروی باغ مینگرم
آه میکشم
دارد تمام میشود سنگ چین هایش
نمیدانم ، پایت را بر خاک ها میگذاری یا نه
کثیف میشود کفشت
دلم التماس میکند به عقلم
میخواهد تا چشمانم را فرش قدمهایت کنم
اما نمیتوانم چشم بردارم از تو

نمیدانم
شاید نتوانسته ام خود را همچون گلها کنم
آخر نگاهی به من هم بینداز

شاید برای اصلاح ریشه هایم
دامنت را بالا بزنی
و کفش هایت را از پای در اوری
وای که زمین آتش گرفته از هیجان لمس پاهایت

گل های شیپوری باغچه ام بندگی را آموخته اند
خم میشوند تا زانو
وقتی تو قامت راست میکنی
ساقه هایشان شکسته از حضور تو
و براستی کسی را تاب ایستادگی نیست
از این همه تو

شل شده کلماتم
سست شده قدم هایم
حتی پای به پای تو قدم هم برداشتن را هم تاب ندارم
تنگ شده دریچه های قلبم
و دریاچه ی چشمانم دوباره فوران کرده
میسوزد چشمانم
تار میبینم قدم هایت را
صدایت دوباره می آید و قطع میشود
دوباره می آید
چشمانم گویی شب میشود و روز میشود
می بیند و نمیبیند تورا
نمیدانم
زمین میچرخد
آسمان قطره قطره به حالم میگرید
میسوزد چشمانم
باران میبارد
صدای پاهایت را خوب نمیشنوم
نکند باز مرا میگذاری و میروی
نکند دوباره باغچه ام را غم بگیرد
بلبلها غمگین میخوانند
چشمانم سیاه میشود
و گوشه ی ابروهایم میسوزد
دوباره شب

به هوش که می ایم
تو رفته ای
گوشه ی اتاقم مانده ام
مادرم را میبینم ، قاشقش را درون لیوان میچرخواند
چشمم سنگین میشود دوباره
بسته میشود
دوباره باز میشود
مادرم میخندد
زیر لب دعا میخواند
آرام برایم قرآن میخواند
دوباره چشمانم میرود
طولانی
بو میکشم اتاقم را
با دستانم به پنجره اتاقم اشاره میکنم
مادر بازش میکند
بویت چنان پیچیده که مستم میکند

لبهای استکان را برروی لب هایم حس میکنم
وصدای مهربان مادر را
آرام میگوید
میبینی چه بویی دارد گل محمدی؟

 

لینک مطلب در سایت شاعران ژارسی زبان وابسته به انجمن بیدل دهلوی هند

[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 3:38 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
شاید باران باشد
شاید هم از جنس باران
شاید فقط برای تو ببارد
شاید مرا هم غرق در نعمت کند
یا اینکه خورشیدی باشد

که زمستانت را گرم کند
یا مرا در مردادماه
بسوزاند
نمیدانم
شاید ابری باشد در بیابان
که زیر سایه اش بنشینی
و یا برای کودک کشاورز
ببارد
تا پدرش
محکوم کم محصولی امسال نباشد و
مجبور نباشد شبها نیز کار کند
شاید هم خودش باشد
کنار سجاده ی من
یا سجاده ی تو
ببارد برای من
یا برای تو
هرچه باشد
میدانم
باریدن را خوب میداند
سراغش را اگر داری
بگو تشنه ای در بیابان ، جانش اسیر اتش است
باران را برایم بیاورد

 

 

 

 

شاید تو باشی ....

[ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
درباره وبلاگ

... هستم
متولد : سال 00000000000
وقتی روضه حسین بر دلها دمیدن
وفات : وقتی اشکی نباشد

این اشک نیست آب زلال مطهر است
این چشمه نیست چشمه ای از حوض کوثر است

چشمی که بیشتر به خودش گریه کرده است
فردا کنار فاطمه با آبروتر است

این خیمه ی حسینیه های محرمی است
چادر نماز خاکی زهرای اطهر است

مارا از این تلاطم دنیا هراس نیست
تا کشتی نجات حسینی شناور است

بر من لباس نوکریم را کفن کنید
نوکر بهشت هم برود باز نوکر است

آن سجده های خونی گودال اگر نبود
این قوم هیچ وقت نمیشد خداپرست



مرا نشناختند
که گفتند
بخند
و شاد باش
شاد!
مرا نشناختند
که گفتند:
لب فرو بند
و به سری که درد نمی کند
دستمال مبند.
من اما سرم درد می کرد !
گفتم :
دیروز چاره ساز این سر پر درد
یک پیشانی بند سبز بود
و امروز
جز با زبان سرخ نشاید که ....

گو هر چه بادا باد



راههای ارتباط با من :

آی دی : rezaiy.alireza2009@yahoo.com

ایمیل : rain_love_majnoon@yahoo.com

شماره من :

و نظرات وبلاگم ....
امکانات وب